تو بارور کننده و من بارور شونده.
توان باروری تو در ثبات نسبی و من در يک جزر و مد ماهانه.
دستان تو بزرگتر از دستان من به حکم آمار و عرض شانه ات بيشتر.
ضربان قلبت کندتر و نفست عميقتر.
عمرت اندکی کوتاهتر و باز هم بنا به آمار آنچه من و تو را خواهد کشت احتمالا متفاوت.
از چهل و شش ذره حامل ژنتيک من و تو يکی متفاوت و چهل و پنج تا يکسان.
...
يک مشت فرق بين من و تو. از این دست در بدنمان و شايد با تعميم ضعيفتری يک مشت فرق در طرز نگاهمان به زندگی. و هر دو در تقلا برای خوشبختی. برای تعادل بين حکم عقل و احساس. برای برتری و پيشرفت. هر دو بخشنده و هردو کينه جوييم مگر نه. هر دو در ترس از شکست و نابودی که هر دو ميدانيم خواهد آمد.
نميفهمم و بگو که تو هم نميفهمی که از کجا من شدم نوع دوم. چرا حقوقم و اختياراتم کمتر از تو شد و چرا تصميم تو بالادست اراده من؟ چه کسی گفت که سهم تو از من بيشتر است؟ چه کسی هنوز هم ميگويد و رويش پا ميفشارد؟
بيا و با من بخند به ريش تاريخ و فلسفه و رسومی که به حکم تفاوت عرض شانه و ضرب دست و فيزيولوژی باروری من را زيردست تو ميشمارد. بيا و روی زمين بايست در کنار من. به رغم همان رسوم و فلسفه ای که تو را به آسمان ميبرد و من را به خاک می اندازد. که تو را روی شانه من سوار ميکند. و از کنار من به دنيا نگاه کن نه از بالای سرم. دوستی و عشق فرزند برابری است نه سروری و زيردستی.
دنيا هنوز هم دنياييست که زور بازو در آن قدرت کنترل مياورد. به اميد روزی که نباشد. نه فقط برای من. نه. برای من و برای تو .
