تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل


پيرزن چروکيده بسيار کوچک از روی تخت روبرو با نگاهش من را صدا زد. من ايستاده بودم و به حرف زدن پير مرد چروکيده درشت هيکل گوش ميدادم که ديدمش.زن پير با لبها و سرش حرکت خفيفی کرد و به من خيره ماند. چند ثانيه گذشت و باز همان حرکت. پيرمرد حرف ميزد. با لبخند. در مورد کشورش. در مورد هوا. در مورد بيمارستان قبليش. در مورد جوانيش. در مورد سفرهايش. در مورد زنهای زيبا. وقتی ديد نگاه من به زن خيره مانده گفت او انگليسی حرف نميزند. يونانی است. اينجا هيچ کس يونانی نميداند. هيچ کس به ديدارش نمی آيد. تکان نميتواند بخورد. پرستارها غذا در دهانش ميگذارند.و بعد در مورد چشمان سياه زنهای خاورميانه حرف زدن را از سر گرفت.

نميشنيدم. خيره مانده بودم. پيرزن کوچک با تلاش خيلی زياد سرش را کمی از روی بالش بلند ميکرد.
به لبهايش بدون صدا حرکتی ميداد، و بعد سرش روی بالش می افتاد. اشاره به من. اين اشاره به من بود. لبخندی به پيرمرد زدم و گفتم يک لحظه! و به سمت تخت پيرزن رفتم. چشمان آبی کوچکش برق زد. باور کردنی نبود که حالت صورتی به آن حد چروکيده به آن سرعت تغيير کند.
پايين تختش ايستادم. دستش را کمی بالا آورد و اشاره کرد که کنارش بروم. به کنار تخت که رسيدم دستش را دوباره بالا آورد. دستش را گرفتم. خيلی سخت دست را از بازوی من بالا برد تا به پشت گردنم رسيد. بعد فشار خفيفی آورد. سرم را پايين بردم. باز فشار آورد. پايينتر، و سرم را روی گردنش گذاشت، گوشم چسبيده به گلويش. آرام شروع به حرف زدن کرد. با زبانی که نميشناختم. صدايش را از روی پوستش ميشنيدم. و زانوهايم ميلرزيد. از ترس؟ ترس از چه؟ از اينکه سرمش يا لوله هوايش با فشار سرم قطع شود؟ يا از اينکه تنهاييش به من سرايت کند؟ از چه؟ نميدانم.
کسی از پشت سرم گفت ما نبايد بيمارها را لمس کنيم. به جهنم! فقط اين بيمار را.اين آدم را. فقط برای چند لحظه.
اگر من مسول بخش بودم حتما به همه پيشنهاد ميکردم لاقل روزی يک بار سرشان را روی گلوی بيماری بگذارند و تجربه کنند آن احساسی را که من تجربه کردم.

+ نوشته شده در  Sun 13 Jul 2008ساعت 20:24  توسط شادی  | 


از زير جراحی که در آمد، يا در واقع در آمدند، هر سه بيهوش بودند. اول از همه تکه اي که وسط
خوابانده شده بود به هوش آمد. دو تکه ديگرش را نگاه کرد و سعی کرد به خاطر بياورد که آنجا چه ميکند. زن سفيدپوش بالای سرش آمد. لبخند مصنوعی زد و به انگليسی گفت "خانم طاهری عمل جراحی تقسيم شما با موفقيت انجام شد. اگر هر کدام از شما سه نفر درد شديد داشتيد دکمه اي را که در بالای تخت است فشار بدهيد." و رفت. تکه سمت راستی که تازه به هوش آمده بود به تکه وسط گفت "پرستار چه گفت؟"
تکه وسط حرف پرستار را به فارسی ترجمه کرد. تکه سمت راستی گفت "احتمالا از قسمت انگليسی چيزی به من نرسيده است. حالا چکار کنم؟". تکه وسط گفت "تو برو ايران.". تکه سمت چپی که چشمهايش را تازه باز کرده بود گفت "?What" .

موقع مرخص شدن از بيمارستان تکه سمت چپ با پرستار انگليسی زبان خوش و بشی کرد و صورت حساب را گرفت. تکه وسط گيج و مبهوت به صورت حساب خيره شد. چيزی از اعداد و رياضيات در سهم او نبود.

