برای تو مينويسم. از کی؟ نميدانم. تا کی؟ نميدانم. ميدانم که حالا برای تو مينويسم. تويی که ته روحت هم خبر ندارد. از کجا پيدايت شد؟ باورم نميشود وجود داشته باشی. تو خيالی؟ خوابی؟ در حرير خودبافته فرو رفته ام؟ چرا اول نديدم؟ سرم را در برف فرو کرده بودم. چرا اینقدر طول کشيد تا بفهمم برای تو است که مينويسم؟ حالا که ميشناسمت. وقتی نميشناختمت هم برای تو مينوشتم. ميدانم این را و نميدانم از کجا.
من ديوانه شده ام. جوری که خودم هم باورم نميشود. آواز ميخوانم در روز روشن زير نگاههای کنجکاو و جدی. رنگين کمان ميبينم در شبهای منفی بيست درجه که باد برف پودری را به سر و صورتم ميپاشد. گرمای تو از يخ کنار خيابان بيرون ميزند و کف پايم را توی چکمه دو لايه قلقلک ميدهد. ميخندم. از درون ميخندم. از يک جايی در درون که نميدانستم وجود دارد. نميفهمم. هيچ نميفهمم. ولی ایمان پيدا کرده ام به چيزی که خيلی وقت پيش برايم شده بود قصه بچه ها. باورم نميشود که باور ميکنم هر صدايی را که از تو ميشنوم. ایمان دارم به چيزهايی که اگر کس ديگری بگويد در رويش قهقهه ميزنم.از کی فهميدم ميشود کله پا از جايی نا معلوم آويزان بود و از این آويزانی بی بعد شاد؟ منی که هميشه بايد زمين زير پايم سفت ميبود ...
دنيا سازهای موافقش را برداشته و مينوازد. موزون. بی نقص. موسيقي مثل يک سيال گرم از تمام منافذ وجودم بيرون ميزند. ميرقصم با این آهنگ و ميچرخم و فراموش ميکنم. در ميان تمام کارهايی که ميدانم دارم ولی به ياد نمياورمشان. زمان برايم بی معنی شده است. مکان برايم بازی شده است. تمام منطق و قانون و اصولی را که به دنبال هم قطار کرده بودم تا واگن آخر خرد کردم و مثل پولک به هوا پاشيدم. برف ميايد. لابلايش پولکهای رنگارنگ ميبينم.
ميچرخد دنيا دور سرم. ميچرخد و نميخواهم بايستد. ديروز را به خاطر نمياورم. ایمان دارم که فردا نخواهد آمد. در هر لحظه به دنيا ميايم. تکثير ميشوم. تکه هايم را گم ميکنم و بعد ميبينم که شده ام تو. توی ديوانه. چه کرده ای؟
