تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل


در امريکای شمالی تبعيض مثل همه جاهای ديگر دنيا فراوان است. عدالت هم مثل همه جاهای ديگر جهان يک مفهوم بانمک است و يکی از مصنوعی ترين تخيلات آدمها.
تبعيض عليه زنها، تبعيض عليه غير سفيد ها (مثل اورينتالها، رنگين پوستها، خاورميانه اي ها، بوميان...) ، تبعيض عليه غير دگرجنس خواهها(مثل همجنسبازان، ترانسسکشوالها، ...). تبعيض عليه مسلمانها،و تبعيض عليه فقرا کمابيش همه جا محسوس است. در مورد همه اين انواع تبعيض هم نقد و بررسی های زياد توسط گروههای روشنفکر دائم اقلا به ظاهر در جريان است.

ولی يکی از گسترده ترين انواع تبعيض که اکثر آدمهای روشنفکر هم بی هيچ خجالت آنرا ميپذيرند يا ناديده ميگيرند نه به مذهب مربوط ميشود نه به رنگ پوست نه به جنسيت و نه به گرايش جنسی. شديدترين يا اقلا علنی ترين تبعيض در امريکای شمالی تبعيض بر عليه آدمهای چاق است.
آدمهای چاق هرگز برای بازی در نقشهای غير کمدی در تبليغات استفاده نميشوند. هرگز در سينما در نقشهای کليدی ظاهر نميشوند. روی مجلات عکس هيچ آدم چاقی به چشم نميخورد.حتی پروتوتايپ جامعه از آدم نابغه هم به شدت از چاقی دور است (اين يکی ديگر عجيب است. آدم نابغه به مفهومی که در ذهن عموم مردم است بی تحرک ولی همچنان لاغر است. چرا؟ به تجربه شخصی من اين اصلا درست نيست. باهوشترين کسی که من در عمرم ديده ام به شدت چاق است)

اوضاع در حقيقت برای آدمهای چاق از اين هم وخيمتر است. نميفهمم چرا شوخی در زمينه شمايل اطرافيان چاق يکی از محبوبترين سوژه هاي همه آدمهای شوخ است؟
بسيار ديده ام که آدمهای چاق خرس، گاو يا گوريل خطاب شوند. بسيار ديده ام که در جمع از هر چند جمله يکی اشاره به سايزشان باشد. بسيار ديده ام که جدی گرفته نشوند و بی هيچ دليل احمق فرض شوند. خيلی ديده ام که برايشان دلسوزی شود.
چرا يک آدم لاغر ميتواند باهوش، احمق، مهربان، بدجنس، پر ملاحظه، کم شعور، زيبا، زشت، خسيس، يا ولخرج باشد ولی آدم چاق،تقريبا هميشه، فقط چاق است؟

کسانی که ميشناسم (باشعور تر هاشان!) معمولا در مورد خصوصيات بد چهره ديگران کمتر صحبت ميکنند. ولی خيليشان وقتی صحبت از کسی ميشود که چاق است اين حد را برای خود قايل نيستند. وقتی پرسيده ام چرا در جواب بسيار شنيده ام که ميخواست خودش را لاغر کند. به فرض هم که همه آدمهای چاق اگر ميخواستند ميتوانستند لاغر شوند، اين به خودشان مربوط است که نخواسته اند، مگر نه؟ شايد مسايل مهمتری در زندگی آدم چاق غير از اندامش وجود داشته باشد. شايد هم اصلا اينطور راحت است. مگر به کسی مربوط است؟


+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 23:46  توسط دم بريده  | 

 

يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری در يک جنگل خيلی انبوه و تاريک مرد تنهايی زندگی ميکرد که توی شکمش يک چراغ روشن بود. مرد تنها هرگز آدم ديگری نديده بود. هيچ وقت به فکرش نرسيده بود که عجيب است که آدم از زير پوست شکمش نور بيرون بزند. نور توی شکم برايش همانقدر طبيعی بود که بيناييش. که پنج انگشت دست راستش.
نور توی شکمش سفيد بود،مثل نور خورشيد، ولی چون از گوشت و خون مرد ميگذشت از روی پوستش سرخ به چشم می آمد. مرد تنها توی جنگل تاريک راهش را با کمک نور سرخ پيدا ميکرد و غمی در دلش نبود.