از در بيمارستان که در آمدند تکه وسطی هنوز بين دو تکه ديگر راه ميرفت. حرفهای اين را برای آن و حرفهای آن را برای اين ترجمه می کرد:

-?what do we do now
-حالا چه کار کنيم؟
-اول بايد تصميم بگيريم که کی کجا برود.
- She thinks we should first decide on who goes where.
- تصميمش سخت نيست، من که هيچی انگليسی نميدانم ميروم ايران پيش شوهرم.
-شوهر ما!
-?what did you just say
....
هر سه با هم به فرودگاه رفتند. فکر جدا شدن اضطراب آور بود و ميخواستند تا ميشود به تاخيرش بيندازند.
تکه انگليسی زبان پول بليط را حساب کرد و پرداخت. تکه دو زبانه با نگرانی به اعدادی که نميفهميد نگاه کرد. هر سه هم را در آغوش کشيدند . تکه انگليسی زبان چمدان تکه فارسی زبان را روی ريل گذاشت. تکه فارسی زبان از زور بازو سهمی نبرده بود. خوب بود که شوهر به پيشوازش به فرودگاه می آمد.

-...kiss our husband a million times
-شوهرمان را به جای ما هم ببوس.
-شما هم دخترهايمان را به جای من ببوسيد.
و گريه.


هواپيمای تکه فارسی زبان پرواز کرد. تکه انگليسی زبان گفت: "من به ونکوور ميروم. تو تورونتو بمان. پول دادن به تاکسی در ونکوور برای تو سخت خواهد بود."
تکه دو زبانه سوار تاکسی شد. تکه انگليسی زبان پول را شمرد و به تاکسی داد. تکه دو زبانه سرش را از پنجره تاکسی بيرون برد. هر دو همزمان گفتند "دخترمان را ببوس" و تاکسی حرکت کرد.

تکه دو زبانه به خانه رسيد. دخترش در را باز کرد.
-مامان کجا بودی؟
-هيچ جا دخترم. رفته بودم چيزی برای پدر و خواهرت بفرستم، فردا غذا چی ميخوری عزيزم؟
-خورش بادمجان لطفا مامان

تکه دو زبانه روی صندلی اتاق نشست. به تکه انگليسی زبان فکر کرد که گفت هيچ چيزی از آشپزی در سهم او نبوده. حالا چکار خواهد کرد؟ راستی تکه انگليسی زبان اصلا چطور با دختر ديگرشان حرف خواهد زد؟ دخترک تعجب نميکند که مادر ناگهان با او انگليسی صحبت کند؟ تکه فارسی زبان حالا چه ميکند؟ در هواپيما با مهماندارها چطور حرف ميزند؟ اگر بخواهد به تکه انگليسی زبان زنگ بزند چه ميکنند؟
خودش که از اعداد چيزی سرش نميشد چطور به آنها زنگ خواهد زد؟
بادمجان را از يخچال بيرون آورد و مشغول پوست کندن شد.


+ نوشته شده در  Wed 18 Jun 2008ساعت 0:10  توسط شادی  | 


در امريکای شمالی تبعيض مثل همه جاهای ديگر دنيا فراوان است. عدالت هم مثل همه جاهای ديگر جهان يک مفهوم بانمک است و يکی از مصنوعی ترين تخيلات آدمها.
تبعيض عليه زنها، تبعيض عليه غير سفيد ها (مثل اورينتالها، رنگين پوستها، خاورميانه اي ها، بوميان...) ، تبعيض عليه غير دگرجنس خواهها(مثل همجنسبازان، ترانسسکشوالها، ...). تبعيض عليه مسلمانها،و تبعيض عليه فقرا کمابيش همه جا محسوس است. در مورد همه اين انواع تبعيض هم نقد و بررسی های زياد توسط گروههای روشنفکر دائم اقلا به ظاهر در جريان است.

