تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

کيسه نايلون را از دست فروشنده گرفتم و از مغازه بيرون آمدم.  کيسه را تا جلوی چشمم بالا آوردم. با خودم گفتم عجب ماهی کوچکی. چه خالهای سياه بانمکی دارد.

ماهی کوچک با خودش گفت عجب دختر بزرگی! چه موهای فرفری ای دارد...

در خيابان که راه ميرفتم با خودم ميگفتم خدا کند کيسه نايلون پاره نشود تا به خانه برسم. ماهی کوچک با خودش فکر کرد خدا کند کيسه نايلون پاره شود و من از دست این تکانها خلاص شوم.

سوار آسانسور که شدم مرد چشم آبی لبخند زد.  فکر کردم چه لبخند بی معنی ای. مرد چشم آبی گفت برايش اسم انتخاب کرده ای؟ من سرم را تکان دادم. ماهی کوچک توی دلش پوزخند زد. غلتی زد و به مرد چشم آبی پشت کرد.

ماهی کوچک را توی تنگ گذاشتم و تنگ را کنار سبزه. با خودم فکر کردم جای سنبل خالی است. ماهی کوچک با خودش فکر کرد در ساحل درياچه کوچکی که در آن است علف سبز شده است.

هفت سين را که چيدم به ماهی کوچک خيره شدم که به سرعت در کاسه شنا ميکرد. با خودم فکر کردم ماهی کوچک با چه انگيزه ای این همه در ظرف بسته بالا و پايين ميرود.

لحظه سال نو  همه روبوسی کرديم.  بالا و پايين پريديم و رقصيديم. ماهی کوچک در تنگ بلوری مات و مبهوت مانده بود.با خودش فکر ميکرد این حرکات عجيب آدمها لابد غريزی است.

...

فکر کردم ماهی کوچک مرده است. روی آب بی حرکت مانده بود. ماهی کوچک با خودش فکر ميکرد وقتی که ته آب شنا ميکنم فقط شکم دختر  مو فرفری را ميبينم. وقتی که اینطور به کنار روی آب می آيم ميتوانم در چشمش نگاه کنم.

با خودم گفتم انگار در چشم ماهیهای مرده هيچ احساسی نيست. ماهی کوچک با خودش گفت این بار که توانستم با دقت نگاه کنم کشف کردم که چشم آدمها پر از اشک است.

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Apr 2008ساعت 19:35  توسط دم بريده  | 


من در حباب کف صابون زندگی ميکنم. نه در يک حباب بزرگ و شکننده مثل نقاشيهای آبی و خاکستری که ارزش نمايش روی ديوار موزه ها را دارند. من در حباب کف صابون بسته بندی شده ام انگار . نرم است غشا، ولی عايق. عايق صوت، عايق حرارت، عايق مفهوم.
لبخند که ميزنم شکل صورتم را در دهها هزار حباب ميبينم که هر کدام دهانشان به يک سو کج ميشود.سوزن ميزنم به يک حباب کف. حباب ميشکند و صد تا ميشود.
به کافی شاپ ميرويم. ميخواهيم حرف بزنيم با هم. تو برای من صابون مايع سفارش داده اي انگار. صابون را که فرو ميدهم گوشهايم را کف ميگيرد. تو که حرف ميزنی حبابهای کف با فاصله های نامساوی تکرارت ميکنند.
دهانم را باز ميکنم. هر کلمه به صورت پانصد هزار حباب ريز بيرون می آيد. لايه دورم ضخيم تر ميشود.

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 9:25  توسط دم بريده  | 

 

در حاليکه من دارم با اون يکی تکنيسين آزمايشگاه حرف ميزنم ميآد. لبخند به لب و يک گوشی آيپاد در گوش. من و اون تکنيسين می ايستيم و نگاهش ميکنيم. لبخند بزرگی ميزنه .مدتی اين پا اون پا ميکنه که  حتما ما ببينيم که مايل نبوده حرف ما رو قطع کنه.

-واقعا ببخشيد  D و شادی،... واقعا متاسفم که حرفتون رو قطع ميکنم،  يک چيزی هست که يادم اومد و ميخوام بهت بگم شادی... ميدونی که حافظه من خيلی ضعيفه...از ديشب به خودم ياد آوری ميکنم که بهت بگم. ديشب بعد  از اينکه با هم حرف زديم يادم افتاد. فکر کردم که همون موقع به موبايلت زنگ بزنم و اينو بگم ولی بعد گفتم مزاحمت نشم حتما با دوستهات يا خانوادتی.من متنفرم از اينکه وقتی مردم با دوستها يا خانوادشونن در مورد مسايل مربوط به کار باهاشون تماس بگيرم. (اينم لابد برای اين گفت که پريروزش بعد از اينکه از آزمايشگاه رفته بود خونه من برای يک کاری که به شدت توش گير کرده بودم بهش زنگ زده بودم) ...                                                                                                          ميدونی  که حافظم خيلی ضعيفه اگه الان نگم ديگه ممکنه يادم نياد يا تو يه موقعيتی يادم بياد که از اين موقعيت که تو و D داشتين با هم حرف ميزدين هم گفتنش سخت تر باشه. وای D  من ميدونم که تو چقدر سرت شلوغه و چقدر وقتت ارزش داره و چقدر کار زشتيه که وقتی تو داری با کسی حرف ميزنی حرفتو قطع کنم چون حتما هزار تا کار مهمتر از اين داری ولی کنار گذاشتی برای اين مکالمه و بنابراين اين مکالمه خيلی بايد مهم باشه .ولی اين چيزی که ميخوام به شادی بگم در مورد يه موضوعيه که ديروز با هم حرفشو زده بوديم و ميدونم که برای شادی خيلی مهمه موضوعش و من اگه الان نگم حتما يادم ميره.
حافظه من هم که اين روزا ديگه به هيچ دردی نميخوره مهم ترين چيزها رو يادم ميره ديروز که پيش دکتر پسرم رفته بوديم وززززززززززززززززززز...

