تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

تنهايی و غربت که سنگين ميشود هميشه هستی. گاهی خوش اخلاق، گاهی بد اخلاق، ولی هميشه هستی!

گريه که ميکنم غمگين  ميشوی، خالصانه از دست هرکس که من را آزار داده حرص ميخوری، سر من داد ميکشی که چرا ضعيف شده ام و بعد يک ساعت و نيم توی اينترنت دنبال راه حل مساله ميگردی و به هر کسی که ميشناسی زنگ ميزنی و سوال ميکنی!

 اختلافمان که ميشود عصبانی ميشوی و داد ميزنی، من هم همينطور، ولی ميبينم که دندانهايت را به هم ميفشاری که حرفی جلوتر از "خط قرمز" های دوستيمان به من نزنی. رگهای پيشانيت بيرون ميزند و نگاهت متشنج ميشود، ولی قهر نميکنی، رابطه مان را تهديد به نابودی نميکنی...ضعفهايم را ميبخشی و خوبيهايی که در خودم سراغ نداشته ام به من نسبت ميدهی. 

 حس غريبی پيدا ميکنم وقتی  به چشم  ميبينم که از پيروزی های من خالصانه شاد ميشوی و  به من افتخار ميکنی. از شکستهايم اول عصبی ميشوی، بعد من را ميبخشی  و کمک ميکنی از آنها ياد بگيرم.  آدم ممکن است زياد بشنود که  پيروزی من پيروزی تو است و شکستم شکست تو، ولی خيلی حرف است که ببينی که راست است!

عقيده ها، سليقه ها، و احساساتت با من فرق دارد، زمين تا آسمان.  ولی باور ميکنی اگر بگويم که اين فرق برای من زيباتر از تشابه است، وقتی که تلاش تو را برای درک سهم من از عقايد و سليقه ها  ميبينم؟

با کسانی که با تو بد کرده اند سرد ميشوی، من هم به کسانی که با من بد کرده اند خوبی نميکنم. ديگر هرگز به تو بدی نخواهم کرد، ولی روزی که دلت را شکستم هم رفتارت با من عوض نشد. چطور توانستی؟

دوست زياد داشته ام، دوستهای خيلی خوب کم، ولی مثل تو نداشته ام. بوده اند کسانی که من را دوست داشته اند، يا من آنها را، ولی اين همه اعتماد برای من ناشناخته بود تا تو را نشناخته بودم.

هميشه شنيده بودم که آدمها عوض نميشوند. سرتاپا اميد به آينده ميشوم واطمينانم را به همه نصيحتهای بدبينانه این و آن از دست ميدهم  وقتی ميبينم که بعد از جر و بحث چه سخت تلاش ميکنی به قولهای " از اين به بعد" وفادار بمانی!

عادت کرده ام به داشتنت، اينقدر که گاهی فراموش ميکنم که پيش از اين چقدر زندگيم متفاوت بود. وقتی يادم می افتد که رشته  چه اتفاقهای نا محتملی من و تو را به هم رساند فکر ميکنم که اگر به قول تو سرنوشتی باشد به شدت به نفع من رقم خورده است!

دو سه شب پيش ناگهان چيزی يادم آمد: قبلترها شبهايی بود که دلم ميخواست با کسی حرف بزنم که حرفهايم را گوش کند و مشکلات من برايش مهم باشد. تقريبا هرگز پيش نمی آمد. بعد احساس نااميدی تا خرخره ام بالا می آمد. اين احساس را گم کرده ام، انگار که هيچوقت نبوده است. گمش کرده ام به واسطه دو چيز، تلفن، و تو.  و تلفن اختراع قديمی کسی است، تو کشف جديد من هستی...
...
 

هميشه همينطور بمان!

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Mar 2008ساعت 21:10  توسط دم بريده  | 

 

 جلوی آينه که می ايستم  تو را ميبينم. به صفحه کامپيوتر که  زياد خيره ميمانم هم همينطور. در پارک اگر درخت کاج يا سروی باشد هم تو را زير آن ميبينم. دست من شش ساله و بيقرار در دست. کلاه خيابان به سر و پيژامه راه راه به تن. ملغمه ای از اشکالی که از تو بايد به خاطرم مانده باشد. آيا باقی تصويری که از تو دارم هم ملغمه است؟ مخدوش است؟ ساخته ذهن من است؟ نه نيست نيست. نبايد باشد. چقدر از آن روز کذايی گذشته است مگر؟  نميتوانم بگويم برای من چه هستی. نميگويم "هنوز": هر روز که ميگذرد برای من بزرگتر ميشوی که محوتر نميشوی.


