تبليغاتX
بادبادک دم بريده - به کودکی که فعلا زاده نخواهد شد.

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

بچه کوچک من سلام. اول بايد برايت توضيح بدهم اینکه با تو حرف ميزنم معنيش این نيست که به خودت بگيری و فکر کنی که وقتش است پا به این دنيا بگذاری. نه. الان خيلی خيلی زود است! اول بايد به مادرت فرصت بدهی برای پذيرايی از تو آمادگی پيدا کند که آن هم احتمالا يک ده دوازده سالی وقت می برد. يک چيزهايی توی این دنيا هست که مادرت بايد قبل از به دنيا آمدن تو ببيند و ياد بگيرد و در مورد خيلی چيزها بايد تنهايی تصميم بگيرد (يعنی بدون تو و خيليهايش هم بدون پدرت!) . این هم برای تو بهتر است و هم برای مادرت (و هم به احتمال زياد برای پدرت). دلم نميخواهد هيچ وقت به جايی برسم که بگويم "کاش نداشتمت" . بگذريم.

ميخواهم بگويم که دوستت دارم بينهايت. این را بگويم و بعد بايد بگويم اميدوارم که پدرت هم دوستت داشته باشد بينهايت. ای کاش این دور و بر بودی و ميتوانستی به من بگويی از بين همه کسانی که در آينده لابد پدر بچه های کوچولو خواهند شد کدام را ترجيح ميدهی. فکر کنم نظر يکی مثل تو خيلی به من کمک کند. ولی خوب مثل معمای مرغ و تخم مرغ است ديگر ميدانی؟ اگر اینجا بودی  معنيش این بود که پدرت را من پيدا کرده بودم که خوب در این صورت حتی اگر هم او را نميپسنديدی مجبور بودی به رويت نياوری!!!

توی فکرم هست که غير از به دنيا آوردن تو و احتمالا خواهر(ها) يا برادر(ها) يت ممکن است بروم چند تا کوچولوی ديگر را هم بياورم توی خانه پيش خودمان. فکر ميکنم این خيلی خوب است چون احساس ميکنم من و تو اینقدر در خودمان گرما داريم که بتوانيم کوچولوهايی که مثل تو مامان ندارند را هم زير بال بگيريم. نظرت چيست؟ البته این به چند تا چيز بستگی دارد و يکيش این است که در يک کلام  وقتش که شد بتوانيم بگوييم که از پسش بر مياييم. ولی خوب گفتم که توی فکرش باشی  و اگر بعدا حرفش شد جا نخوری.

 يک چيزهايی هست توی این دنيا که ميخواهم بدانی حتی قبل از اینکه پايت را تويش بگذاری. ميخواهم این را بدانی که دنيا پر از چيزهای خوب و بد است و نظر آدمها هم در مورد اینکه چه چيزی خوب است و چه چيزی بد با هم فرق ميکند زمين تا آسمان . من خيلی طول کشيد تا فهميدم که خوب برای من آن چيزی است که به نظر من خوب است و هيچ اهميتی ندارد که چند درصد بقيه آدمها آن را قبول دارند. کاش تو این را از اول بدانی.

و دلم ميخواهد این را بدانی که آدمها موجودات خيلی خيلی خيلی پيچيده ای هستند و هيچ دو نفری پيدا نميکنی که مثل هم باشند. دلم ميخواهد به جمع زدن آدمها بگويی نه! اینکه اشتباهی فرض کنی چيزهايی را در مورد بقيه ميدانی خطرناکترين کار روی این زمين است چون شانس ديدن مهمترين و زيباترين ظرافتهای آدمها را از تو ميگيرد.  مثلا اینکه بخواهی به يک گروه از آدمها به خاطر جنسيت يا مليت يا سن يا شغل  يا لحن صدا  يا هر چيزی مثل اینها يک خاصيت کلی نسبت بدهی باعث ميشود که از کنار قشنگترين احتمالات زندگيت بی تفاوت بگذری بدون اینکه اجازه بدهی اتفاق بيفتند.

دلم ميخواهد با چشمان باز توی این دنيا زندگی کنی و از آن مهمتر با دل باز (منظورم را از دل باز اولين باری که عاشق شوی ميفهمی) . و دلم ميخواهد بدانی که هيچ دردی نبايد بگذارد که تو چشم يا دلت را ببندی. در نهايت شرمندگی بايد بگويم این يکی را هم خيلی طول کشيد تا مادرت بفهمد.  

این را هم بدان که وقتی تو در این دنيا باشی من هميشه در ته دلم خواهم خواست که همه چيزت را بدانم ولی تو نبايد بعضی چيزها را به من بگويی. ميدانم که وقتی تو بزرگ شوی زمانه عوض خواهد شد و چيزهايی را در مورد زندگی تو من نخواهم توانست  بفهمم حتی اگر برايم توضيح دهی. از همين جا به تو بگويم که مجبور نيستی این چيزها را به من بگويی. مهم نيست که در آن موقع چه دستوری بدهم!

راستی يادم رفت بگويم که غير از من خاله و مادربزرگت برای دوست داشتنت يا دقيقتر بگويم برای عاشق شدن به تو مدتهاست که اعلام آمادگی کرده اند. این است که نگران نباش. در جايی که تو دنيا ميايی عشق و توجه برايت کم نخواهد بود.

حرفهايم برای تو تمامی ندارد. ولی الان بايد وقت صرف کارهايی کنم که بعدها خواهی ديد کمترين جا را در خاطرات آدم و بيشترين جا را در وقت آدم ميگيرند.

بعدا باز برايت خواهم نوشت.

مامانت، سالها قبل از به دنيا آمدن تو.

 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 12:3  توسط دم بريده  |