در حاليکه من دارم با اون يکی تکنيسين آزمايشگاه حرف ميزنم ميآد. لبخند به لب و يک گوشی آيپاد در گوش. من و اون تکنيسين می ايستيم و نگاهش ميکنيم. لبخند بزرگی ميزنه .مدتی اين پا اون پا ميکنه که حتما ما ببينيم که مايل نبوده حرف ما رو قطع کنه.
-واقعا ببخشيد D و شادی،... واقعا متاسفم که حرفتون رو قطع ميکنم، يک چيزی هست که يادم اومد و ميخوام بهت بگم شادی... ميدونی که حافظه من خيلی ضعيفه...از ديشب به خودم ياد آوری ميکنم که بهت بگم. ديشب بعد از اينکه با هم حرف زديم يادم افتاد. فکر کردم که همون موقع به موبايلت زنگ بزنم و اينو بگم ولی بعد گفتم مزاحمت نشم حتما با دوستهات يا خانوادتی.من متنفرم از اينکه وقتی مردم با دوستها يا خانوادشونن در مورد مسايل مربوط به کار باهاشون تماس بگيرم. (اينم لابد برای اين گفت که پريروزش بعد از اينکه از آزمايشگاه رفته بود خونه من برای يک کاری که به شدت توش گير کرده بودم بهش زنگ زده بودم) ... ميدونی که حافظم خيلی ضعيفه اگه الان نگم ديگه ممکنه يادم نياد يا تو يه موقعيتی يادم بياد که از اين موقعيت که تو و D داشتين با هم حرف ميزدين هم گفتنش سخت تر باشه. وای D من ميدونم که تو چقدر سرت شلوغه و چقدر وقتت ارزش داره و چقدر کار زشتيه که وقتی تو داری با کسی حرف ميزنی حرفتو قطع کنم چون حتما هزار تا کار مهمتر از اين داری ولی کنار گذاشتی برای اين مکالمه و بنابراين اين مکالمه خيلی بايد مهم باشه .ولی اين چيزی که ميخوام به شادی بگم در مورد يه موضوعيه که ديروز با هم حرفشو زده بوديم و ميدونم که برای شادی خيلی مهمه موضوعش و من اگه الان نگم حتما يادم ميره.
حافظه من هم که اين روزا ديگه به هيچ دردی نميخوره مهم ترين چيزها رو يادم ميره ديروز که پيش دکتر پسرم رفته بوديم وززززززززززززززززززز...
کسی توی سر من دندون قروچه ميکرد. شما لبخند بزن. ايشون اگر خدا بخواد در نيم ساعت آينده خواهند ناليد.
و حالا نوبت D بود :
-نه اصلا اينطور نيست S عزيز! من و شادی الان اتفاقا داشتيم در مورد پروژه شادی حرف ميزديم و همه ميدونيم که در اين آزمايشگاه در هر موردی که باشه نظر تو مهم ترين نظره و هيچ کدوممون به اندازه تو در اين کار تجربه مفيد نداريم و شادی بايد بدونه که کامنتهای تو رو در مورد پروژش بايد بسيار جدی بگيره چون تو بهترين کسی هستی که ميتونی در مورد کارش نظر کارشناسی بدی.
ضمنا من ميخواستم بهش بگم که در مورد همين چيزی که الان هم داشتيم در موردش بحث ميکرديم بياد نظر تو رو بپرسه چون واقعا هيچ کدوم از ما به اندازه تو در مورد اين سلولی که شادی کشت ميده نميدونيم و از اون مهمتر تکنيکهای تو رو من هميشه تحسين ميکنم و به نظرم بهترين تکنيکيه که در آزمايشگاه ميشه داشت. من هميشه به R (رييسS و D و استاد بنده) ميگم که به شادی توصيه کنه که بيشتر وقتشو به نگاه کردن به تکنيکهای تو بگذرونه. در مورد حافظه هم که گفتی بابا هممون همين مشکل رو داريم به خصوص تو که دو تا بچه داری و اين همه هم در اين آزمايشگاه زحمت ميکشی.طبيعيه که با اين همه که سر تو شلوغه يک چيزهای کوچيکی هم گاهی فراموش بشه.... وزززززززززززززززززززززززززززز....
S :
-وزززززززززززززززززززززززززززز....
دلم پيچ ميخورد و به اتوبوسم فکر ميکردم که کمتر از يک دقيقه ديگه از جلوی دربيمارستان حرکت ميکرد و به کلاسی که پنج دقيقه به شروعش مونده بود و به اين که در تمام عمرم کسی اينطور به کاری که نه منطقی ميبينمش و نه ازش خوشم ميآد مجبورم نکرده بود.
شما دندونهاتو نشون بده و اميدوار باش که حالت صورتت رو S و D به خوبی خودشون لبخند تفسير کنند.
تا چند روز پيش به خودم ميگفتم که دل خرمی دارند اينها، و وقت فراوان. يک عده آدمهای بيخيال با وقت نامحدود هستند و خوب لابد دنياشون اينطوری قشنگتره. نميفهميدمشون، و فکر ميکردم که چه راحتند. هيچ خودشون رو مجبور نميکنند که به جای حرفهای کاملا بی فايده يک کم به کارهايی که هميشه از زياد بودنش مينالند برسند. زندگيشون رو اينقدر بی عجله پيش ميبرند. فکر کرده بودم که چطور رييسشون (و استاد من) هيچ وقت تعجب نميکنه که کارها اينقدر در آزمايشگاه کندتر از برنامه پيش ميره. يا اينکه شايد تعجب ميکنه ولی نميدونه چرا؟
هرگز هرگز هرگز فکر نکرده بودم که بروم بنشينم پيش استاد و بهش بگم که اين تکنيسين هات وقت من رو تلف ميکنند. وقتی که يک سوال ازشون ميپرسی که يک کلمه جواب داره کاری ميکنند که کلاس دو ساعت بعدت رو از دست بدی.
از طرفی فکر ميکردم چه عجيبند اينها که تو آزمايشگاهی که ماهها از برنامه کارش عقبه تمام وقتشون به سلام و تعارف و تلفن ميگذره. از سويی هم به خودم ميگفتم که چه ايرادی داره، همه مردم دنيا که نبايد عين هم باشند....
در اين مورد از قرار با هم توافق نظر نداشتيم.
روزی که از رييس شنيدم که بهش شکايت شده که من با بقيه "مستقيم" و "با جملات کوتاه و خلاصه" صحبت ميکنم که باعث ميشه با من راحت نباشند و احساس احترام نکنند شاخ در آوردم. همون آدمهايی که توی روی من از تعارف خفه ام ميکردند اينها رو گفته بودند.
اون روز من رو هم به دنيای حرفهای خيلی اضافه وارد کردند. و به زور! تصورش باور نکردنيه که مجبور شی برای هر جمله اي که ده کلمه بيشتر نداره نيم ساعت مقدمه و سه ربع حسن ختام توی مغزت از قبل طراحی کنی.در حاليکه دندونهام رو به هم فشار ميدم گوشه های لبم رو بالا ميکشم. کلاسهام رو از دست ميدم و تحقيقم يک قدم هم پيش نرفته. ولی درعوض به دنيای آدمهای مودب وارد شدم.
من و استاد عزيزم و تکينيسين های دوست داشتنی آزمايشگاه بسيار محبوبم همه افتخار ميکنيم که يک آدم ناهنجار رو به شکل مطلوب تغيير داديم.