هميشه فکر ميکنم که اگر ميشد روزی تو را ببينم چه صدايت می کردم؟ آيا حالا هم که زنی هستم و کسی ديگر مرا کودک نميداند هنوز دو نسل فاصله "احسان" را به زبانم سنگين خواهد کرد؟ روزی که رفتی خام بودم. خام. هيچ کدام از کارهايی که بايد کرده باشم نکردم. حتی نبوسيدم تو را برای آخرين بار.نبوييدمت. دستت را در دست نگرفتم. تمام داراييم را ميدادم که آن روز برگردد.

هميشه فکر ميکنم که اگر اينجا بودی در مورد من چه ميگفتی؟ از داشتنم شرمنده می بودی؟ به بودنم افتخار ميکردی؟ تصميمهايم را می پسنديدی؟ از اين مهمتر  اگر امروز بدون دو نسل فاصله مرا ميديدی در موردم چه می انديشيدی؟ من را به شکل دوست ميديدی يا يکی از هزار؟

تو برای من هميشه يک بودی، يک در هزار، يک در ميليون، يک در بينهايت. چه زمانی که کودک بودم و تو را ميديدم، چه الان که زنی هستم و هرگز تو را نخواهم ديد. کامل نبودی ولی هرگز نميتوانستم به هيچ چيز  "کامل" اين همه فکر کرده باشم که به تو کرده ام. نقصهايت را حتی سعی ميکنم در خود تکرار کنم.


فکر من فکر تو است، اگر بودی لابد ميگفتی وراثت! ولی فکر من از ورای وراثت هم فکر تو است. ميخواهد که فکر تو باشد. منطقم، منطق تو است. رنگهای دنيايم  رنگهای دنيای تو است. تو  رفتی. و چه آه زود! صبر نکردی حتی من به سن تصميم گرفتن برسم. صبر نکردی ببينی من چه از آب در می آيم. ولی تو در من مانده اي. در من رشد کرده اي، با من ياد گرفته اي، درد کشيده اي، تصميم گرفته اي  و تغيير کرده اي ،  فتح کرده اي و شکست خورده اي. اينقدر درون من به تو پيچ خورده است که نميدانم مرز ما کجاست. يا اصلا هنوز وجود دارد؟ تو تعميم من هستی، و يا من تعميم تو؟ بايد اين را از تو بپرسم.
 
و روزی که بميرم، اگر حق با تو بود و دنيای ديگری و خدايی در کار بود، از او خواهم خواست که تو را به من نشان دهد. اصلا بايد يک جا يادداشت کنم حرفهای نزده و سوالهای نپرسيده را.

 
محدودترين نصيحتهای تو در ده سالگيم جهان بينی امروز من را ساخته است.حرفهايی که ميگويند زده اي چنان در مغزم حک شده است که حتی وقتی عزم ميکنم هم نميتوانم از  آنها سر بپيچم. خاطراتی که از سالهای دور پيش از تولد من گفته ای باور نميکنم که خاطرات من نباشد.

درد ميکشم هنوز از فکر روزهای آخر. درد به تمام معنای احساسی و فيزيکی آن...

 

 حواست چند وقتی بود که به جا نبود. من تمرين ويولن ميکردم. با صدای گوش خراش يک تازه کار.

-"ره لا ره لا ره لا"...  و تو، به من که چند وقتی بود که ديگر نميشناختی گفتی:

-" خواهش ميکنم يکی از قطعات چايکوفسکی را بنوازيد."

 کاش ميتوانستم! من به کشيدن ناشيانه آرشه ادامه دادم... بايد ويولن را می انداختم و ميرفتم يکی از قطعات چايکوفسکی را از يک جا پيدا ميکردم و برای تو در پخش ميگذاشتم.نه اصلا بايد صدايت را ضبط ميکردم. ابرهای شانزده سالگی اگر جلوی چشمم را نگرفته بود لابد ميفهميدم که این ميتواند يکی از آخرين کلماتت باشد. آخرين کلمات تو!! آه درصدايت در گوشم است هنوز. محزونترين  قطعات چايکوفسکی را برای من مينوازد. و تمام قطعات احساس من را با صدايی بم از پی آن. من هنوز از اسم چايکوفسکی گلويم ميگيرد. 
 

