تبليغاتX
بادبادک دم بريده - شنبه برفی روی لبه تيغ.

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

صبح شنبه که از خواب بيدار شد آهنگ اجرای ديشب در سرش شروع کرد به نواخته شدن. از مستی مختصر شب قبل چيزی در سرش نمانده بود که خوب جای خوشحالی داشت. با اينکه شنبه ها هم بايد به مغازه ميرفت  ولی سرخوشی روز تعطيل سراغش آمده بود. سر يخچال رفت. نصف ليوان شير داشت، دريغ از يک دانه تخم مرغ. شير را بين خود و گربه اش که به دمپايی پنجه ميکشيد تقسيم کرد و سهم خودش را با يک خروار نان پايين داد. به ليست کارهای روزش که روی يخچال با آهنربای کفشدوز شکل وصل کرده بود اضافه کرد: سوپر مارکت: شير، تخم مرغ، گوجه.  خطاب به گربه گفت ببين چطور به خاطر يک لقمه نان آخر هفته هم بايد بدوم. به خاطر خودم و خودت. گربه دماغ شيری اش را به پايين شلوار ماليد. او نصف قوطی غذای گربه در ظرف خالی  ريخت و دستی به سر پشمالوي حيوانک کشيد. شال و کلاه کرد. ليستش را از روی يخچال با يک ضرب کند و کيف کرد که آهنربای کفشدوز شکل زمين نيفتاد.

آمد از در بيرون برود که ديد کليد ندارد. هنوز نيم ساعت تا وقت آرايشگاهش فرصت داشت. در يک ربعی که به دنبال کليدش گشت سی و پنج بار تکه مورد علاقه اش از آهنگی که ديشب خوانده بود را بلند  اجرا کرد. يادش افتاد به صحنه ديشب. به لباسش. و به چشمهای گيتاريست گروه رقيب که ديشب بين جمعيت توی کلوپ نشسته بود و به او خيره شده بود  و ليوانش را چند بار برای او بالا برده بود. و به خودش که زير نگاه او داغ شده بود و به موهايش با ادای اضافه تاب داده بود. گربه دست از خوردن کشيده بود و به ادا و اطوار و آواز خوانی سر صبح او نگاه ميکرد. بالاخره کليد را بالای کابينت پيدا کرد و از خانه زد بيرون.

از جلوی سوپرمارکت که رد ميشد يادش آمد که ليست کارهای روزش را توی کيف نگذاشته است. به خودش خنده اش گرفت: الکی خوش! و تکرار کرد : تخم مرغ، شير، گوجه. آرايشگاه هم که فراموشش نشده بود داشت سر راه مغازه ميرفت. نگاهی به ساعت، و قدمش را تند کرد. پنج دقيقه دير به در آرايشگاه رسيد. رفت تو و بلند سلام کرد.

آرايشگرش که داشت به سر مشتری قبلی رنگ ميماليد اشاره کرد که بنشيند. زن زير دست آرايشگر مدام سرش را تکان ميداد و در وسط ماجرای نامزدی خواهرش هر سه دقيقه يکبار ميگفت زياد قرمز نشود ها. آرايشگر هم هر بار تکرار ميکرد که رنگی به سرت زدم که در مجله های مد هم پيدا نميشود. بالاخره ماليدن رنگ تمام شد و زن با حوله روی دوشش رفت يک گوشه با يک مجله نشست .

آرايشگر شروع به خوش و بش کرد و به او گفت روی صندلی بنشيند. تعارفات هميشگی و بعد از او پرسيد که چه ميخواهد. مدل توی فکرش را برای آرايشگر با نيم اميد و نيم بی اعتمادی توضيح داد در حالی که توی دلش ميگفت مو است ديگر. خراب شده اش هم بلند ميشود. و در همان حال به خودش وعده ميداد که در اجرای هفته بعد چشم گيتاريست گروه رقيب را بيش از این هفته خيره خواهد کرد. آرايشگر سر پر اعتماد به نفسش را تکان داد و قيچی و شانه را برداشت و مشغول شد.

