تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

باور کن کار سختی نيست جدا شدن. فکرش از سرت بيرون نميرود؟ آخر چرا؟ بگذار اصلا به تو بگويم که چه جوری از هم جدا ميشويم. قدم به قدم. و تو به من اعتماد داری پس فقط گوش کن. می ایستيم روبروی هم و توی چشم هم نگاه ميکنيم. نه مثل لحظه آشنايی که من نشسته بودم و تو ایستاده و نگاهمان در هم قفل شد. نه. نه از آن نگاههايی که با آتشش ميشود زمستان پشت این تابستان را سر کرد. نه. نه از آن نگاههايی که به من گفت و به تو هم گفت که زير پوست این آدمی که اسمش را نميدانی چيزی هست که زندگی تو را مثل گردباد زير و رو ميکند. خيلی متمدنانه و خونسرد به هم نگاه ميکنيم. بعد کف دست راستمان را به هم ميچسبانيم انگشتها به دور دست همديگر قفل. فقط برای يک لحظه. لمس سرد. بی لرزش. بی آرزو. بعد دستها از هم جدا. يک کشش عضلانی کنار لبها.

و خدا حافظ. تو ميروی سوار هواپيمايت ميشوی و مجله توی سبد جلويت را بيرون ميکشی و ميخوانی بی آنکه شکل من را وسطش ببينی. گاهی خميازه ای و نگاهی به ساعت. و بعد کيف مدارکت را چک ميکنی و چشمانت را ميبندی. اگر خوابت نبرد هيچ ربطی به فکر من ندارد. لابد دليلش این است که مدتی از کارت دور بوده ای و استرس شروع دوباره را داری. و در تکانهای هواپيما در کنار ترس خفيف و ناباورانه مرگ فکر ميکنی که اگر به مقصدت نرسی کارهايت روی هوا ميماند. فقط همين.

و من ميروم سوار مترو بشوم و به شهر برگردم. قبل از سوار شدن با عجله يک شکلات از دکه خرت و پرت فروشی مترو ميخرم. و در مترو سواری طولانی حواسم خواهد بود که شکلاتم را آرام بخورم. همانطور که تو گفتی بايد خورد. ولی هر چه فکر کنم يادم نخواهد آمد که چه کسی این را به من گفته بود. و خيلی زود این فکر را رها ميکنم چون چندان هم مهم نيست. در آن مترو سواری نيمه روز فکر هواپيمايی که يک ساعت پيش به سمت جنوب پرواز کرد از ذهنم نميگذرد. من بی تفاوت نيستم. سالم رسيدن آن هواپيما همانقدر برايم مهم خواهد بود که کشته نشدن گروگانهای يک کشتی اسير به دست دزدهای دريايی در سومالی. جايی از مترو پياده ميشوم و در شلوغی راه ميروم و به مردم خوشبخت تورونتو لبخند ميزنم. و فردايش بايد به مغزم فشار بياورم که يادم بيايد روز قبل برای چه به فرودگاه رفتم.

به تو گفتم که جدا شدن از تو سخت نخواهد بود. باز هم ميگويم. باور کن. فقط يادت باشد قبلش تکه هايمان را از هم جدا کنيم. بايد حواسمان باشد که تکه هايمان اینقدر ريز نشده باشد که نتوانيم بفهميم کدام مال من بوده و کدام مال تو. حواست باشد تکه هايمان رنگ هم را نگيرد. بوی هم را نگيرد. چون در آن فراموشی کرخ و بی تفاوت بعد از جدايی لابد گيج خواهيم شد که این همه رنگ تند از کجا آمد. بعد تکه ها را از اول قالب ميزنيم. هيچ نگران من نباش من استاد رنگ زدن هستم. رنگی خواهم زد به سهم خودم يکدست تر از قبل. و تو برو فکری به حال خودت بکن.