ولی يکی از گسترده ترين انواع تبعيض که اکثر آدمهای روشنفکر هم بی هيچ خجالت آنرا ميپذيرند يا ناديده ميگيرند نه به مذهب مربوط ميشود نه به رنگ پوست نه به جنسيت و نه به گرايش جنسی. شديدترين يا اقلا علنی ترين تبعيض در امريکای شمالی تبعيض بر عليه آدمهای چاق است.
آدمهای چاق هرگز برای بازی در نقشهای غير کمدی در تبليغات استفاده نميشوند. هرگز در سينما در نقشهای کليدی ظاهر نميشوند. روی مجلات عکس هيچ آدم چاقی به چشم نميخورد.حتی پروتوتايپ جامعه از آدم نابغه هم به شدت از چاقی دور است (اين يکی ديگر عجيب است. آدم نابغه به مفهومی که در ذهن عموم مردم است بی تحرک ولی همچنان لاغر است. چرا؟ به تجربه شخصی من اين اصلا درست نيست. باهوشترين کسی که من در عمرم ديده ام به شدت چاق است)

اوضاع در حقيقت برای آدمهای چاق از اين هم وخيمتر است. نميفهمم چرا شوخی در زمينه شمايل اطرافيان چاق يکی از محبوبترين سوژه هاي همه آدمهای شوخ است؟
بسيار ديده ام که آدمهای چاق خرس، گاو يا گوريل خطاب شوند. بسيار ديده ام که در جمع از هر چند جمله يکی اشاره به سايزشان باشد. بسيار ديده ام که جدی گرفته نشوند و بی هيچ دليل احمق فرض شوند. خيلی ديده ام که برايشان دلسوزی شود.
چرا يک آدم لاغر ميتواند باهوش، احمق، مهربان، بدجنس، پر ملاحظه، کم شعور، زيبا، زشت، خسيس، يا ولخرج باشد ولی آدم چاق،تقريبا هميشه، فقط چاق است؟

کسانی که ميشناسم (باشعور تر هاشان!) معمولا در مورد خصوصيات بد چهره ديگران کمتر صحبت ميکنند. ولی خيليشان وقتی صحبت از کسی ميشود که چاق است اين حد را برای خود قايل نيستند. وقتی پرسيده ام چرا در جواب بسيار شنيده ام که ميخواست خودش را لاغر کند. به فرض هم که همه آدمهای چاق اگر ميخواستند ميتوانستند لاغر شوند، اين به خودشان مربوط است که نخواسته اند، مگر نه؟ شايد مسايل مهمتری در زندگی آدم چاق غير از اندامش وجود داشته باشد. شايد هم اصلا اينطور راحت است. مگر به کسی مربوط است؟


+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 23:46  توسط شادی  | 

 

يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری در يک جنگل خيلی انبوه و تاريک مرد تنهايی زندگی ميکرد که توی شکمش يک چراغ روشن بود. مرد تنها هرگز آدم ديگری نديده بود. هيچ وقت به فکرش نرسيده بود که عجيب است که آدم از زير پوست شکمش نور بيرون بزند. نور توی شکم برايش همانقدر طبيعی بود که بيناييش. که پنج انگشت دست راستش.
نور توی شکمش سفيد بود،مثل نور خورشيد، ولی چون از گوشت و خون مرد ميگذشت از روی پوستش سرخ به چشم می آمد. مرد تنها توی جنگل تاريک راهش را با کمک نور سرخ پيدا ميکرد و غمی در دلش نبود.

تا اينکه روزی همينطور که در جنگل ميگشت به جايی رسيد که درختها کم پشت شد. مرد ايستاد به تماشای نور خورشيد که از لای برگهای درختها به زمين ميتابيد که يک زن و مرد روستايی از راه رسيدند. در جنگل به دنبال هيزم بودند ولی به ديدن غريبه که نور سرخ رنگ از شکمش ميتابيد جا خوردند.
مرد تنها هم به ديدن غريبه ها که شکمهای تاريک داشتند بر جا خشکش زد.. با خودش فکر کرد که حتما اين دو نقصی در چراغشان هست. مرد و زن روستايی به هم گفتند اين بيچاره لابد چراغ قورت داده است. دستهايش را گرفتند و به راه افتادند که ببرندش پيش پزشک ده. مرد تنها مقاومتی نکرد. فکر کرد از او کمک ميخواهند. این بيچاره ها چطور بدون او  ميتوانستند راهشان را در تاريکی پيدا کنند؟