+ نوشته شده در  Tue 11 Mar 2008ساعت 0:57  توسط دم بريده  | 

 

رابعه کوچک اندام به صدای زنگ در از جا برخاست. چشمان سياه و مژگان در هفتاد سالگی هنوز بلند را به دل انگشت از اشک پاک کرد. موهای سياه را زير چادر سياه پنهان کرد و پله های لرزان خانه صد ساله را يکی يکی پايين آمد. پسر محبوبش در حياط را باز نگه داشته بود. رابعه با پاهای کوچک هنوز چابک از ميان برف و گل به مرد رسيد. مرد گردن خود را به فشار خفيف دست مادر خم کرد .

 

-مادر ميدانی که مجبور نيستی بيايی.

رابعه روي پسرش را نميدانست برای چندمين بار در آن روز بوسيد. سر بالايی کوچه يخ زده را به پشت بند دست تنومند مرد بالا رفت. مرد در ماشين را باز کرد. رابعه سوار شد. زير لب دعایی خواند و به پسرش نگاه کرد که ماشين را از کوچه های گلی به خيابان بزرگ ميراند.

دخترک سيزده ساله ای بود که در لباس سپيد از خانه پدر فقير به خانه ميرزا آمد. خدا را بايد شکر ميکرد که زيبا بود و ميرزا او را خواسته بود. گله ای نداشت. انتخابی هم. چند ماه بعد کودکی به جهاز مختصرش اضافه شد. و بعد کودکی ديگر از پی سالی. وقت برای عروسک بازی هم پيدا نکرده بود. مستقيم سر اصل ماجرا برده بودندش. هفده سال بيش نداشت که سه کودک را شير داده بود.

رابعه بازی لغت نميدانست. محکوم نميکرد. از خود دفاع نميکرد. هرگز وقت نکرده بود که این چيزها را تمرين کند. قوم ميرزا هوس کردند ميرزا زن ديگری بگيرد. دلشان حريف می خواست انگار. ميرزا زن ديگر گرفت. رابعه خواست خانه ميرزا را ترک کند. کودکانش روی پايش افتادند. نکرد.

زن ديگر قدر بود. قوم ميرزا را حريف و رابعه را از دل دشمن. و رابعه دشمنی هم نميدانست. زن کودکان بسيار برای ميرزا به دنيا آورد و ميرزا دوستش داشت لابد که رابعه و فرزندان قديمی اش را کمتر و کمتر می ديد. رابعه خون دل ميخورد، به کودکانش نان ميداد و وفا می آموخت. و سالها و سالها گذشتند...

مرد در را باز کرد و دست رابعه را گرفت. رابعه پا در گل گذاشت و از ماشين پياده شد. تا گور تازه راه زيادی نبود. به حلقه جمعيت گريان رسيدند. جمعيت به ديدن رابعه راه باريکی باز کردند. رابعه از ميان شيون و دامنها و کفشهای سياه گلی گذشت و در يک قدمی گور ایستاد. چادر سياه را جمع کرد و روی گل کنار گور نشست. بدون اشک. رابعه آرام فاتحه خواند .دقيقه ای مکث کرد. بعد سنگ کوچکی را از کنار گور برداشت.  دست استخوانی و بی انگشتر را پيش برد و به سنگ گور زد چنان که به دری. صدای شيون خاموش شد. رابعه دوباره به گور زد. جمعيت همه گريه را فرو خورده بودند. فرزندان متعدد ميرزا با سايه ای از نگرانی به پيرزن کوچک خيره شده بودند. چه ميخواهد بگويد يعنی از پس این همه سال؟

-ميرزا. ميرزا ...

-سالهای دراز از روزی که به خانه ات آمدم می گذرد. در این سالها به هم بدی و نيکی زياد کرديم.

-ميرزا من تو را آزاد کردم. تو هم من را آزاد کن.