فکرها و لحظه ها را هم تقسيم ميکنيم. زير سايه درختها مال تو. آفتاب مال من. نشستنها مال تو. راه رفتنها مال من. يا برعکس. برای من فرقی نميکند. عکسهايت را پاک ميکنم. و پيغامهايت را. آن قسمت منظره های خيالم را که تو گرفته ای در خواب تار خواهم ديد. و صبح هر چه به ذهنم فشار بياورم به ياد نخواهم آورد که تصوير تار خواب شکل چه کسی را داشت. اگر این برنامه موثر واقع نشد قسمتی که تو را جا داده است در مغزم را ميدهم با يک جراحی سرپايی در بياورند. جايی نگرفته ای که. فوقش دو نورون. تو هم اگر تلقين فايده نکرد قرص فراموشی بخور. روزی دو تا صبح و قبل از خواب.

گفتم که دردی ندارد. فوقش يک روز به تو فکر کنم. يا يک بار که از جلوی ميز و صندلی پهن شده در آفتاب رستورانی ميگذرم نفسم را در سينه حبس کنم از شکل يک سايه که من را ببرد به شهر ممنوعه خاطرات تابستانی. يا اولين باری که پايم به چهار راه پر حادثه مان برسد گلويم تير بکشد که این همه رهگذر من را ميبينند ولی نميدانند که اگر آرام راه ميروم دليلش این است که تو منتظرم نيستی. دردی ندارد. و تازه این همه مسکن رنگ و وارنگ را برای همين جور دردها ساخته اند. مگر نه؟ تو هم آنجا که رسيدی برو به کارت برس. تابستان خوبی داشته ای و بايد پر انرژی آماده کار باشی. اگر از فشار کار خسته شدی کنار ساحل برو و آرام قدم بزن. ماسه های ساحل آنجا سفيد است و نرم. پس هيچ چيزی نيست که تو را به ياد آنچه نبايد بيندازد. اگر با این همه فکر من حس سمجی بود توی سينه ات چاله ای در ماسه های سفيد بکن و من را بگذار به ماسه بازی. فقط يادت باشد که ديگر وقت نداری که بنشينی و زل بزنی به من و تپه ماسه. گشت کوتاهی بزن بعد هم برو به کارهايت برس. خيلی کار داری.

+ نوشته شده در  Mon 13 Jul 2009ساعت 15:53  توسط دم بريده  | 

 

ديروز روز من نبود. نبود بی چک و چانه. وقت حرف زدن با مادرت ديروز نبود. وقت Present کردن نبود. شديدا نبود. . پايين راه پله کسی بودم که پيراهن چروکی تنش باشد. ديروز پيراهنم چروک و موهايم آشفته بود. و مادرت را انگار از پشت شيشه مات نگاه ميکردم. حرفم نمی آمد. لبخندم نمی آمد. تمام روز را کنارت بودم. و يک چيزی ميان ما رشد کرده بود که سياهی زير چشمهای تو را عميق و من را وحشی کرده بود. آن لبخند را راستی از مادرت به ارث برده ای  عزيزم. آن لبخند فشرده که نا آرامی مسری است.

همه چيز عالی بود. بی نظير. تا جايی که هيچ چيزی از صد قدمی من نزديکتر نميامد. راه رفتن توی خيابان زير سايه درختها. تابستان. من فکر ميکنم که تو در رويا بودی. و تو فکر ميکنی که من. ولی دل توی دلم نبود که خيابان بلور (Bloor) برسد و تو برگردی خانه و من را بگذاری.

و حرف زدن تو. بی وقفه. مطمئن. ادای چه چيزی را برای من در می آوردی؟ من که زير پوست تو را ديده ام.  و اصرارت برای چند قدم اضافه داشت کار من را به بيخ ميرساند. ناخنهايم توی جيب به رانهايم فرو ميرفت. وقتی رفتی فکر کردم که نفسی به راحتی بکشم... به جايش اشک آمد. چيزی سوخت. فکر کردم دنبالت برگردم. صدايت کنم. نکردم. به جايش دويدم توی دستشويی مک دونالد و به گوشهايم و گونه هايم آب سرد زدم. زير نگاه کنجکاو زنی که هر چند ثانيه يک بار ناچار برميگشتم و نگاهش ميکردم و در فاصله هر دو نگاه دوباره ميلرزيدم که نکند مادر تو باشد.