در ده مردم به دور مردی که از شکمش نور سرخ ميتابيد جمع شدند. پزشک ده به ديدن نور سرخ خيلی تعجب کرد. داروی مهوع به مرد خوراند. مرد تنها چند قطعه ميوه و ريشه درخت بالا آورد. پزشک قويترين مهوعی که ميشناخت را تجويز کرد. مايع زردی از دهان مرد تنها بيرون زد.
روزها به او مسهل خوراندند. نور سرخ با نحيفتر شدن مرد روشنتر و روشنتر شد. ماجرای مرد و شکم نورانيش به گوش کدخدای ده رسيد. کدخدا دستور داد مرد را به نزدش ببرند.

 همسرکدخدا به ديدن مرد تنها عاشق شد. کدخدا هرگز زنش را عاشق نديده بود. نگاهی به شکم مرد کرد. سرش را کج کرد و از نزديکتر نگاه کرد. بعد گفت نور سرخ نشانه شيطان است. همسر کدخدا نفسش را حبس کرد. کدخدا گفت اين مرد شيطان است. شيطان را بسوزانيد. مردم ده فرياد زدند شيطان را بسوزانيد.


مرد را در وسط تل هيزم گذاشتند و آتش زدند. مرد فرياد زد. کدخدا گفت فرياد زدنش نشانه گناهکاریش است. وقتی که شعله ها خاموش شد چراغ پرنور سفيد در وسط خاکستر مرد به چشم آمد. مردم به چراغ سفيد خيره ماندند. کدخدا  گفت: خدايان برای ما پس از سوزاندن شيطان چراغ فرستاده اند.
مردم ده ستون باشکوهی ساختند و چراغ سفيد را بر روی آن گذاشتند. کسی هم مامور نگهبانی از چراغ شد. زوار از همه دنيا برای ديدن هديه خدايان ده سرازير شدند.

+ نوشته شده در  Thu 8 May 2008ساعت 11:57  توسط شادی  | 


۱.بارها شنيده اي که بگويند "پسر بدی نيست، ولی ضعيفه. زن ذليل" .... يا از آن هيجان انگيزتر "مردای ايرانی همشون زن ذليلن" . کار به مفهوم و معنی ندارم.کار به آن درصدی از مردها که بيقدرتند و نميتوانند به اندازه سهم يک آدم بالغ برای مسائل شخصی يا مشترکشان تصميم بگيرند هم ندارم. به اين هم کار ندارم که درصد مردهايی که اين وصف شامل حالشان ميشود چه قدر زياد است يا چه قدر کم.حتی باور کنيد به اين هم کار ندارم که خيليها اگر مردی سعی کند به شريک زندگی اش در تصميمگيری های مهم شخصيت دهد اين لغت را در موردش به کار ميبرند و به ريشش ميخندند.
حرف من اين است که چرا يک لغتی مثل "زن ذليل" برای دوست و همکلاسی ام ، "ه"، که به دستور شوهرش در خانه ميماند در روز convocation (با عرض شرمندگی) که برای شوهرش غذا درست کند در حالی که خود شوهر به convocation می آيد وجود ندارد.

۲. با آب و تاب تعريف ميکند. در بين تخمه شکستنها چشمهايش از لذت چيزی که ميگويد برق ميزند:" خلاصه!! فکرشو بکن! دختری که اون همه فيس و افاده داشت! اين همه به قيافش مينازيد و پز تحصيلاتشو ميداد! آدم باورشم نميشد که تو زرد از آب در بياد." همسر سابق پسر خاله اش را ميگفت. صدايش از هيجان و خوشحالی ميلرزيد. پرسيدم"تو زرد؟" و اميدوار بودم که منظورش آن چيزی که من فکر کرده ام نباشد. گفت" آره ديگه بابا. نگرفتی؟ ميگم طرف اصلا دختر نبود." گفتم "پسر بود؟"ولی کاش به جايش آجيل توی شکمم را رويش بالا آورده بودم.