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 15:55  توسط دم بريده  | 

۱.جلسه گروه توی دانشگاه بعد از ساعت اول شروع به کش اومدن کرد. من تبديل شدم به يک  ظاهرا حاضر که کم کم براش فرقی نميکرد اگه بحث به جای انگليسی به چينی ادامه پيدا کنه. داشتم فکر ميکردم که اگه يه آدم کوچولو داشته باشم (يا اون منو داشته باشه) و بگذارمش مثلا  توی کمد چقدر خطر افتادن تهديدش ميکنه. روی کاغذی که فرض شده بود گزارش جلسه رو بنويسم شروع کردم به نوشتن معادله های ضربه ای که به آدم کوچولو و من وارد ميشه اگه از بالای يک کمد معمولی بيفتيم. بعد به کمک آموخته های چهار سال دانشکده مهندسی کشف کردم که آدم کوچولو از افتادن از بالای کمد حد اکثر همونقدر صدمه می بينه که من از افتادن از بالای همون کمد البته به شرطی که چيزی روی آدم کوچولو سقوط نکنه.

۲. شب امتحان فيزيولوژی کتاب و جزوه هام رو روی ميز تحرير شيشه ای پخش کرده بودم و به شدت مشغول بودم. خسته بودم و دايم حواسم پرت می شد. داشتم به خودم فشار می آوردم که دل بدم به کتاب 7 کيلويی که ديدمش. کفش اسکيت به پا و شال قرمز به گردن داشت اسکيت ميکرد. روی ميز شيشه ای من! وقتی ديد که من دارم نگاهش ميکنم يه چرخ نه چندان حرفه ای زد و جلوی کتاب من روی ميز  ایستاد. دستشو به کمرش زد و به من زل زد:

- "حالا که درس نميخونی ميشه لطفا يک کم کتابهات رو از روی ميز جمع و جور کنی. من همش بايد مجبور باشم که پام به لبه جزوه های تو گير نکنه."

من اونچنان بهتم برده بود که کاری جز اطاعت به فکرم نرسيد. بلند شدم. کتاب و جزوه هام رو تند تند جمع کردم و همينجور که بهش خيره مونده بودم پرت کردم روی مبل. فهميد که من نميتونم چشم ازش بردارم. گردنشو صاف بالا گرفت و در حاليکه سعی ميکرد به من نگاه نکنه اومد يه چرخ يک پا بزنه که پاش به زير ليوانی گير کرد . شالگردنش دور پاش پيچيد و بعد از يکی دو تا تلو تلو خوردن حسابی تالاپ! از بالای ميز شيشه ای پرت شد پايين.

صدای داد خفيفش توی فرياد من گم شد. من که انگار تازه فهميده بودم که از گلوم صدا هم ميتونه در بياد سه چهار تا داد پشت هم زدم. خودمو انداختم روی زمين و صورتمو بردم نزديکش که ببينم هنوز تکون ميخوره يا نه. به زور بلند شد خودشو تکوند. 

-"ميشه لطفا اینجوری داد نزنی؟  پرده گوشم پاره ميشه. .. ميشه منو بلند کنی بذاری روی ميز؟ بايد تمرين کنم فردا مسابقه دارم.آخ آخ. دستمم انگار ضربه ديده. وای زخم هم شده. يک چسب زخم هم برام بيار. "

-"من ؟ من... من چسب زخمی که اندازه تو باشه ندارم! "

-"پس چسب زخم چقدری داری ؟  اندازه خودت ؟  يعنی يه همچين ميز اسکيت بزرگی امکانات کمکهای اوليه نداره ؟  خوب اشکال نداره. بايد يخ ببندم روش. يخ که داری؟ " 

با دقت بلندش کردم و گذاشتمش روی ميز. بعد رفتم توی آشپز خونه. يک تکه يخ برداشتم و انداختم روی سنگ کف آشپز خونه. ريز ترين تکه ای که چشمم می ديد رو برداشتم ولی آب شد. بعد از يکی دو بار سعی و خطا تکه بزرگ يخ رو برداشتم و بردم گذاشتم روی ميز. گفتم بيا دستت رو بچسبون به این. يک نگاه بهم انداخت و اومد جلو. يک دقيقه دستش رو به يخ چسبوند و بعد دوباره کفشهاش رو مرتب کرد. شال گردنش رو محکم کرد و شروع کرد به دور زدن دور ميز. نفهميدم چقدر گذشت و نگاش ميکردم. 

-" خسته شدم. ميخوام بخوابم. رختخواب که داری؟!"