 ميدانم که تو هم ديروز لرزيدی. از پيامهای دیشبت روی تلفنم ميبينم که از من هم بدتر خوابيده ای. پيامهايت التماس دارد. . برايت همدرديم می آيد. ولی يک جايی خيلی عميق توی دلم يک نسيم خفيف پوست چروکيده شيطانکی را قلقلک داد که تو بدتر از من خوابيده ای ديشب. تويی که اشکهای برهنه برهنه برهنه من را پريشب ديدی.

 و الان این منم. از پس يک روز. ديوارم را ساخته ام. بی نقص. پيراهنم را اتو کرده ام. و موهايم را مرتب. لبخندم قانع کننده شده است دوباره. کاش امروز پايين پله ها مادرت را ميديدم. ميدانم تا چند ساعت ديگر ديوارم اینقدر بالا ميرود که ديگر این آرزو را هم نخواهم کرد. ديگر برايم فرقی نخواهد کرد که ديروز چه گذشت. من دارم ميشوم همان دختری که روز اول روبروی تو نشسته بود و با نوشيدنی خنکی در دست جوشيدن تو را مثل يک تماشاچی نگاه ميکرد. جايم محکم است. ولی دلم برای روزی تنگ ميشود که صندلی من از نگاه تو آتش گرفت.

نميدانم چه چيزی پيتر پان درون من را که برای تو سرخ و سبز و زرد پوشيده بود کشت. پيتر پان بيچاره را که به هر نفس و نگاه و لمس سر انگشت تو کف پاهايش از زمين بلند ميشد و در هوا چرخ ميزد. شايد فکر رفتنت بود که يک لحظه راحتمان نميگذارد. شايد فکر رفتنت آخر کف پاي بزرگش را روی بستر آتشم گذاشت. خلاص. شايد تظاهرت بود به سخت پوستی. که ميدانم که نيستی. دلم ميخواهد قوی باشی. شايد گاهی. ولی هر قدر که هستی خوب است. اگر يک قدم جلوتر از آن که هستی پايت را بگذاری ماده پلنگ را به هوس می اندازی که روی ادعايت پنجول بکشد. هر چه فکر ميکنم ميبينم آن لحظه ای که سر انگشتت روی زانوی من به وضوح ميلرزيد دل من را بيشتر ميلرزاندی تا وقتی که گفتی بيشتر نگران ضربه خوردن منی تا هر چيز ديگر.

ولی ميدانی من هم خرده شيشه های خودم را دارم. تو اگر ادعای قدرت داری من صحنه سازی بلدم.  نمونه اش اینکه به جای اینکه اینها را توی رويت بگويم می آيم يک جايی مينويسم که تو روحت از وجودش خبر ندارد و اگر هم داشت نميتوانستی بخوانيش. و از این فکر يک لذت گناهکارانه مثل خنکی توی دلم ميپيچد. در عوض وقتی اعتماد به نفس ساختگيت روحم را سوهان ميزند لبخند ميزنم و تشويقت ميکنم. ميگذارم شکمت را در برابر پنجه پلنگم برهنه کنی. زشت است. ميدانم. يکی ديگرش اینکه تلفنت را ديروز جواب ندادم. تو هم لابد آتش گرفتی تا از هم جدا شديم. من سهم آتشم را قورت دادم و تلفن را خفه کردم... عزيزم... من آن موقع که تو بوقهای طولانی تلفن را با انتظار تب آلود گوش ميکردی توی اتاق پرو يک مغازه خيابان بلور با وحشت به کمر لق دامن نگاه ميکردم. اگر ميدانستی که در سه هفته دو سايز کم کرده ام لابد شيطانک توی شکم تو  هم قلقلکش ميشد. ولی نخواهی فهميد.

نميدانم دوستت دارم يا نه. نميدانم که زندگيم روی هوا است يا نه. نميدانم حتی که ميخواهم بروی يا  بمانی. شايد هم پيتر پان من گم نشده باشد. شايد رفته يک چرخ بزرگ بزند و سرختر و سبزتر از قبل برگردد. از همه مسخره تر اینکه نميدانم دلم ميخواهد برگردد و در نبودت اشک بريزم يا بيتفاوت شوم و اشک ريختن تو را از پشت تلفن گوش کنم. بد قماری است.

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 11:9  توسط دم بريده  |