طبق معمول از او پرسيد موهايش را دفعه قبل چه کسی کوتاه کرده. و مطابق معمول باور نکرد هرچه او قسم و آيه آورد که خود شما و من پيش هيچ کس جز شما نميروم. بالاخره این بحث تمام شد و آرايشگر گفت حالا هر چه هم که بوده من برايت درستش ميکنم. او هم دست از توضيح دادن برداشت که حواس آرايشگر را پرت نکند. هميشه از این ترس داشت که اگر خيلی با آرايشگرش حرف بزند قيچی توی گردنش فرو برود. و نوبت رسيد به سخنرانی آرايشگر در مورد توان بينظيرش در درست کردن خرابکاريهای ديگران. و اینکه در چه مدرسه های آرايشگری درس خوانده و چه طور مشتری های جديد يکبار که پيش او می آيند به او ایمان می آورند و همه اینها را با سر بسيار بر افراشته و ژستهای قيچی و شانه تعريف ميکرد و   نگاهش مدام غرق لذت ميشد.

چند دقيقه ای به این منوال گذشت. آرايشگر با نيم نگاهی توی آينه به مشتری بعدی که روی صندلی پشت سرش نشسته بود گفت چنان موهايت را درست کنم که در عمرت هم نديده باشی. کسی باورش نميشود که از آن سری که از در آمد تو بشود چنين مويی ساخت که من ساختم. و او با خودش فکر کرد که این آرايشگر کی خسته ميشود از گفتن همين حرفها. ولی در خسته کننده ترين لحظه ای که او خدا خدا ميکرد تمام شود يک اتفاق استثنايی افتاد. اتفاقی که او اصلا تصورش را هم نميکرد. در این همه وقت که پيش این آرايشگر رفته بود هيچوقت چيزی شبيه به آن برايش اتفاق نيفتاده بود. البته این اتفاق چيزی بود که شايد توجه کس ديگری را زياد جلب نميکرد و يا بقيه آنرا به حساب کله نيمه فعال آرايشگر ميگذاشتند ولی او این آرايشگر را سالها بود که ميشناخت و هيچ وقت چيزی شبيه به این از او نديده بود.  صورت آرايشگر در يک لحظه حالت متفکر به خودش گرفت.  سرش را آرام پايين آورد و توی گوشش گفت: يادت باشد اين دفعه آخری است که پيش من برای کوتاه کردن موهايت می آيی... مدتی با تعجب به آرايشگر نگاه کرد. نگاهشان در هم خيره ماند. گفت يعنی چی؟ من که هزار بار به شما گفتم من پيش کس ديگه اي جز شما نميروم. آرايشگر باز سرش را پايين آورد. صدايش را آهسته تر کرد و گفت، نه، ولی يادت باشد که اين دفعه آخر در عمرت است که موهايت را پيش يک آرايشگر کوتاه ميکنی. يادت نرود.

بعد آرايشگر نفس عميقی کشيد. سرش را بالا آورد و شروع کرد حرف زدن در مورد اینکه در مدرسه آرايشگری همه اساتيد بالای سر او می ایستادند و ميگفتند او هنرمندترين آرايشگری است که به عمرشان ديده اند. او  به زور صدای آرايشگر را ميشنيد. سرش گيج ميرفت. اگر گيتاريست گروه مقابل هم الان از در تو ميامد احتمالا متوجه نميشد. داشت فکر ميکرد که این حرکت چه معنی ميداد. دفعه آخر که موهايت را کوتاه ميکنی يعنی چه؟ چرا يکهو این حرف را زد؟ چند بار سعی کرد از او بپرسد ولی تا دهانش را باز کرد کسی از در آمد تو و آرايشگر کل حواسش رفت به اینکه با مشتری جديد احوالپرسی کند و داستان نبوغش را از سر بگيرد.