۳. "نجابت برای دختر و تحصيلات برای مرد حرف اول را ميزند" (بدون شرح)

۴."خوشبخت بشی دخترم" خطاب به تازه عروس و بعد در حاليکه عروس حواسش به حرف زدن با يکی از مهمانهاست آهسته خطاب به تازه داماد "سعی کن خوشبختش کنی پسرم.دختر خيلی خوبی گيرت اومده"...آيا الان قرار است که داماد سعی کند که عروس را خوشبخت کند و عروس آماده باشد که خوشبختش کنند؟ آيا واقعا نصف مردم اين دنيا با مسووليت خوشبخت کردن به دنيا می آيند و نصف ديگر بايد شانس بياورند که از نصف اول کسی گيرشان بيايد که درست بتواند خوشبختشان کند؟

۵."مرد باش پسرم" يعنی قوی باش، بامسووليت باش،عاقل باش، و...کسی نميگويد "زن باش دخترم" چون همين که مرد نيستی يعنی زن هستی. و همان پسر اگر دروغ بگويد، دو به هم زنی کند، ضعيف باشد و حرفهای بيخود بزند "نامرد" و "زن صفت" و "خاله زنک" است.
+ نوشته شده در  Sat 3 May 2008ساعت 1:22  توسط شادی  | 


۱. کنار خيابان "Bloor" روی جدول کنار باغچه نشسته است. الان، مثل دو ساعت پيش، مثل دو سال پيش که برای اولين بار ديدمش. پنجاه تا شصت ساله به نظرم می آيد.در هر ساعتی از شبانه روز که از آن چهار راه گذشته ام همان حوله را به تنش ديده ام، و در هر فصل .در زمستان تورونتو که وصف کردن ندارد و در آفتاب سرخ تابستانش.  نگاهش را از چهار راه بر نميدارد. حوله ای را که به دور خودش پيچيده آرام باز ميکند. بدون اين که به مردم نگاه کند، بدون اينکه به بدنش نگاه کند. حوله را می اندازد. زن است.

۲. مرد قد بلند جوان را ديده ام. بارها و بارها. هر بار در حال رد شدن از چهار راه "College" و "Spadina". او مرا نديده است، نگاه نميکند. درست جلوی من ايستاده. با حدود 20 نفر ديگر منتظر است که چراغ سبز شود تا از "Spadina" عبور کند. دستهايش را مشت کرده و عجله دارد. کت مشکی و شلوار مشکی به تن. چراغ سبز ميشود. با گامهای بلند از جمعيت جلو ميزند. آن سوی چهار راه همراه با من منتظر ميماند. فقط به چراغ نگاه ميکند. سبز که ميشود به سرعت از " College" ميگذرد و در گوشه سوم چهار راه به انتظار سبز شدن چراغ "Spadina" مشتهايش را گره ميکند.

۳. صدای موسيقی و همهمه جمعيت نميگذارد صدايش را بشنوم. جلوتر ميروم. جلوی يکی از درهای مرکز خريد بزرگ روی زمين نشسته است. يک تکه گچ در دستش و چند تا در کنارش. ساکت شده و نقاشی ميکند. جلو ميروم تا از بين جمعيت ميتوانم نقاشيش را ببينم. اگر روی کاغذ سفيد با قلم موی ظريف کشيده شده بود توجهی شايد جلب نميکرد، ولی روی آسفالت، با گچ! دهانش را که باز ميکند به زور خودم را جلو ميبرم. فهميدن چيزی که ميگويد آسان نيست، چيزی شبيه به " من در چين نقاش کتابهای کميک بودم. تورونتو يک شهر زيبا با مردم خيلی مهربان است.اگر ميتوانيد چند سنت به من کمک کنيد."


+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت 0:31  توسط شادی  | 

 

کيسه نايلون را از دست فروشنده گرفتم و از مغازه بيرون آمدم.  کيسه را تا جلوی چشمم بالا آوردم. با خودم گفتم عجب ماهی کوچکی. چه خالهای سياه بانمکی دارد.

ماهی کوچک با خودش گفت عجب دختر بزرگی! چه موهای فرفری ای دارد...

