۱. در يک بعد از ظهر پر رنگ سيزده سالگی، روز قبل از يکی از آخرين امتحانهای ثلث آخر من در زير درخت ارغوان پدربزرگ نشسته بودم و کتاب روی زانو به عشق فکر ميکردم. به شروع شدنش. به تک تک لحظه هاي روی ابر راه رفتن و با کله زمين خوردنش. وهمانجا در تنهايی در آن گرمای خفه کننده هر ده دقيقه يکبار دلم فرو ميريخت. کتاب حرفه و فن که از روی زانويم روی خاک مرطوب افتاد هيچ انگيزه ای برای برداشتنش نداشتم. عاشق بودم. هيجان زده و وحشتزده و فکرم به هيچ چيزی جمع نميشد. چند هفته ای بود که هر روز صبح در لحظه بيدار شدن با ترس کشف ميکردم که آن حس سنگين پر رنگ تر از روز قبل تمام دلم را پر کرده. بدون احتياج به هيچ استدلالی کاملا مطمئن بودم که دراماتيک ترين زندگی روی زمين متعلق به من است و زياد تعجب نميکردم اگر کسی به من ميگفت که فردا از شدت عشق ميميری. فکر ميکردم که هرگز از دستش خلاص نخواهم شد. اگر هم بشوم خدا ميداند که چند بار بدترش سرم بيايد. شک نداشتم که قربانی بی رحمترين بازی روزگار شده ام و دلم به حال خودم ميسوخت.
در آن بعد از ظهر داغ و خيلی مهم سيزده سالگی و تکيه داده به درخت ارغوان پدربزرگ من تصميم گرفتم که ديگر عاشق نشوم. به خودم قول دادم که اگر این تمام شود ديگر خودم را درگير عشق نخواهم کرد. بعد فکر کردم که غير ممکن است این تصميم را يادم بماند. به آن روز فکر کردم. غير از دلم که مثل سير و سرکه ميجوشيد و يکی دو تا نگاه و لبخند که لابد بعدها يادم ميرفت چيزی در آن نبود. هيچ چيزی نبود که این تصميم را جاودانه کند. خيلی روشن بود. لابد دفعه بعد که دلم بخواهد از توی سينه بيرون بپرد ياد گنگی از این تصميم خواهم کرد و به آن خواهم خنديد. بارها شنيده بودم که بگويند "عشق شانزده سالگی". خودم را شانزده ساله تصور کردم که عاشق شده ام و اصلا يادم نميايد که چه تصميمی گرفته بودم.
از شانزده سالگی خودم عصبانی شدم و ديدم بايد کاری کنم که آن روز در زندگيم حک شود. يادداشتش کنم يک جا؟ يک انگشتر بخرم و به ياد این موضوع دستم کنم؟يا ساعتم را دست راست ببندم از این به بعد که سختی نگاه کردن به ساعت هر بار این روز را يادم بياورد؟ هيچ فايده ای نداشت. در همان سيزده سالگی هم فهميده بودم که عمر ياددشتها و انگشتر ها برای من سه چهار روز و حد اکثر چندين هفته بيشتر نيست. گمش خواهم کرد. ساعتم را هم لابد يک روز صبح که عجله داشته باشم به دست چپم ميبندم و بعد کل ماجرا يادم ميرود. يک چيزی بايد باشد که حتی اگر بخواهم هم نتوانم گمش کنم. مثل جای يک زخم قديمی روی زانو که هر از چند گاهی دويدن بی هوای يک روزت را برايت زنده کند.
توی گلخانه پدربزرگم يک قلاب زنگزده کوچک بود که هيچ وقت نفهميده بودم به چه درد ميخورد ولی بارها سعی کرده بودم که با آن روی چوب کند و کاری کنم و هر بار هم در يک لحظه از جا در رفته بود و يک يادگاری روی دستم گذاشته بود. قلاب را برداشتم و روی يکی از ريشه های پير ارغوان مشغول شدم .شروع کردم اسم "او" را روی ريشه ورم کرده و خشک درخت بکنم. ولی این بار خبری نبود. سعی کردم بی هواتر کار کنم. فايده ای نداشت. چشمهايم را بستم و ادامه دادم. آها! این هم از يادگاری ضد عشق من. از انگشت کوچک دست چپم خون ميچکيد. يک زخم نسبتا عميق که اگر روی انگشت بغلی بود روزی که ازدواج ميکردم زير حلقه پنهان ميشد. ولی اینجوری روی پشت انگشت کوچک هميشه ميديدمش. نشستم سر جايم و به اسم نيمه تمام او خيره شدم. زخم اساطيری خشک شد.
۲. در يک غروب زمستان در هفده سالگی من کنار بخاری گازی بيش از حد داغ ایستاده بودم و به جوشيدن لحظه ای اشکهايم نگاه ميکردم وقتی که از چانه ام روی صفحه فلزی بخاری ميفتادند و به جای سفيدی که از خودشان ميگذاشتند. آن روز داغ سيزده سالگی جلوی چشمم بود و جای زخم کاملا واضح روی انگشت کوچکم. به خودم خيانت کرده بودم که عهد سيزده سالگيم را شکسته بودم. آن هم نه يک بار! درد اینقدر خالص و قوی بود که نه تنها همان وقت بلکه حالا هم تعجب ميکنم که نمردم.
۳. ماهها و ماهها در بيست و سه سالگی هر روز صبح که از خواب بيدار شدم دنبال عشق توی دلم گشتم. سعی کردم خودم را راضی کنم که هست. که کم کم می آيد. مطمئن بودم که يک جايی همان دور و بر هاست. که پيدايش ميشود. برايش خيلی روشن توضيح دادم که حالا وقتش است بيايد و آن هول دفعه های قبل را توی دلم بيندازد. حالا و با این آدمی که من تعيين کرده ام نه با هر کسی که خودش دلش بخواهد. به او قول دادم که دردهای قبلی را به او ميبخشم اگر بيايد. حالا وقتش است. و هر روز صبح با سرخوردگی به خودم وعده دادم که صدايم را شنيده است و فردا ميايد. به جای زخم انگشت کوچکم خيره شدم و با شرمندگی از عشق عذر خواستم. و وقتی که این عذر خواهی اثر نکرد کفری شدم و از او پرسيدم که چه شده که ناگهان بعد از ده سال آن هم درست در تنها وقتی که نبايد آن قول را جدی بگيرد ياد آن روزی کرده که ميخواستم از دلم بيرونش بيندازم؟ تطميعش کردم. التماس کردم. گريه کردم. خودم و او را فريب دادم... و توی دلم خالی نشد. آن حس ترسناک رنگارنگ نيامد که نيامد.