رفتم توی آشپز خونه. دستگيره پارچه ای توی آشپز خونه رو  برداشتم و بو کردم. بوی خوبی نمی داد. برگشتم.

-" تو روی تخت بخواب. من زمين ميخوابم. فردا مسابقت کجاست؟ چه جوری ميری تا محل مسابقه؟ "

خنديد.

-" همونجوری که تا حالا میرفتم فردا هم ميرم."

بالشم رو انداختم روی زمين و با دست يه تکه کوچيک رو روی تشک صاف کردم. گذاشتمش روی تشک.گوشه ملافه رو که دادم دستش گفت چراغ رو خاموش کن. چراغ رو خاموش کردم و روی مبل روی جزوه های فيزيولوژی دراز کشيدم. اگه گم بشه توی رختخواب چی؟  بعد يادم اومد که حتی ازش نپرسيدم که از کجا اومده يا چه جوری اومده تو آپارتمان من. رفتم بالای سرش گفتم بپرسم. خوب نميديدمش. ترسيدم خواب باشه. يه مدت خيره نگاش کردم. يک تکه کاغذ از جزوه فيزيولوژی کندم. رفتم توی دستشويی و چراغ رو روشن کردم. به فرضم که من براش سوال بنويسم اون از کجا مدادی پيدا کنه که بتونه بلندش کنه و جواب منو بنويسه؟ بعد از چند دقيقه فکر کردن روی کاغذ با خطی که اینقدر سعی کرده بودم ريز باشه که به شدت در هم برهم شده بود نوشتم: "بازم برگرد کوچولوترين آدم دنيا"

 بردم کاغذ رو گذاشتم روی زمين پايين تختخواب.

صبح که بيدار شدم اثری ازش نبود. توی رختخواب رو گشتم. روی ميز رو گشتم. همه خونمو گشتم. لابد رويا ديدم. رفتم چای درست کردم و فکر کردم که اگه الان اینجا بود لابد چای ميخواست و من نميدونستم تو چی بهش چای بدم. حتی اگه ظرف به اندازه اون هم داشتم لابد اون چند قطره چايی که توش ميريختم تو 5 ثانيه يخ ميکرد. رفتم پای پنجره. اومدم ليوان رو ببرم به دهنم که نگاهم رفت به سقف سفيد وسيع استاديوم تنيس که روبروی خونمه. توی برف يه نوشته به طول کل استاديوم کنده شده بود. چند دقيقه طول کشيد تا تونستم نوشته خرچنگ قورباغه رو بخونم:

"از کجا ميای آدم کوچولو؟" 

+ نوشته شده در  Tue 26 Feb 2008ساعت 17:14  توسط دم بريده  | 


۱. شنبه بعد از ظهر. زمان محبوب من در تمام هفته، البته از وقتی که به فرنگ اومدم. ايران که بودم چيزی معادل شنبه بعد از ظهر نداشتم. (جمعه ظهر نزديک به آخر تعطيلی بود!) توی خانه نشسته ام. يک ساعتی ميشه که گرسنه هستم ولی به روی خودم نياوردم. هيچی تو يخچال نيست. بلند ميشم که برم خريد. روی تيشرت گشاد يک کت تنگ صورتی ميپوشم، و بالای چشمهام خط سياه ميکشم. همه موهام رو محکم بالا جمع می کنم و شلوارم جين بی کمربند گشاد رو به زور توی چکمه فرو ميکنم.

هيچ کدوم از اون هايی که منو ميشناسن منو اين شکلی نديدن. (به جز چند استثنا). من هميشه زير کت لباس تنگ ميپوشم، هيچ وقت موهامو عقب نميدم چون موی فر بيشتر بهم ميآد، و هرگز دور چشمم رو سياه نمی کنم. بارها وقتی قرار بوده که آشناهام رو ببينم فکر کردم که اينبار اين کت صورتی که باهاش شکل ماهی قزل آلا ميشم رو ميپوشم. هرگز نپوشيدم!در لحظه آخر يک دست، خيلی قوی تر از حس قزل آلا شدن من، کت رو از تنم در می آره و منو با شکل استاندارد از خونه ميفرسته بيرون.