در خيابان که راه ميرفتم با خودم ميگفتم خدا کند کيسه نايلون پاره نشود تا به خانه برسم. ماهی کوچک با خودش فکر کرد خدا کند کيسه نايلون پاره شود و من از دست این تکانها خلاص شوم.

سوار آسانسور که شدم مرد چشم آبی لبخند زد.  فکر کردم چه لبخند بی معنی ای. مرد چشم آبی گفت برايش اسم انتخاب کرده ای؟ من سرم را تکان دادم. ماهی کوچک توی دلش پوزخند زد. غلتی زد و به مرد چشم آبی پشت کرد.

ماهی کوچک را توی تنگ گذاشتم و تنگ را کنار سبزه. با خودم فکر کردم جای سنبل خالی است. ماهی کوچک با خودش فکر کرد در ساحل درياچه کوچکی که در آن است علف سبز شده است.

هفت سين را که چيدم به ماهی کوچک خيره شدم که به سرعت در کاسه شنا ميکرد. با خودم فکر کردم ماهی کوچک با چه انگيزه ای این همه در ظرف بسته بالا و پايين ميرود.

لحظه سال نو  همه روبوسی کرديم.  بالا و پايين پريديم و رقصيديم. ماهی کوچک در تنگ بلوری مات و مبهوت مانده بود.با خودش فکر ميکرد این حرکات عجيب آدمها لابد غريزی است.

...

فکر کردم ماهی کوچک مرده است. روی آب بی حرکت مانده بود. ماهی کوچک با خودش فکر ميکرد وقتی که ته آب شنا ميکنم فقط شکم دختر  مو فرفری را ميبينم. وقتی که اینطور به کنار روی آب می آيم ميتوانم در چشمش نگاه کنم.

با خودم گفتم انگار در چشم ماهیهای مرده هيچ احساسی نيست. ماهی کوچک با خودش گفت این بار که توانستم با دقت نگاه کنم کشف کردم که چشم آدمها پر از اشک است.

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Apr 2008ساعت 19:35  توسط شادی  | 


من در حباب کف صابون زندگی ميکنم. نه در يک حباب بزرگ و شکننده مثل نقاشيهای آبی و خاکستری که ارزش نمايش روی ديوار موزه ها را دارند. من در حباب کف صابون بسته بندی شده ام انگار . نرم است غشا، ولی عايق. عايق صوت، عايق حرارت، عايق مفهوم.
لبخند که ميزنم شکل صورتم را در دهها هزار حباب ميبينم که هر کدام دهانشان به يک سو کج ميشود.سوزن ميزنم به يک حباب کف. حباب ميشکند و صد تا ميشود.
به کافی شاپ ميرويم. ميخواهيم حرف بزنيم با هم. تو برای من صابون مايع سفارش داده اي انگار. صابون را که فرو ميدهم گوشهايم را کف ميگيرد. تو که حرف ميزنی حبابهای کف با فاصله های نامساوی تکرارت ميکنند.
دهانم را باز ميکنم. هر کلمه به صورت پانصد هزار حباب ريز بيرون می آيد. لايه دورم ضخيم تر ميشود.

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 9:25  توسط شادی  | 

 

در حاليکه من دارم با اون يکی تکنيسين آزمايشگاه حرف ميزنم ميآد. لبخند به لب و يک گوشی آيپاد در گوش. من و اون تکنيسين می ايستيم و نگاهش ميکنيم. لبخند بزرگی ميزنه .مدتی اين پا اون پا ميکنه که  حتما ما ببينيم که مايل نبوده حرف ما رو قطع کنه.