او زير دست آرايشگر نشسته بود و به حرکت قيچی نزديک گردنش خيره شده بود. منظورش چه بود؟ اصلا چه باعث شد که این را بگويد؟ او چه ميداند که من چند بار ديگر پيش آرايشگر ميروم. آيا اصلا درست شنيدم؟ با خودش گفت لابد منظورش کنايه ای چيزی بوده به اینکه من دير به دير پيشش ميروم. گفت حالا که اینطور شد قبل از اینکه از در بيرون بروم برای دفعه بعدم وقت ميگيرم.

 آرايشگر حوله را از روی شانه اش برداشت. موهای روی حوله را تکاند و آينه را به دستش داد که پشت سرش را ببيند. از روی صندلی که بلند شد داشت فکر ميکرد که پيش منشی آرايشگاه برود و برای دفعه بعد وقت بگيرد .سری به سمت آرايشگر تکان داد و گفت ميبينمتان. بعد اتفاق عجيب ديگری افتاد. نه به عجيبی قبلی. چيزی مثل پس لرزه. آرايشگر يک قدم جلو آمد. توی چشمهايش نگاه کرد و در آغوشش کشيد. بعد بازويش را فشار داد و سری به مردی که روی صندلی نشسته بود تکان داد. خون به مغزش دويد. يعنی چه این در آغوش کشيدن؟ رد شدن از کنار ميز منشی آرايشگر را طول داد. ده دقيقه صرف پوشيدن کتش و بستن شالش کرد. اگر برای مثلا سه يا شش ماه بعد وقت ميگرفت و اگر حرف آرايشگر این تعبير مسخره را داشت که او قبل از اینکه دفعه بعد فرصت آرايشگاه رفتن را پيدا کند ميميرد و اگر به فرض مسخره تر این پيشبينی درست در ميامد... معنيش این بود که برای هر وقت که وقت بگيرد مهلت حد اکثری برای زندگيش تعيين کرده؟ يعنی ميشود؟

سعی کرد به خودش بخندد. قدمش را تند کرد و از در بيرون رفت. منشی آرايشگاه با فرياد صدايش کرد. قلبش ایستاد. تمام بدنش يخ کرد. منشی به دنبالش آمد و به او گفت که پول يادش رفته بدهد.پول را تند شمرد و کف دست منشی گذاشت و دويد. به خودش گفت اصلا این آرايشگر به درد نميخورد. سر راه برگشت از مغازه از آرايشگر آن طرف خيابان برای هفته بعد وقت ميگيرم. و بعد نبضی در مغزش تپيدن گرفت: يک هفته؟ فقط يک هفته؟ به خودش گفت خوب شايد هم برای ماه بعد وقت بگيرم. نه اصلا موهايم خيلی خوب شده این بار. برای سال بعد وقت ميگيرم. يا اصلا صبر ميکنم وقتی که دوباره نامنظم شد وقت ميگيرم. ولی نکند که آن وقت اصلا نرسد؟ از خيابان که رد ميشد بوق بلند يک ماشين از جا پراندش. راننده سرش را از پنجره بيرون کرد و بد و بيراهی گفت. او نفس حبس شده اش را بيرون داد و آمد وارد پياده رو شود که پايش به جدول گير کرد و پرت شد روی زمين. بی نگاه به مردمی که نگاهش ميکردند چند دقيقه روی برفها ماند. به خودش گفت بايد مواظب باشم. خيلی خيلی زياد. نکند این آخرين دفعه باشد که روی برف زمين ميخورم؟