يک روز شنبه وقتی که از خونه اومدم بيرون و داشتم يک آهنگ ترکی رو، که يک کلمش رو هم نميفهمم، با اجرای زنده خودم گوش ميدادم به طور اتفاقی به L برخورد کردم. من روزهای تعطيل انگليسی رو با لکنت حرف ميزنم. ترجمه مکلمه منو L البته بدون لکنت يه همچين چيزی ميشد:

L- ا شادی تويی! نشناختمت!چی می خوندی؟

شادی (در حالی که سعی ميکنه موهاش رو از توی دسته بالای سر بدون اينکه فرش صاف بشه بيرون بکشه)- سلام L،... نميدونستم تو اينجا زندگی می کنی!هيچی! (و خدارو شکر می کنه L که فارسی و ترکی، بخصوص ترکی کپی رايت شادی، براش کاملا يکسانه)

L- اينجا زندگی نمی کنم ولی گاهی توی رستوران E Y سر پيچ غذا می خورم. راستی تو ناهار خوردی؟

شادی (در حاليکه به شکمش التماس ميکنه که ساکت شه و به سرعت يقه تی شرت رو زير شال گردن قايم ميکنه)-من همين الان بيدار شدم و اينقدر کار دارم که نرسيدم حتی خودم رو توی آينه نگاه کنم. خوشحال شدم از ديدنت! مراقب خودت باش!

L- ا؟ من فکر کردم امتحانها تموم شده. سرت به خاطر چی اينقدر شلوغه؟

شادی (خودش رو به نشنيدن زده. دور ميشه)- ... گجلر گارا گجلر...


چی توی اين روز شنبه هست که قسمت قزل آلايی وجود من رو فعال ميکنه؟ انگار يه صدايی هست که تو روزهای هفته تو صداهای پيچيده اطراف گم ميشه، ولی شنبه ها توی گوش من ميگه بيا! بيا! بيا بزن به آب،بيا بر خلاف جريان شنا کن!
در حاليکه توی پوست صورتی فرو ميرم با خودم بلند بلند به فارسی حرف می زنم. لغتهايی رو ميگم که آدمايی که منو ميشناسن هرگز از دهن من نشنيدن. نه لزوما لغتهای "بد"، بلکه هر چيزی که انگار جاش تو دهن من نيست.(مثال نميگم!)
توی آپارتمان فسقليم می چرخم و کارهای خيلی "بی اهميت" می کنم، در حاليکه شادی روزهای هفته طوری می دوه که انگار لشکر دشمن دنبالش کرده، از کلاس به دفتر کار به بيمارستان به ورزشگاه (gym!). بيچاره حتی کافی شاپ رفتن رو هم مثل يک وظيفه انجام ميده.

۲. شنبه پيش به سرم زد که وبلاگ راه بندازم و فکرام رو توش بنويسم. يک لحظه يک نفر توی فکرم گفت که شادی بقيه هفته 1000 سال همچين کاری نميکرد. گفتم به جهنم. راه انداختم. دوشنبه صبح، بعد از اينکه از توی رختخواب پرت شدم بيرون، بدو بدو بلوز يقه اسکی تنگ و شلوار لی کمربند دار رو پوشيدم و به سرعت خودم رو رسوندم به ميز کارم توی دانشگاه، در فاصله اي که وسايلم رو روی ميز کارم گذاشتم و رفتم به آبخوری که قمقمه آبم رو پر کنم، يکهو يک چيز عجيب به فکرم رسيد: درسته که من ديروز فکر هام رو توی اينترنت يه جايی نوشتم که خطر خونده شدن تهديدشون ميکنه؟
به سرعت برگشتم به ميز کار و آدرس رو توی کامپيوترم تايپ کردم. خودش بود! شادی قزل آلا آخرش خودش رو از شکم گنده شنبه بعد از ظهر بيرون کشيده بود و داشت روی صفحه به من دهن کجی می کرد. بهش گفتم کاری نداره. پاکش ميکنم. سه سوته!
ولی انگار که نه. شانس معمول دوشنبه صبحها اون روز صبح دير بيدار شده بود. روی پست ديشبم يه کسايی نظر داده بودند. .شادی قزل آلا چشمک زد. دستش از توی آستين من بيرون اومد، آدرس وبلاگ رو توی مسنجر تايپ کرد، و برای نزديکترين دوستهام فرستاد. بعد دستش رو برد بالای سرش، موهاش رو عقب کشيد و به من گفت چاکر آبجی!

+ نوشته شده در  Sat 23 Feb 2008ساعت 14:37  توسط دم بريده  |