تنهايی و غربت که سنگين ميشود هميشه هستی. گاهی خوش اخلاق، گاهی بد اخلاق، ولی هميشه هستی!
گريه که ميکنم غمگين ميشوی، خالصانه از دست هرکس که من را آزار داده حرص ميخوری، سر من داد ميکشی که چرا ضعيف شده ام و بعد يک ساعت و نيم توی اينترنت دنبال راه حل مساله ميگردی و به هر کسی که ميشناسی زنگ ميزنی و سوال ميکنی!
اختلافمان که ميشود عصبانی ميشوی و داد ميزنی، من هم همينطور، ولی ميبينم که دندانهايت را به هم ميفشاری که حرفی جلوتر از "خط قرمز" های دوستيمان به من نزنی. رگهای پيشانيت بيرون ميزند و نگاهت متشنج ميشود، ولی قهر نميکنی، رابطه مان را تهديد به نابودی نميکنی...ضعفهايم را ميبخشی و خوبيهايی که در خودم سراغ نداشته ام به من نسبت ميدهی.
حس غريبی پيدا ميکنم وقتی به چشم ميبينم که از پيروزی های من خالصانه شاد ميشوی و به من افتخار ميکنی. از شکستهايم اول عصبی ميشوی، بعد من را ميبخشی و کمک ميکنی از آنها ياد بگيرم. آدم ممکن است زياد بشنود که پيروزی من پيروزی تو است و شکستم شکست تو، ولی خيلی حرف است که ببينی که راست است!
عقيده ها، سليقه ها، و احساساتت با من فرق دارد، زمين تا آسمان. ولی باور ميکنی اگر بگويم که اين فرق برای من زيباتر از تشابه است، وقتی که تلاش تو را برای درک سهم من از عقايد و سليقه ها ميبينم؟
با کسانی که با تو بد کرده اند سرد ميشوی، من هم به کسانی که با من بد کرده اند خوبی نميکنم. ديگر هرگز به تو بدی نخواهم کرد، ولی روزی که دلت را شکستم هم رفتارت با من عوض نشد. چطور توانستی؟
دوست زياد داشته ام، دوستهای خيلی خوب کم، ولی مثل تو نداشته ام. بوده اند کسانی که من را دوست داشته اند، يا من آنها را، ولی اين همه اعتماد برای من ناشناخته بود تا تو را نشناخته بودم.
هميشه شنيده بودم که آدمها عوض نميشوند. سرتاپا اميد به آينده ميشوم واطمينانم را به همه نصيحتهای بدبينانه این و آن از دست ميدهم وقتی ميبينم که بعد از جر و بحث چه سخت تلاش ميکنی به قولهای " از اين به بعد" وفادار بمانی!
عادت کرده ام به داشتنت، اينقدر که گاهی فراموش ميکنم که پيش از اين چقدر زندگيم متفاوت بود. وقتی يادم می افتد که رشته چه اتفاقهای نا محتملی من و تو را به هم رساند فکر ميکنم که اگر به قول تو سرنوشتی باشد به شدت به نفع من رقم خورده است!
دو سه شب پيش ناگهان چيزی يادم آمد: قبلترها شبهايی بود که دلم ميخواست با کسی حرف بزنم که حرفهايم را گوش کند و مشکلات من برايش مهم باشد. تقريبا هرگز پيش نمی آمد. بعد احساس نااميدی تا خرخره ام بالا می آمد. اين احساس را گم کرده ام، انگار که هيچوقت نبوده است. گمش کرده ام به واسطه دو چيز، تلفن، و تو. و تلفن اختراع قديمی کسی است، تو کشف جديد من هستی...
...
هميشه همينطور بمان!