-واقعا ببخشيد  D و شادی،... واقعا متاسفم که حرفتون رو قطع ميکنم،  يک چيزی هست که يادم اومد و ميخوام بهت بگم شادی... ميدونی که حافظه من خيلی ضعيفه...از ديشب به خودم ياد آوری ميکنم که بهت بگم. ديشب بعد  از اينکه با هم حرف زديم يادم افتاد. فکر کردم که همون موقع به موبايلت زنگ بزنم و اينو بگم ولی بعد گفتم مزاحمت نشم حتما با دوستهات يا خانوادتی.من متنفرم از اينکه وقتی مردم با دوستها يا خانوادشونن در مورد مسايل مربوط به کار باهاشون تماس بگيرم. (اينم لابد برای اين گفت که پريروزش بعد از اينکه از آزمايشگاه رفته بود خونه من برای يک کاری که به شدت توش گير کرده بودم بهش زنگ زده بودم) ...                                                                                                          ميدونی  که حافظم خيلی ضعيفه اگه الان نگم ديگه ممکنه يادم نياد يا تو يه موقعيتی يادم بياد که از اين موقعيت که تو و D داشتين با هم حرف ميزدين هم گفتنش سخت تر باشه. وای D  من ميدونم که تو چقدر سرت شلوغه و چقدر وقتت ارزش داره و چقدر کار زشتيه که وقتی تو داری با کسی حرف ميزنی حرفتو قطع کنم چون حتما هزار تا کار مهمتر از اين داری ولی کنار گذاشتی برای اين مکالمه و بنابراين اين مکالمه خيلی بايد مهم باشه .ولی اين چيزی که ميخوام به شادی بگم در مورد يه موضوعيه که ديروز با هم حرفشو زده بوديم و ميدونم که برای شادی خيلی مهمه موضوعش و من اگه الان نگم حتما يادم ميره.
حافظه من هم که اين روزا ديگه به هيچ دردی نميخوره مهم ترين چيزها رو يادم ميره ديروز که پيش دکتر پسرم رفته بوديم وززززززززززززززززززز...

کسی توی سر من دندون قروچه ميکرد. شما لبخند بزن. ايشون اگر خدا بخواد در نيم ساعت آينده خواهند ناليد.

و حالا نوبت D  بود :
-نه اصلا اينطور نيست S عزيز! من و شادی الان اتفاقا داشتيم در مورد پروژه شادی حرف ميزديم و همه ميدونيم که در اين آزمايشگاه در هر موردی که باشه نظر تو مهم ترين نظره و هيچ کدوممون به اندازه تو در اين کار تجربه مفيد نداريم و شادی بايد بدونه که کامنتهای تو رو در مورد پروژش بايد بسيار جدی بگيره چون تو بهترين کسی هستی که ميتونی در مورد کارش نظر کارشناسی بدی.
ضمنا من ميخواستم بهش بگم که در مورد همين چيزی که الان هم داشتيم در موردش بحث ميکرديم بياد نظر تو رو بپرسه چون واقعا هيچ کدوم از ما به اندازه تو در مورد اين سلولی که شادی کشت ميده نميدونيم و از اون مهمتر تکنيکهای تو رو من هميشه تحسين ميکنم و به نظرم بهترين تکنيکيه که در آزمايشگاه ميشه داشت. من هميشه به R (رييسS و D  و استاد بنده) ميگم که به شادی توصيه کنه که بيشتر وقتشو به نگاه کردن به تکنيکهای تو بگذرونه. در مورد حافظه هم که گفتی بابا هممون همين مشکل رو داريم به خصوص تو که دو تا بچه داری و اين همه هم در اين آزمايشگاه زحمت ميکشی.طبيعيه که با اين همه که سر تو شلوغه يک چيزهای کوچيکی هم گاهی فراموش بشه.... وزززززززززززززززززززززززززززز....


 S :
-وزززززززززززززززززززززززززززز....

دلم پيچ ميخورد و به  اتوبوسم فکر ميکردم که کمتر از يک دقيقه ديگه از جلوی دربيمارستان حرکت ميکرد و به کلاسی  که پنج دقيقه به شروعش مونده بود و به اين که در تمام عمرم کسی اينطور به کاری که نه منطقی ميبينمش و نه ازش خوشم ميآد مجبورم نکرده بود.

شما دندونهاتو نشون بده و اميدوار باش که حالت صورتت رو S و D  به خوبی خودشون لبخند تفسير کنند.

