ا. ديروز D برام تعريف کرد که توی مرکز درمانی دانشگاه نشسته بوده و يک دختری کنارش بوده که به شدّت گريه ميکرده. خلاصه D فضوليش تحريک شده و يه نگاهی به برگه اي که تو دست دختر بوده انداخته: يه تست HIV ، جواب: مثبت. بعد دختر زنگ زده به پدرش و D از حرفاش اينجور فهميده که پدر هم داره گريه ميکنه و به دخترش ميگه که ما هر کاری که از دستمون بر بياد ميکنيم و شايد يه درمانی براي ايدز پيدا بشه و من حمايتت ميکنم و... اعصاب D داغون شده بود و می گفت که پدره بايد قبلا به دخترش ياد ميداد که چکار بايد بکنه به جای اينکه الان به فکر بيفته. با اين حرف مخالف نيستم،شايد يه روز D پدری بشه بهتر از اين پدر به بن بست رسيده. ولی به نظر من اين پدر لااقل به دخترش حمايت و علاقش رو توی شرايطي که شايد تصور بدتر از اون سخت باشه نشون داده.
۲. من شوهر ندارم (به نظر خودم که هنوز کوچيکم هيچ استدلالی هم پذيرفته نيست) و از اينکه به زبون فارسی می نويسم شايد فورا نتيجه بگيرين که بچه هم ندارم. البته من توصيه نميکنم که در همه موارد دنيا به اين سرعت نتيجه گيری کنين ولی خوب در اين مورد خاص نتيجتون درسته. ندارم. ولی اين دليل نميشه که به بچه داشتن فکر نکنم يا خوابشو نبينم. نخير.خواب بچه داشتن معمولا لذتبخش و قشنگه...حيف که ديشب از اون شبای پر ستاره نبود. يه شب پر سروصدا و طوفانی زمستون تورونتو بود.
۳. دخترم زنگ زد و بهم گفت که HIV+ ه. گريه می کردم و با خودم فکر ميکردم که بچم رو در مواردی که هزار بار اهميتشون از اين کمتره آموزش دادم و حمايت کردم، چطور يادم رفت که چيزی به اين مهمی رو يادش بدم؟
فکری که بعدش اومد از اين هم غم انگيزتر بود: حالا چيکار کنم که بتونم شرايط درمان (همين نيمچه درمان موجود) رو برای بچم فراهم کنم بدون اينکه پدر با غيرتش بفهمه؟
صحنه بعدی که ديدم پدری بود که داد ميزد، شايد از ناراحتی هم، ولی تو دادش بيشتر خشم بود، خيلی بيشتر. تو صداش چيزی که من دوست داشته باشم نبود، مهربونی و زنگ آروم صدای "ز" رو هم نداشت; ميدونين توی خواب آدم يه چيزهايی رو ميدونه که توی بيداری دونستنشون شايد ممکن نيست، من توی خوابم ميدونستم که اين خشم خشم از سرنوشت يا اينجور چيزها نيست، خشم از خود نيست، بلکه خشم از نافرمانيه، نافرمانی و هنجار شکنی.
+ نوشته شده در
Mon 18 Feb 2008ساعت 22:43  توسط دم بريده
|
۱. کوچيک که بودم بعضی بزرگترای فاميل شادشادک صدام می کردن. من هميشه تا
اين لغت رو ميشنيدم يادم فوری ميرفت به يه بادبادک رنگی، بيخيال و ولو توی
آسمون. اينه که هميشه يه جورايی خودم رو توی فکرم به بادبادک وصل کردم.
بزرگتر که شدم، و بخصوص دو سال پيش، وقتی که از ايران در اومدم که در
بيام، ربط خودم به بادبادک توی ذهنم يه مفهوم جديد و يه جورايی تلخ پيدا
کرد. من که هميشه جزو دسته آدمهای بادبادکی بودم، از اون روز شده بودم جزو
دسته شرقی های بادبادکی دم بريده. يکی عين بقيه، نه زياد و نه کم.
۲. يک جايی توی ذهنت هست که اسمشو مثلا می تونی بذاری وطن يا ميهن يا هر
چی(به نظر من روی زمين وجود خارجی نداره، بگذريم). اونوقت يه جای ديگه
هست، که از اين جور اسما نداره و تو از اون جاي اوّل بلند شدی اومدی اين
جای دوم. از جای اول ميمونه يه خاطره، و حالا بيا ببين تو اين زمينی که
همون جاي دوم باشه کجا ميافتی. راستی، به هيچ جا هم وصل نيستی، پس لابد به
فرضم که يه جا بيفتی معنيش اين نيست که اين مقصد آخر يا سرنوشت يا اين
حرفاست. با يه باد کوچيک از اينجا هم بلند ميشی و ميری ميافتی يه جاي
ديگه. امروز تورونتو يی، فردا سر از نيويورک در مياری، پس فردا شايد لندن.
۳. تو مردم اين دنيا، يه گروهی اين بد شانسی يا خوش شانسی رو ميارن که نميتونن از داشته هاشون
راضی باشن. پول بيشتر ميخوان، تا يکی رو ميبينن که تحصيلاتش بالاتره
دلشون ميلرزه که برگردن به دانشگاه، تا يه لغت ميشنون که کاربردشو بلد
نيستن خوابشون نميبره اگه تو ديکشنری نگاهش نکنن، و خلاصه آرومو قرار
ندارن. بادبادکن.با يه باد کوچيک همچين آشفته ميشن که نمی دونن کدوم وری
برن . از جايی که زندگی ميکنن، به خصوص اگر مال مشرق باشن و از بچگی شنيده
باشن که بايد ازش فرار کرد، مثل بقيه سهمشون راضی نيستن.اون وقت يه گروه
از اين آدمها يه روز توی يه باد تند يه هويی نخشونو ميبرن و ميرن سراغ سرزمين موعود، يا دقيقتر بگم، سرزمينهای موعود. اون وقته که از دسته بادبادکها به زير مجموعه بادبادکهای دم بريده ميرن.
+ نوشته شده در
Mon 18 Feb 2008ساعت 16:24  توسط دم بريده
|
۱.
تمام ديشب با فکر اولين پست غلت زدم، و توی رختخوابم دنبال بهترين حرف اول
گشتم. ولی انگار من همچينم زن حرف اول نيستم. سلام آدما. اگرم که هيچ کس
اينجا رو نگاه نکنه، خدا بزرگه. خدا لطفا اينجا رو نگاه کن. سلام خدا.
۲. من،
برنده سه جايزه نوبل ادبيات در فکر کردن به راه اندازی وبلاگ، نهايتا
تصميم گرفتم که خودم رو برای شرکت در يک بخش جديد آماده کنم. اجازه بديد
همينجا اعلام کنم که امسال به جای روال سابق، قصد دارم در بخش اقدام به
راه اندازی وبلاگ شرکت کنم.
+ نوشته شده در
Mon 18 Feb 2008ساعت 13:3  توسط دم بريده
|