نفسم زير وزن نخ تنگ ميشود. کی ميخواهی پيچيدن را تمام کنی؟ صد لايه نخ دور دستها و گوشها و چشمهايم پيچيده اي، سيصد دور به دور پاهايم. هيچ نفهميدم کی زمستان رفت و تابستان شد و چه وقت نفس تابستان بريد. زير بار نخ خبری از سرما نيست.
يادم می آيد سه سال پيش را که سر نخ را به جايی بند کردم و شروع کردم به پيچيدن. من سه سال پيش هنوز به کار پيچيدن است. از خير آن سر نخ که در دست سه سال پيش است گذشته ام. مدتهاست. سر ديگر نخ را بايد پيدا کنم. بايد به ياد بياورم.
جواب تمام سوالهای اين چند سال را با پيچيدن داده ام. جواب برهنگی و ترس را. جواب سردر گمی را. اما نگاهی به دور و برت بينداز. همه جا کلاف! يک از يک سردرگمتر و ترسانتر! دريغ از يک کف دست پوست برهنه. کور بوده ام سه سال.
سوز سرما را روی پوست برهنه ام ميخواهم، سر کلاف را در دستم.
يادم می آيد سه سال پيش را که سر نخ را به جايی بند کردم و شروع کردم به پيچيدن. من سه سال پيش هنوز به کار پيچيدن است. از خير آن سر نخ که در دست سه سال پيش است گذشته ام. مدتهاست. سر ديگر نخ را بايد پيدا کنم. بايد به ياد بياورم.
جواب تمام سوالهای اين چند سال را با پيچيدن داده ام. جواب برهنگی و ترس را. جواب سردر گمی را. اما نگاهی به دور و برت بينداز. همه جا کلاف! يک از يک سردرگمتر و ترسانتر! دريغ از يک کف دست پوست برهنه. کور بوده ام سه سال.
سوز سرما را روی پوست برهنه ام ميخواهم، سر کلاف را در دستم.