به مغازه که رسيد رييسش پشت ميز داشت با يک مشتری سر قيمت چانه ميزد. مشتری که از در بيرون رفت رييس گفت چه خبر شده اینقدر آشفته ای؟ ديشب باز تمرين داشتی؟ چه بلايی سر موهايت آوردی؟ رفت که از انبار بسته جنسهای نو را بياورد. يادش افتاد به اجرای هفته بعد. با خودش گفت این آرايشگر هم حرفهای مزخرف زياد ميزند. همه اش که از خودش تعريف ميکند گاهی هم به سرش ميزند ادعای پيشگويی ميکند. در آينه کثيف توی انبار خودش را نگاه کرد. موهايش واقعا بد شده بود.فکرش رفت به گيتاريست گروه رقيب و سعی کرد آهنگی را که صبح توی سرش بود بلند بخواند. من فقط بيست و هفت سالم است. سالی يک بار هم مو کوتاه کنم لا اقل پنجاه بار ديگر در عمرم پيش آرايشگر خواهم رفت. مچ خودش را گرفت که مبهوت کنار بسته جنسهای نو ایستاده بود. سعی کرد تجسم کند که چه طور هفته بعد خواننده دوم گروه روی صحنه ميرود و  در ميان بهت تماشاچيان خبر مرگ او را ميدهد." او بهترين گروه ما بود. و فقط بيست و هفت سال داشت"و آنوقت قيافه خواننده دوم را تصور کرد با اشکی زوری توی چشمهايش. پوزخندی  زد. بدبختهای حسود.  خواهيد ديدکه بعد از من يک نفر هم برای ديدن اجرای شما نمی آيد. این را ميدانستيد واقعا گريه ميکرديد. و بسته را برداشت و برگشت توی مغازه.

رييسش گفت : چه خبرت است تو امروز. چرا با خودت حرف ميزنی؟  بيا تا مشتری نيامده به این دوست پسرت زنگ بزن که مارا بدبخت کرد. تلفن را برداشت. خواست برای دوست پسرش ماجرا را تعريف کند. بعد فکر کرد که بيخود چرا بزرگش کنم؟  يک احمقی يک لحظه خيالاتی شده دليل نميشود که من تمام روز دور شهر راه بروم برای همه تعريف کنم. دوست پسرش چند بار سعی کرد بفهمد که چرا او سرحال نيست. جواب سر بالا داد. بالاخره به او قول داد که شب سر وقت به فلان بار ميرود. و گذاشت پسر غر سرسری ای بزند در مورد اینکه شنبه همه دوستانش به اسکی ميروند و او مجبور است در خانه بماند چون دوست دخترش شنبه ها کار ميکند. به دوست پسرش گفت بايد با او حرف بزند. مدتها بود که بايد با او حرف ميزد در مورد اینکه مدتها بود که ديگر حرفی با او نداشت. ولی این را که گفت خودش مطمئن نبود در مورد چه ميخواهد با او حرف بزند. اصلا فرصتی خواهد بود که با او حرف بزند؟ بالاخره سر و ته تلفن را هم آورد...

در مغازه را که بست هوا تاريک شده بود. مردم شاد و شنگول خيابان را پر کرده بودند.  سعی کرد به ليست کارهای روزش فکر کند. هيچ چيزی يادش نميامد جز اینکه بايد به آرايشگاه ميرفت و وقت ميگرفت. با خودش گفت شايد من الان تصميم بگيرم که تا آخر عمر موهايم را کوتاه نکنم. يادش افتاد به زنی که يک بار در يک مهمانی ديده بود با موهايی تا زانو که وسط جمع ميرقصيد . موهای زن خيلی بد ريخت بود .اداهای بدريخت ترش هم انگار از نوک موهايش نشت ميکرد. آن روز فکر کرده بود هيچ وقت نميگذارد موهايش بيش از حد بلند شود. به خودش گفت حد يعنی چه مثلا؟ موهای پر من هيچ وقت آنقدر سيخ سيخ نميشود. اصلا  شايد آن موهای شاخ شاخی به نظر خيليها قشنگ هم بيايد. شايد هم هميشه جمعش کنم و يک دسته غول آسا بالای سرم بسازم. از جوانمرگ شدن که بهتر است.

