نود درصد حرفش را نمي فهميدم. برای ده در صد بقيه خدا پدر زبان انگليسی را بيامرزد که لغات مشترک با زبان اسپانيولی دارد و پدر مردم تورونتو را که در صحبتهای عاميانه گاهی چند کلمه اسپانيولی ميپرانند.
دفعه دوم بود که بالای سرش ميرفتم. با چند دقيقه اسپانيولی حاليم کرد که من را يادش می آيد. از هفته پيش. نميدانم چرا اينقدر از اين حرف شاد شدم. انتظارش را نداشتم. خوشحالی را در چشمهايم که ديد خنديد. با يک دندان. فهميد که بالاخره فهميده ام چه ميگويد.
با سختی زياد حاليم کرد که فردا مرخص ميشود. چيزی در مورد ونکوور و پسرش گفت. پرسيدم پسرت تو را به ونکوور ميبرد؟ سه چهار بار پرسيدم. به شکلهای مختلف. بالاخره منظورم را فهميد. گفت "نه!!! "بعد دستهای بسيار لرزانش را بالا آورد. -"من پارکينسون! هواپيما نه! اتوبوس نه! ماشين نه! "بعد چند بار ديگر همان جمله را در مورد پسرش و ونکوور گفت. نفهميدم و نفهميدم. در فکر بودم که چه حرفی به او بزنم که گفت تو چه کار ميکنی؟ گفتم دانشجو هستم. تنها جمله اي بود که راحت ردو بدل کرديم. هر دو خنديديم. گفت -"من ، اسکريتور، پريديستا، فوتوگرافو."
حتما ديد که گيج شده ام. به ميز کنار تختخوابش اشاره کرد. خودم را از بين پايه تختخواب و واکرش رد کردم و به ميز کنار تخت رساندم. به چيزی آنجا اشاره ميکرد. يک پاکت کوچک شکر، عينکش، يک شيشه دوا، و مقداری کاغذ را يکی يکی برداشتم. سرش را به انکار تکان داد.
" اسکريتر هيستوريا! پريديستا، فوتوگرافو." فکر کردم عکس چيزی را ميخواهد نشانم بدهد.آن دور و بر به هر چه اشاره کردم سرش را به نشانه نفی تکان داد. خودش را به سختی زياد در تخت بالا کشيد که بنشيند و به سمت ميز خم شود. نتوانستم راضيش کنم که اين کار را نکند. دوان دوان از اتاق بيرون رفتم که از پرستارها بپرسم هيچ کدام اسپانيولی صحبت ميکنند؟ بالاخره کسی را پيدا کردم. وقتی گفتم برای بيمار ۲-۱۶۶ است شانه بالا انداخت. گفت او اختلال حواس دارد. اصرار کردم. گفت تا نيم ساعت ديگر خواهد آمد.
دوان دوان برگشتم. پيرمرد من روی تختش نشسته بود. نفس نفس ميزد و يک کيف پول در دستش بود. من را که ديد گفت " ها!!!" و در کيف پولش شروع به گشتن کرد. يک کارت و يک جلد کوچک قرمز پلاستيکی را که کارت در آن بود بود بيرون آورد و به دستم داد. کارت بيزنسش. جلد پلاستيکی متعلق به يک آژانس مسافرتی. و کارت را با دقت در آن گذاشته بود.
C. Leonidas Aleman
Escritor(writer), Periodista (Journalist), Fotografo (Photographer
و آدرس و تلفنش.
نگاهم را که از روی کارت به صورتش انداختم خنديد، و با دست بسيار لرزانش به سينه اش اشاره کرد: "اسکريتر هيستوريا! پريديستا، فوتوگرفو." کارت را به طرفش گرفتم. سرش را به شدت تکان داد. نه! برای تو. و بعد چيزی گفت از ريشه به ياد داشتن. شايد يادگاری، شايد تو را به ياد خواهم داشت، شايد من را به ياد داشته باش.
از در بيمارستان بيرون آمدم و در کنار نرده ها شروع کردم به راه رفتن. دهها گل نيلوفر سفيد و صورتی از لای نردها بيرون آمده بودند. يک نيلوفر چيدم. دو قدم آنطرفتر ديدم که گل همراه يک غنچه خيلی کوچک کنده شده است. ساقه باريک گل را در جلد قرمز پلاستيکی فرو کردم ، جلد را در کيفم گذاشتم و زير آفتاب تا دانشگاه راه رفتم.
کيف را که باز کردم از گل نيلوفر خبری نبود. يک غنچه کوچک با ساقه ظريفش توی جلد پلاستيکی قرمز بود.
