تبليغاتX
بادبادک دم بريده - برو.

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

نميخواهم بشنوم که من هم يکی هستم مثل هزار تا ديگری. تمام کن قصه ملال آورت را و به من گوش کن.

 تا ديروز نميديدمت. ميخواستمت. به دنبالت بودم. و نديدنت چه خيال انگيز بود. به هزار شکل و رنگ قشنگ تصويرت کرده بودم. و حالا که روبروی من نشسته ای... چه زشتی. چه ناجوری. کاش نيافته بودمت.  نگو به من که من هم کسی هستم مثل بقيه. نيستم. اگر تو من را مثل ديگران ميبينی اشکالی لابد در  توست. در شکلت که تکراری و ملال آور است. در لمست که سرد و بی لذت است.  بايد برايم طرحی نو مياوردی.

چقدر به دنبالت زندگيم را زير و بالا کردم. چقدر خيابان خلوتم را بالا و پايين رفتم. سواره و پياده. چقدر کاغذهای روی ميزم را زير و رو کردم. چقدر فکرهايم و آرزوهايم را جمع کردم. بر زدم. و از نو چيدم تا شايد چيدمان جديد خانه دلخواه تو شود و روزی مهمانت کند. فکرش را هم نميتوانی بکنی که چند بار تا کمر در آب سرد فرو رفتم و با نوک انگشتان دست و پا تمام سطح لزج ترديد را وجب به وجب به دنبال تو گشتم. چه ساعتهايی که پشت شيشه رو به خيابان نشستم و با عبور زيباترين رهگذرها دلم به اميد تو لرزيد. و در تمام این مدت يقين داشتم که برايم رنگ و طرح خواهی آورد روزی اگر پيدايت کنم. چقدر رويايت را ديدم. تو غرق در گرما.  تویی که در سرزمين پر نور خواب من مثل نگين ميدرخشيدی. چقدر با موسيقی قوی خنده ات رقصيدم و خنديدم در خواب. حالا صدای آرام  تو با گوشهای من سر جنگ دارد. کاش جستجويم نقطه پايان نداشت. بايد نميامدی. بايد ميدانستی که نميخواهمت به این شکل و وصف.

و حالا این منم و این تو. روبرويم. خاکستری. بی شکل .توده. بی نقش و واضح. درست  همانی که همه  ميگويند هستی.  ولی نه آن شکل که بايد برای من ميبودی. نه. چشمانم را ميبندم و تا پنجاه ميشمرم. نه اصلا تا بيست. بيشتر نه. وقتی که باز ميکنم چشمهايم را نميخواهم اینجا باشی. برو و سرما و لزجيت را ببر.  من را تنها بگذار با اميد پيدا کردن توی غير ممکن. تويی که شکل تو نيست. برو.

+ نوشته شده در  Wed 18 Feb 2009ساعت 8:47  توسط دم بريده  |