تا اينکه روزی همينطور که در جنگل ميگشت به جايی رسيد که درختها کم پشت شد. مرد ايستاد به تماشای نور خورشيد که از لای برگهای درختها به زمين ميتابيد که يک زن و مرد روستايی از راه رسيدند. در جنگل به دنبال هيزم بودند ولی به ديدن غريبه که نور سرخ رنگ از شکمش ميتابيد جا خوردند.
مرد تنها هم به ديدن غريبه ها که شکمهای تاريک داشتند بر جا خشکش زد.. با خودش فکر کرد که حتما اين دو نقصی در چراغشان هست. مرد و زن روستايی به هم گفتند اين بيچاره لابد چراغ قورت داده است. دستهايش را گرفتند و به راه افتادند که ببرندش پيش پزشک ده. مرد تنها مقاومتی نکرد. فکر کرد از او کمک ميخواهند. این بيچاره ها چطور بدون او  ميتوانستند راهشان را در تاريکی پيدا کنند؟

در ده مردم به دور مردی که از شکمش نور سرخ ميتابيد جمع شدند. پزشک ده به ديدن نور سرخ خيلی تعجب کرد. داروی مهوع به مرد خوراند. مرد تنها چند قطعه ميوه و ريشه درخت بالا آورد. پزشک قويترين مهوعی که ميشناخت را تجويز کرد. مايع زردی از دهان مرد تنها بيرون زد.
روزها به او مسهل خوراندند. نور سرخ با نحيفتر شدن مرد روشنتر و روشنتر شد. ماجرای مرد و شکم نورانيش به گوش کدخدای ده رسيد. کدخدا دستور داد مرد را به نزدش ببرند.

 همسرکدخدا به ديدن مرد تنها عاشق شد. کدخدا هرگز زنش را عاشق نديده بود. نگاهی به شکم مرد کرد. سرش را کج کرد و از نزديکتر نگاه کرد. بعد گفت نور سرخ نشانه شيطان است. همسر کدخدا نفسش را حبس کرد. کدخدا گفت اين مرد شيطان است. شيطان را بسوزانيد. مردم ده فرياد زدند شيطان را بسوزانيد.


مرد را در وسط تل هيزم گذاشتند و آتش زدند. مرد فرياد زد. کدخدا گفت فرياد زدنش نشانه گناهکاریش است. وقتی که شعله ها خاموش شد چراغ پرنور سفيد در وسط خاکستر مرد به چشم آمد. مردم به چراغ سفيد خيره ماندند. کدخدا  گفت: خدايان برای ما پس از سوزاندن شيطان چراغ فرستاده اند.
مردم ده ستون باشکوهی ساختند و چراغ سفيد را بر روی آن گذاشتند. کسی هم مامور نگهبانی از چراغ شد. زوار از همه دنيا برای ديدن هديه خدايان ده سرازير شدند.

+ نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت 11:57  توسط دم بريده  | 


۱.بارها شنيده اي که بگويند "پسر بدی نيست، ولی ضعيفه. زن ذليل" .... يا از آن هيجان انگيزتر "مردای ايرانی همشون زن ذليلن" . کار به مفهوم و معنی ندارم.کار به آن درصدی از مردها که بيقدرتند و نميتوانند به اندازه سهم يک آدم بالغ برای مسائل شخصی يا مشترکشان تصميم بگيرند هم ندارم. به اين هم کار ندارم که درصد مردهايی که اين وصف شامل حالشان ميشود چه قدر زياد است يا چه قدر کم.حتی باور کنيد به اين هم کار ندارم که خيليها اگر مردی سعی کند به شريک زندگی اش در تصميمگيری های مهم شخصيت دهد اين لغت را در موردش به کار ميبرند و به ريشش ميخندند.
حرف من اين است که چرا يک لغتی مثل "زن ذليل" برای دوست و همکلاسی ام ، "ه"، که به دستور شوهرش در خانه ميماند در روز convocation (با عرض شرمندگی) که برای شوهرش غذا درست کند در حالی که خود شوهر به convocation می آيد وجود ندارد.

