تکان خوردن يا نخوردن موضوع قابل بحثی است ساعت هفت صبح وقتی که شکاف چشمهايم ميسوزد و جاذبه رختخواب با جاذبه زمين هم جهت است. در آن لحظات خاکستری که باران پودری هوس شروع روز را از خط صفر به طرف منفی هل ميدهد پيغام نيمه شب تو روی تلفن مثل درخشش يک ستاره چشمم را خيره ميکند. پوست بدنم را مثل آتش گرم ميکند. در سرم موسيقی شروع روز ميشود. عضلاتم را راه ميبرد. و بيتفاوتي شب قبلم را ميسوزاند.
دنيا تو را به من مقروض است. برای تمام لحظه هايی که تلفن به دست نشسته ای... و راه بين صداهای توی سرت و صفحه کليد تلفنت کور و تار است. آنوقت که نگاه جدی ات به صفحه تلفن است و آرزو ميکنی فاصله ای را که تو نميتوانی پر کنی من پر کنم. تمام آن لحظه هايی که صدای پيغام تازه روی گوشی برايت از معجزه بعيدتر است. کاش بدانی که در تمام آن لحظه های کشدار انگشتان من رمز صفحه کليد را مايوسانه ميگردند. روی صفحه تلفنم کلمات به زبانی که برای تو بی معنی است ظاهر می شوند و بعد به نوبت از پرتگاه delete پايين می پرند.
کلمات من را به تو مقروضند. برای تمام لحظاتی که نشسته ای و زل زده ای به لبخند من به انتظار جوابت. به انتظار آنچه که "حق"ت است بشنوی. و حق تو در کلمه ها گم ميشود. چرند ميشود. مغزم را آبستن ميکند و به دنيا نمی آيد. تا روی لبهايم می آيد و بعد يکهو سر ميخورد و پايين ميرود. با هزار تا قصه روزمره قاطی ميشود. و تو پيدايش نميکنی. و حتی برای لحظاتی مثل اين که کلمات را به خاطر خودم پشت هم رديف ميکنم. و تو بدون اينکه خبر داشته باشی در چرخش تند تعبيرها سرگيجه ميگيری و سقوط ميکنی.
زمان تو را به من مقروض است. برای مهلتی که تايين کرده است. برای آن چيزهايی که در مه چشمهايت منتظر گفته شدن است ولی وقت گفتنش را نداشته ای. برای همه آنچه بايد در مورد تو بدانم و همه آن لحظاتی که بايد کنار تو باشم ولی نيستم. برای سرگيجه ای که لبخند عصبی و نگاه جدی تو می آورد ولی فرصت درمانش نيست. برای همه لحظه هايی که به فاصله يک ميز کوچک از من نشسته اي و در قهوه ات غرق شده اي. و برای همه لحظه هايی که آن سوی دنيا خواهی بود و آرزويت از پوست من جذب خواهد شد و خونم را تلخ خواهد کرد.
خدا تو را به من مقروض است. و من را به تب پوست سر انگشتان تو. و این همان خداييست که هجم قرض آفتابش را به سرزمين من به رو نمی آورد. و همان که شنهای تب آلود سرزمين آفتابی تو را سالها از پس سالها تشنه ميگذارد. همان که تو را بند زده است به آن آفتاب به حکم جدی کار و صلاح. و من را بخشيده است به این باران به بهانه برنامه آينده. و همان خدايی که صلاح و برنامه و آينده را توی کله من و تو انگار عميقتر و پر رنگتر نوشته است تا لحظه های سبز و آبی خلسه و "بی برنامه گی". آن لحظه هايی که تا دلت بخواهد آفتاب و سايه دارد و رنگ از ثانيه ثانيه اش ميچکد. و با وجود این در غلاف "ناچاری" پيچيده ميشود و به آينده موکول.
زمين من را به تو بدهکار است. برای تمام جاهايی که اسم من را با انگشت روی شنهايش نوشته ای. به خاطر اتاق جدی ات که تزيينش يک گردنبند نقره و يک اسم حک شده روی ميز چوبی است. برای تمام ساعتهايی که نشسته ای پشت ميزت و به کتاب و کاغذ زل زده ای ولی نگاهت بيست کيلومتر پايينتر از سطح ميز دل زمين را ميکاود و جوهر خودکارت آرام به خورد پوست لبت ميرود. برای آن لحظه که کتاب را به گوشه ای هل می دهی و توی کنده کاری عميق اسم من روی ميزت ناخن ميکشی. کاش راهی داشتی که بدانی در آن لحظه ها ناخن انگشت شست من پشت آويز آبی رنگ گردنبند حروف اسم تو را دنبال ميکند.
باران روی ساختمانهای شيشه ای برای من شکل تو را ميسازد. و من با پيغامهای تو در کامپيوتر برای خودم مسابقه ترتيب ميدهم. مسابقه مرتب کردن بر حسب تاريخ و بر حسب طول و بر حسب شدت فرو ريزاندن قلب. گاهی برنده من. گاهی برنده تو. و گاهی برنده آقای رييس که مچ خيرگی من را ميگيرد و يک تل کاغذ روی ميز ميريزد. من بانقشه ها مشغولم و به مهلت کوتاهمان فکر ميکنم. به نگفته ها و نشنيده ها و نکرده ها. به زمين و زمان که به ما بدهکارند. به خود ما که به ما بدهکاريم. و به این که پيش نکشيدن این موضوع بالاخره توافق ناگفته ای شده است بين من و تو. به رويمان نمی آوريم. و در آرزوی وصول بدهی آه ميکشيم.