کسی توی سر من دندون قروچه ميکرد. شما لبخند بزن. ايشون اگر خدا بخواد در نيم ساعت آينده خواهند ناليد.

و حالا نوبت D  بود :
-نه اصلا اينطور نيست S عزيز! من و شادی الان اتفاقا داشتيم در مورد پروژه شادی حرف ميزديم و همه ميدونيم که در اين آزمايشگاه در هر موردی که باشه نظر تو مهم ترين نظره و هيچ کدوممون به اندازه تو در اين کار تجربه مفيد نداريم و شادی بايد بدونه که کامنتهای تو رو در مورد پروژش بايد بسيار جدی بگيره چون تو بهترين کسی هستی که ميتونی در مورد کارش نظر کارشناسی بدی.
ضمنا من ميخواستم بهش بگم که در مورد همين چيزی که الان هم داشتيم در موردش بحث ميکرديم بياد نظر تو رو بپرسه چون واقعا هيچ کدوم از ما به اندازه تو در مورد اين سلولی که شادی کشت ميده نميدونيم و از اون مهمتر تکنيکهای تو رو من هميشه تحسين ميکنم و به نظرم بهترين تکنيکيه که در آزمايشگاه ميشه داشت. من هميشه به R (رييسS و D  و استاد بنده) ميگم که به شادی توصيه کنه که بيشتر وقتشو به نگاه کردن به تکنيکهای تو بگذرونه. در مورد حافظه هم که گفتی بابا هممون همين مشکل رو داريم به خصوص تو که دو تا بچه داری و اين همه هم در اين آزمايشگاه زحمت ميکشی.طبيعيه که با اين همه که سر تو شلوغه يک چيزهای کوچيکی هم گاهی فراموش بشه.... وزززززززززززززززززززززززززززز....


 S :
-وزززززززززززززززززززززززززززز....

دلم پيچ ميخورد و به  اتوبوسم فکر ميکردم که کمتر از يک دقيقه ديگه از جلوی دربيمارستان حرکت ميکرد و به کلاسی  که پنج دقيقه به شروعش مونده بود و به اين که در تمام عمرم کسی اينطور به کاری که نه منطقی ميبينمش و نه ازش خوشم ميآد مجبورم نکرده بود.

شما دندونهاتو نشون بده و اميدوار باش که حالت صورتت رو S و D  به خوبی خودشون لبخند تفسير کنند.

تا چند روز پيش به خودم ميگفتم که دل خرمی دارند اينها، و وقت فراوان. يک عده آدمهای بيخيال با وقت نامحدود هستند و خوب لابد دنياشون اينطوری قشنگتره. نميفهميدمشون، و فکر ميکردم که چه راحتند. هيچ خودشون رو مجبور نميکنند که به جای حرفهای کاملا بی فايده يک کم به کارهايی که هميشه از زياد بودنش مينالند برسند. زندگيشون رو اينقدر بی عجله پيش ميبرند. فکر کرده بودم که چطور رييسشون (و استاد من) هيچ وقت تعجب نميکنه که کارها اينقدر در آزمايشگاه کندتر از برنامه پيش ميره. يا اينکه شايد تعجب ميکنه ولی نميدونه چرا؟
هرگز هرگز هرگز فکر نکرده بودم که بروم بنشينم پيش استاد و بهش بگم که اين تکنيسين هات وقت من رو تلف ميکنند. وقتی که يک سوال ازشون ميپرسی که يک کلمه جواب داره کاری ميکنند که کلاس دو ساعت بعدت رو از دست بدی.

از طرفی فکر ميکردم چه عجيبند اينها که تو آزمايشگاهی که ماهها از برنامه کارش عقبه تمام وقتشون به سلام و تعارف و تلفن ميگذره. از سويی هم به خودم ميگفتم که چه ايرادی داره، همه مردم دنيا که نبايد عين هم باشند....

در اين مورد از قرار با هم توافق نظر نداشتيم.

روزی که از رييس شنيدم که بهش شکايت شده که من با بقيه "مستقيم"  و "با جملات کوتاه و خلاصه" صحبت  ميکنم که باعث ميشه با من راحت نباشند و احساس احترام نکنند شاخ در آوردم. همون آدمهايی که توی روی من از تعارف خفه ام ميکردند اينها رو گفته بودند.

 اون روز من رو هم به دنيای حرفهای خيلی اضافه وارد کردند. و به زور! تصورش  باور نکردنيه که مجبور شی برای هر جمله اي که ده کلمه بيشتر نداره نيم ساعت مقدمه و سه ربع حسن ختام توی مغزت از قبل طراحی کنی.در حاليکه دندونهام رو به هم فشار ميدم گوشه های لبم رو بالا ميکشم. کلاسهام رو از دست ميدم و تحقيقم يک قدم هم پيش نرفته. ولی درعوض به دنيای آدمهای مودب وارد شدم.

من و استاد عزيزم و تکينيسين های دوست داشتنی آزمايشگاه بسيار محبوبم همه افتخار ميکنيم که يک آدم ناهنجار رو به شکل مطلوب تغيير داديم.

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 19:11  توسط دم بريده  |