۲. با آب و تاب تعريف ميکند. در بين تخمه شکستنها چشمهايش از لذت چيزی که ميگويد برق ميزند:" خلاصه!! فکرشو بکن! دختری که اون همه فيس و افاده داشت! اين همه به قيافش مينازيد و پز تحصيلاتشو ميداد! آدم باورشم نميشد که تو زرد از آب در بياد." همسر سابق پسر خاله اش را ميگفت. صدايش از هيجان و خوشحالی ميلرزيد. پرسيدم"تو زرد؟" و اميدوار بودم که منظورش آن چيزی که من فکر کرده ام نباشد. گفت" آره ديگه بابا. نگرفتی؟ ميگم طرف اصلا دختر نبود." گفتم "پسر بود؟"ولی کاش به جايش آجيل توی شکمم را رويش بالا آورده بودم.

۳. "نجابت برای دختر و تحصيلات برای مرد حرف اول را ميزند" (بدون شرح)

۴."خوشبخت بشی دخترم" خطاب به تازه عروس و بعد در حاليکه عروس حواسش به حرف زدن با يکی از مهمانهاست آهسته خطاب به تازه داماد "سعی کن خوشبختش کنی پسرم.دختر خيلی خوبی گيرت اومده"...آيا الان قرار است که داماد سعی کند که عروس را خوشبخت کند و عروس آماده باشد که خوشبختش کنند؟ آيا واقعا نصف مردم اين دنيا با مسووليت خوشبخت کردن به دنيا می آيند و نصف ديگر بايد شانس بياورند که از نصف اول کسی گيرشان بيايد که درست بتواند خوشبختشان کند؟

۵."مرد باش پسرم" يعنی قوی باش، بامسووليت باش،عاقل باش، و...کسی نميگويد "زن باش دخترم" چون همين که مرد نيستی يعنی زن هستی. و همان پسر اگر دروغ بگويد، دو به هم زنی کند، ضعيف باشد و حرفهای بيخود بزند "نامرد" و "زن صفت" و "خاله زنک" است.
+ نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 1:22  توسط دم بريده  | 


۱. کنار خيابان "Bloor" روی جدول کنار باغچه نشسته است. الان، مثل دو ساعت پيش، مثل دو سال پيش که برای اولين بار ديدمش. پنجاه تا شصت ساله به نظرم می آيد.در هر ساعتی از شبانه روز که از آن چهار راه گذشته ام همان حوله را به تنش ديده ام، و در هر فصل .در زمستان تورونتو که وصف کردن ندارد و در آفتاب سرخ تابستانش.  نگاهش را از چهار راه بر نميدارد. حوله ای را که به دور خودش پيچيده آرام باز ميکند. بدون اين که به مردم نگاه کند، بدون اينکه به بدنش نگاه کند. حوله را می اندازد. زن است.

۲. مرد قد بلند جوان را ديده ام. بارها و بارها. هر بار در حال رد شدن از چهار راه "College" و "Spadina". او مرا نديده است، نگاه نميکند. درست جلوی من ايستاده. با حدود 20 نفر ديگر منتظر است که چراغ سبز شود تا از "Spadina" عبور کند. دستهايش را مشت کرده و عجله دارد. کت مشکی و شلوار مشکی به تن. چراغ سبز ميشود. با گامهای بلند از جمعيت جلو ميزند. آن سوی چهار راه همراه با من منتظر ميماند. فقط به چراغ نگاه ميکند. سبز که ميشود به سرعت از " College" ميگذرد و در گوشه سوم چهار راه به انتظار سبز شدن چراغ "Spadina" مشتهايش را گره ميکند.

۳. صدای موسيقی و همهمه جمعيت نميگذارد صدايش را بشنوم. جلوتر ميروم. جلوی يکی از درهای مرکز خريد بزرگ روی زمين نشسته است. يک تکه گچ در دستش و چند تا در کنارش. ساکت شده و نقاشی ميکند. جلو ميروم تا از بين جمعيت ميتوانم نقاشيش را ببينم. اگر روی کاغذ سفيد با قلم موی ظريف کشيده شده بود توجهی شايد جلب نميکرد، ولی روی آسفالت، با گچ! دهانش را که باز ميکند به زور خودم را جلو ميبرم. فهميدن چيزی که ميگويد آسان نيست، چيزی شبيه به " من در چين نقاش کتابهای کميک بودم. تورونتو يک شهر زيبا با مردم خيلی مهربان است.اگر ميتوانيد چند سنت به من کمک کنيد."


+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت 0:31  توسط دم بريده  |