روی نازبالش در اتاق نشيمن حرمسرا يکی از زنهای ناصرالدين شاه در يک عصر آخر تابستان سالی از سالهای جواني و "مقبولي"ش نشسته بود و نوک انگشت به دقت حنا بسته اش را در کاسه شربت گلاب فرو کرده بود. هوس ديوانگی نگاهش را خيره و رفتارش را وحشی کرده بود. زنهای مسنتر ميگفتند ويار است. او ميدانست که نيست. هوس ديوانگی قديميتر از هديه ملوکانه ای بود که يک لحظه خلسه بيتفاوت شاه توی شکمش جا گذاشته بود. شاهنشاه را بعد از آن شب که او را مفتخر کرده بود و او ترجيح ميداد اسمش را شب تکليف بگذارد نديده بود مگر به نظری ميان جمعی از زنهای گرسنه. انجام موفقيت آميز وظيفه ولی يک فايده داشت آن هم این که در این ساعتهای آخر عصر که زنهای جوان حرمسرا از این طرف به آن طرف ميدويدند و با نگاه هم را پاره ميکردند و از هم تور و سرمه کش ميرفتند او ميتوانست شکم کمی بر آمده اش را بهانه کند و گوشه ای بنشيند و خيال ببافد.
خيال چه؟ خيال آتش نگاه شاگرد ادويه فروش دکان شلوغ بازار. ظهر تابستان دو سال قبل وقتی دخترک هنوز بخش کوچکی از اموال غير منقول اعليحضرت نشده بود. خيال چشمهای سياه پسرک و گردن لاغر و پوست آفتابسوخته ای که کشيدگيش روی ترقوه از پارگی پيراهن پيدا شده بود. خيال نگاه خيره پسرک به اندام شکننده توی چادر. خيالی که از شاهزاده قجری توی شکم همسر شاه سمجتر بود. زنده تر بود. واقعی تر بود. دو سال تمام در دل دخترک رقصيده بود و زرق و برقش کم نشده بود. خيال آن لحظه کوتاه که روبنده را در غفلت مادرش بالا زده بود به بهانه بوييدن زعفران و چشمش در چشم پسرک قفل شده بود. يک لحظه خواهش که دو ساله شده بود يکی از روزهای همين تابستان بارداری. هوس ديوانگی بيچاره اش کرده بود. فکر بيرون زدن از يک سوراخک این ديوارها مثل يک مورچه. بايد قبل از اینکه شاهزاده در شکمش بزرگتر ميشد فکری ميکرد. روزی از همين روزها بايد دم يکی از این خواجه ها را ميديد که به بازار ببردش و غافل شود برای چند لحظه از او. فکر بزرگ کردن شاهزاده در دخمه پسرک ادويه فروش نفسش را تند ميکرد. مثل بو کشيدن زعفران زير يک نگاه سياه و سوزاننده.
در فکر زن کمند گيسو و باردار ناصرالدين شاه قصه فرار و وصال پيچشی جز کنده شدن از حرمسرا نداشت. مغز ديوانه اش پيچ و خمهای "اگر پسرک من را نشناسد" و "اگر ديگر در دکان ادويه فروشی شاگردی نکند"و " اگر زنش داده باشند"و "اگر بترسد زن باردار شاه را پناه دهد" را نميشناخت. از شب وظيفه برايش بی معنی تر بود. و از روزگار مقبوليت حاجيه خانم زن مرحوم محمد شاه و پيرترين زن حرمسرا برايش دورتر و بيرنگتر. سر همه فکرها زير انبوه گيسو در آن کله ديوانه به دکان ادويه فروش ميرسيد و ظهر تابستان و بوی زعفران و يک هوس که زانوهايش را ميلرزاند. مساله دخترک کندن از زندان و رسيدن به پسرک لاغر اندام بود. يک لحظه و يک نگاه دوباره پسرک به صورت بی روبنده بس بود که رويايش بيفتد توی غلتک و بشود زندگيش.
زن شاه ويار داشت. ويار زعفران ساييده. بوی زعفران برای زن باردار ناصر الدين شاه بوی ترقوه آفتاب سوخته ای بود که از پارگی پيراهن يک لحظه پيدا شود. بوی لحظه ای که روبنده بالا بخزد و نگاه خيره يک جفت چشم آتشی.
ساعتی بعد صدای خنده مردانه از گلوی ستبر شاه با نفسهای عشوه آلود همبندانش توی گوش دخترک تاب ميخورد و انگشت دخترک هنوز در کاسه گلاب و يخ. و نگاه دختر هنوز به مخده آن سوی اتاق بود جايی که حاجيه خانم خر و پف ميکرد.
----------------------------------------
صدها سال بعد دختری لابد از همان تبار وحشی و با همان موهای سياه روی کله بی عقل پای يک کامپيوتر در اداره ای نشسته است و خيالاتی ميبافد از همان تبار گم شدن در آتش يک هوس سمج. در فکر ديوانه دختر نجات در رسيدن به تو است. در وصل شدن به پوست آفتابسوخته گردنی هزارها کيلومتر آنسوی دريا. و در ذهن ديوانه دختر این سوی دريا "کارهايم چه ميشود" و "او سرش بينهايت شلوغ است" و " ميشود تا تعطيلات صبر کرد" و "به فرض که رفتم آنجا از روز دوم به بعد چه خواهم کرد" ایرادات واردی به نقشه درخشان رويا نيست.
از سه نفره يک ماه پيش من، تو، و فکر تو، تو رفته ای، من جا مانده ام روی نازبالش، و فکر تو شاهزاده چاقی شده است در شکم من. فکر تو روز به روز سنگينتر ميشود و من روز به روز بيشتر عادت ميکنم به دنبال خودم کشيدنش. .اگر زودتر چاره ای براي شاهزاده چاق قجری پيدا نکنم ميترسم زمينگيرم کند. ميترسم که با فکر تو در شکمم ديوانگی برای بيرون زدن از سوراخهای زندانم بس نباشد. شاهزاده چاق بهانه من شده است برای فاصله گرفتن از سرمه و سرخاب شهر خالی از تو. ويار دايمم بوی پيراهنی است که جا گذاشته ای و بيرون آمدن و دوباره رفتنش به ته کمد مراسم شروع و پايان هر روز من است. ميترسم عادت کنم به فکرت بی تو. که بزرگ شده است. که زندگی من را پر کرده است. و تو نميدانی عزيزم. نميدانی که صدای آرامت و "درست خواهد شد" هايت در گوشی تلفن خون ميريزد به رگهای عظيم شاهزاده چاق توی شکم من که کم کم دارد جای تو را پر ميکند. نميدانی که کلمات آتشيت روی صفحه مانيتور گوشت ميشود به دور گردن ستبرش. ميترسم شاهزاده ات بندم بزند به این جدايی هزارها کيلومتری. بايد دم خواجه ای را ببينم که من را به آن طرف آبها برساند. قبل از اینکه شاهزاده چاق توی شکمم جای تو را بگيرد.