در حال خودش بود که ديد منشی آرايشگاه آن طرف خيابان دارد از در بيرون می آيد. با تمام قدرت دويد.  وقتی به منشی رسيد يکهو متوجه شد که وسط راه زمين نخورده و ضربه مغزی نشده. گفت برای فردا وقت ميخواهم. خودش تعجب کرد. برای فردا؟ اصلا بهتر. مگر چقدر ميتوانم در این حال بمانم؟ فردا می آيم تا  از سرم دست بردارد. جهنم هر چه زودتر از فکرش راحت شوم بهتر است. نيم ساعت با منشی چانه زد تا حاضر شد برگردد تو ی آرايشگاه و دفتر را نگاه کند. فردا پنج بعد از ظهر. منشی پشت چشم مفصلی نازک کرد و اسم او را در دفتر نوشت.

از جلوی آرايشگاه اول که رد ميشد با خودش فکر کرد ميرود تو و از آرايشگر ميپرسد که منظورش از حرفی که امروز صبح زد چه بود. آرايشگاه بسته بود. از جلوی سوپر مارکت با قدمهای تند رد شد. اگر امشب شب آخر باشد چه؟ کی حوصله تخم مرغ خريدن دارد؟ يادش به قرار بار امشب افتاد. به خودش گفت بايد او را يک بار ديگر ببينم. شايد هم نه. يادش افتاد به گيتاريست گروه رقيب. آيا برای من گريه خواهد کرد؟ آيا منظره من روی صحنه ديشب تا ابد جلوی چشمش خواهد بود؟

از تلفن عمومی سر خيابان شماره دوست پسرش را گرفت.  گفت که حالش خوب نيست و بايد زود به رختخواب برود. خدا را شکر کرد که تلفن همراهش دو روز قبل سوخته بود.  بعد ياد دوست دختر کمر باريک و سياه موی گيتاريست گروه رقيب افتاد. هميشه وقتی که آنها اجرا داشتند او توی جمعيت ميرقصيد. به خودش گفت کاش ميشد. کاش بيشتر وقت داشتم. سعی کرد به خودش تلقين کند که این فکر مسخره است. نشد. نتوانست خودش را راضی کند که به کلوپی که گروه رقيب شنبه شبها در آن اجرا داشتند برود. اگر ميرفت يعنی پذيرفته بود که ميرود بار آخر او را ببيند. وگرنه با این قيافه که نميشد رفت.

 نفس عميقی کشيد و به طرف خانه راه افتاد. به خودش گفت که فردا بعد از ظهر ميرود موهايش را کوتاهتر ميکند. خيالش راحت ميشود و شايد خوشگلتر هم بشود. بعد هفته ديگر ميرود سر اجرای گروه رقيب و به آنها ميگويد که ميخواهد با آنها بخواند. در خانه را که باز کرد گربه توی بغلش پريد. سرسری دستی به پشمهايش کشيد. نصفه مانده قوطی غذای گربه را از يخچال در آورد و توی ظرفش ريخت. و صاف رفت توی رختخواب.

وقتی که با چشمهای خشک از توی رختخواب در آمد ساعت پنج صبح بود. دريغ از يک ذره خواب. من چه ام شده است. چراغ را روشن کرد. گربه غرغری کرد و غلت زد. قيچی را از توی کشو در آورد. توی حمام رفت. جلوی آينه ایستاد. موهای نه چندان خوش مدل را در دست گرفت و يک دسته اش را بريد. دسته مو روی شانه اش و زمين پخش شد. چه فايده ای داشت. خيلی واضح يادش بود که آرايشگر گفته بود دفعه آخری است که "پيش يک آرايشگر" موهايت را کوتاه ميکنی. فکر کرد که به قرار فردايش نرود. مغازه و دوست پسر  و گيتاريست گروه رقيب را ول کند و برود مدرسه آرايشگری. تا آن موقع حتما موهايش بلند شده. بعد خودش موهای خودش را کوتاه کند. بعد فکر کرد که اگر زمان ديگری بود مثلا ديروز صبح چقدر از این فکر احمقانه خودش خنده اش ميگرفت. موهايش را عقب زد و نوک قيچی را روی گردنش گذاشت.

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Jan 2009ساعت 14:17  توسط دم بريده  |