زن نود و شش ساله گفت: ده روزم را ميخواهم. من تصميمم را گرفتم. آن موقعی که قرارداد را امضا کردم جوان و خام بودم. الان ده روزم را ميخواهم...
جادوگر سياهپوش به ساعتش نگاه کرد. : يک نگاهی به خودت بنداز. صورت لطيف پوست صاف بدون حتی اثری از يک چروک. قد راست و گوشت تن سفت و به جا. فکر کرده ای که اگر همين قرارداد را امضا نکرده بودی توی این هفتادو هشت سال چه تغييراتی ميکردی؟ هيچ نگاه کرده ای به آدمهای به سن خودت؟ اصلا به سن خودت هم نه تا حالا به يک آدم شصت ساله دقت کرده ای؟
زن نود و شش ساله دندانهايش را به هم فشار داد : گفتم که.برايم مهم نيست. تو آن موقع من را خام کردی. من ميخواهم امضايم را پس بگيرم. من آن موقع بچه بودم چه ميفهميدم. يا قرارداد را همين جا پاره کن يا در لحظه ای که جان من را بگيری به دادگاه ارواح شکايت ميکنم و ميدانی که خسارتی که برای من از تو ميگيرند کفاف يک زندگی تمام و عيار را از اول با همه زرق و برقهايش ميدهد.
جادوگر دوباره به ساعتش نگاه کرد: اگر همين الان نبايد پيش يک مشتری مثل تو ميرفتم تا خود دادگاه ارواح با تو می آمدم ببينم حرف حسابی داری که بزنی يا نه. ولی مهم نيست. نخواستيم بابا آن ده روزی از این عمرت را که ميخواستی به من بدهی. همان ده روز ديگر بمير. اصلا ميدانی ده روز ديگر چه جور مرگی برای تو مقرر شده بود؟
زن گفت: فرقی نميکند.
جادوگر گفت: مرگ از تشنگی! آن هم در نود و شش سالگی. فکر کردی اگر جوانی و زيباييت نبود این همه آدم دور و برت را گرفته بودند؟ حتی يک نفر نبود يک ليوان آب دستت بدهد. يک عمر زيبايی و جوانی از من گرفتی در ازای فقط ده روز که زودتر سرت را بگذاری بميری حالا بعد این همه سال زيرش ميزنی. اگر برای این مشتری که الان دارم نميخواستم تو را به عنوان مثال بخشش و خيرخواهی خودم بياورم همين حالا این جان به درد نخورت را ميگرفتم و هزار سال هم در دادگاه ارواح يا هر جای ديگر ميدويدی يک روز هم به این دنيا برت نميگرداندم. بدان که شانس آوردی.
زن آمد حرفی بزند ولی دهانش را باز کرد و بست. بالاخره جادوگر را راضی کرده بود. حالا این پيرمرد هر چه دلش بخواهد بگذار بگويد. پير مرد دست در جيب شنل سياهش کرد و چند صد برگ کاغذ مچاله در آورد: بيا تا قوت چشمهايت به جاست قرارداد خودت را از بين اینها پيدا کن.
زن دسته را از دست جادوگر گرفت. قرارداد رنگ موی دايم در ازای دو ساعت آخر زندگی. قرارداد لاغری تضمينی در ازای هشت ساعت آخر زندگی. قرارداد همسر خوب در ازای هفت روز آخر و کلی کاغذهای این جوری. زن با خودش فکر کرد که چند تا از این آدمها در لحظه مرگ دلشان خواهد خواست که هرگز پای این کاغذ را امضا نميکردند؟ آها! اینجاست. زن کاغذ خودش را پيدا کرد. قرارداد جوانی و زيبايی دايم در ازای ده روز آخر زندگی. چه کسی باور ميکرد که هفتاد و هشت سال از روزی که با دستهايی درست به همين شکل این قرارداد را امضا کرده بود ميگذشت؟ لابد جادوگر هم به همين فکر ميکرد. يک دو سه و قرارداد را از وسط پاره کرد.
نفسی که به خيال خودش ميخواست به راحتی بکشد در گلو گير کرد و انگار از سوراخ سوزن رد شد تا پايين رفت. نيمی از موهای مشکی روی زمين ريخت نيمه ديگر آشفته و سفيد دورصورتش ول شد. صورتی که انگار هوايش را خالی کرده باشند ناگهان در هم فرو رفت . زن خم شد. خم شد و با درد روی زمين افتاد. از ميان پرده ای از مه که ناگهان جلوی چشمهايش را گرفت اول از همه ديد که شوهر چهل ساله خوش اندامش غيب شد. جادوگر پوزخند زد: چه فکر کردی؟ فکر کردی این مرد در سی سالگی با يک پيرزنی مثل تو ازدواج ميکرد؟ الان این مرد يک زن سی و خورده ای ساله و سه بچه زيبا دارد. بچه ای که از مرد چهل ساله داشت هم بدون هيچ توضيحی به دنبال پدر غيب شد.
بعد نوبت به سه تا بچه ای که از شوهر دومش داشت رسيد. جادوگر خنديد: خدا خود شوهر دومت را بيامرزد تو که ميدانی از روحيه تو خوشش آمده بود. همه اش ميگفت این زن نه تنها در سی و پنج سالگی صورتش مثل دخترهای هجده ساله ميماند بلکه عين هجده ساله ها سر حال هم هست. بعد هم دنيا چرخی زد و خانه بزرگی که تويش بودند يک جا غيب شد و زن گوشه خيابان افتاد. يادش آمد که خانه هم يادگار شوهر دوم بوده. جادوگر فقط پوزخند زد.
زن با صدای لرزان پرسيد: شوهر اولم چطور؟
- هيچی خوب چه تو جوان و زيبا ميماندی و چه نه او وقتی سی و سه سالت بود زير کاميون ميرفت.
زن فکر کرد خوب شد که آن موقع به فکر بچه دار شدن نيفتاده بود. جادوگر گفت:ضمنا کار اولت به عنوان وکيل سر جايش است ولی کاری که در شصت و هشت سالگی به عنوان مدل گرفتی را با این قيافه بهت نميدادند. و يک تل مجله از کنار زن غيب شد.
- به هر حال از کار اولت مقداری در آمد داشتی که يک خانه در آن طرف شهر با آن ميخريدی. وظيفه من نيست که تو را آنجا ببرم. همينقدر که بهت گفتم خيلی است. خودت پاشو برو. ماشينت هم جلوی خانه ات پارک است. خوب ديگر من جدا ديرم شده است. خوش بگذرد.
و جادوگر هم غيب شد. مدتی طول کشيد تا زن بتواند از جا بلند شود. يک داروخانه در آن طرف خيابان بود. بايد هر طور شده به آن ميرسيد و مقداری مسکن برای انواع درد و يک عصا ميخريد. ده روز داشت که دنيا را ببيند. با يک حالت عجيب ناگهان دلش ريخت. انگار همه چيز کم کم جا می افتاد. هرگز اینقدر هيجان زده نبود. اینقدر احساس سبکی نکرده بود.
