تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

نيستی و خبری از تو هم نيست. روزها و روزها با ترس دنبالت ميگردم. ترس از اینکه پيدايت نکنم. ترس از اینکه پيدايت کنم. دود شده ای انگار. نفسی به راحتی. لبخندی در گوشه لب. لبخند پر طعنه بازنده ای که قانون بازی را بعد از بارها شنيدن قهقهه تمسخر حريف ياد بگيرد. پس نوبت به من رسيد. پس تو هم خاطره شدی... خاک گرفتی... مردی. اصلا  بوده ای هرگز مگر؟  بعد وقتی که نشسته ام پشت کامپيوترم بيخيال و خندان، کاسه در دست و فرو رفته در صندلی...  در ميان رخوت نيافتنت و دلتنگی روزهايی که داشتمت... با دو پا محکم روی شانه ام فرود می آيی.

ضربه ات شانه ام را کبود ميکند. بویت اتاقم را پر ميکند. و خنده ات گوشهايم را.  بوده ای. هستی و هيچ جا هم نرفته بودی تمام این مدت. و مچ خودم را ميگيرم که باز هم پيدا کردنت را با تپشی پنهانی انتظار کشيده ام در همان لحظه هايی که شادی گم کردنت را با سنگدلی ساختگی بر سر خودم کوبيده ام.

درست همان وقت که فکر ميکنم تو را در قبل جا گذاشته ام. درست در لحظه ای که ميخواهم يک کف مرتب برای خودم بزنم که بالاخره توانستم از پی این همه سال بين  "تو" و "صلاح" دومی را انتخاب کنم تو با آن آغوش مه آلود جلوی رويم حاضر ميشوی... با سينه ستبر در برابر اراده من... و يک چروک پشت گردنت به ازای هر بار که ترکت کردم. شکستگی مختصرت چيزی از تو کم نکرده. انگار هر بار يک رنگ نو هم به تو اضافه ميشود. مثل نقش اسرار آميز يک خالکوبی جديد روی بدنت که بخواهم خودم را به نديدنش بزنم و نتوانم. توی کهنه کار که هميشه نوترينی. پر از شگفتی و خواهش... پر از وعده و افسانه... و ميدانم که چندان دور نيست روزی که از آغوش خواب آلوده تو باز  بيرون بخزم و شک کنم که همه چيز را در خواب ديده ام...

تکرار هزارباره جنگ تو و منطق هيچ چيز را به من ياد نداده است جز اینکه ديگر قولی ندهم. هيچ قولی به تو نميدهم که در خواب جا نگذارمت و يا هيچ وعده ای به خودم که آخر از دست تو خلاص شوم. ميدانم که تکرار خواهد شد باز و باز هم. و باز من گول رنگهای جنون آميزت را خواهم خورد و مست خواهم شد از معجون ترس و شوق که تو در ساختنش استادی. و باز تو زخم گذر زمان را خواهی خورد و خماری و فراموشی من را ... بارها پس از این من گمان خواهم برد که تو را جا گذاشته ام در راه و بارها تو من را باز خواهی يافت و به گمانم خواهی خنديد. بچرخ تا بچرخيم.

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 11:5  توسط دم بريده  |