تا چند روز پيش به خودم ميگفتم که دل خرمی دارند اينها، و وقت فراوان. يک عده آدمهای بيخيال با وقت نامحدود هستند و خوب لابد دنياشون اينطوری قشنگتره. نميفهميدمشون، و فکر ميکردم که چه راحتند. هيچ خودشون رو مجبور نميکنند که به جای حرفهای کاملا بی فايده يک کم به کارهايی که هميشه از زياد بودنش مينالند برسند. زندگيشون رو اينقدر بی عجله پيش ميبرند. فکر کرده بودم که چطور رييسشون (و استاد من) هيچ وقت تعجب نميکنه که کارها اينقدر در آزمايشگاه کندتر از برنامه پيش ميره. يا اينکه شايد تعجب ميکنه ولی نميدونه چرا؟
هرگز هرگز هرگز فکر نکرده بودم که بروم بنشينم پيش استاد و بهش بگم که اين تکنيسين هات وقت من رو تلف ميکنند. وقتی که يک سوال ازشون ميپرسی که يک کلمه جواب داره کاری ميکنند که کلاس دو ساعت بعدت رو از دست بدی.

از طرفی فکر ميکردم چه عجيبند اينها که تو آزمايشگاهی که ماهها از برنامه کارش عقبه تمام وقتشون به سلام و تعارف و تلفن ميگذره. از سويی هم به خودم ميگفتم که چه ايرادی داره، همه مردم دنيا که نبايد عين هم باشند....

در اين مورد از قرار با هم توافق نظر نداشتيم.

روزی که از رييس شنيدم که بهش شکايت شده که من با بقيه "مستقيم"  و "با جملات کوتاه و خلاصه" صحبت  ميکنم که باعث ميشه با من راحت نباشند و احساس احترام نکنند شاخ در آوردم. همون آدمهايی که توی روی من از تعارف خفه ام ميکردند اينها رو گفته بودند.

 اون روز من رو هم به دنيای حرفهای خيلی اضافه وارد کردند. و به زور! تصورش  باور نکردنيه که مجبور شی برای هر جمله اي که ده کلمه بيشتر نداره نيم ساعت مقدمه و سه ربع حسن ختام توی مغزت از قبل طراحی کنی.در حاليکه دندونهام رو به هم فشار ميدم گوشه های لبم رو بالا ميکشم. کلاسهام رو از دست ميدم و تحقيقم يک قدم هم پيش نرفته. ولی درعوض به دنيای آدمهای مودب وارد شدم.

من و استاد عزيزم و تکينيسين های دوست داشتنی آزمايشگاه بسيار محبوبم همه افتخار ميکنيم که يک آدم ناهنجار رو به شکل مطلوب تغيير داديم.

+ نوشته شده در  Sat 22 Mar 2008ساعت 19:11  توسط شادی  | 

 

تنهايی و غربت که سنگين ميشود هميشه هستی. گاهی خوش اخلاق، گاهی بد اخلاق، ولی هميشه هستی!

گريه که ميکنم غمگين  ميشوی، خالصانه از دست هرکس که من را آزار داده حرص ميخوری، سر من داد ميکشی که چرا ضعيف شده ام و بعد يک ساعت و نيم توی اينترنت دنبال راه حل مساله ميگردی و به هر کسی که ميشناسی زنگ ميزنی و سوال ميکنی!

 اختلافمان که ميشود عصبانی ميشوی و داد ميزنی، من هم همينطور، ولی ميبينم که دندانهايت را به هم ميفشاری که حرفی جلوتر از "خط قرمز" های دوستيمان به من نزنی. رگهای پيشانيت بيرون ميزند و نگاهت متشنج ميشود، ولی قهر نميکنی، رابطه مان را تهديد به نابودی نميکنی...ضعفهايم را ميبخشی و خوبيهايی که در خودم سراغ نداشته ام به من نسبت ميدهی. 

 حس غريبی پيدا ميکنم وقتی  به چشم  ميبينم که از پيروزی های من خالصانه شاد ميشوی و  به من افتخار ميکنی. از شکستهايم اول عصبی ميشوی، بعد من را ميبخشی  و کمک ميکنی از آنها ياد بگيرم.  آدم ممکن است زياد بشنود که  پيروزی من پيروزی تو است و شکستم شکست تو، ولی خيلی حرف است که ببينی که راست است!

عقيده ها، سليقه ها، و احساساتت با من فرق دارد، زمين تا آسمان.  ولی باور ميکنی اگر بگويم که اين فرق برای من زيباتر از تشابه است، وقتی که تلاش تو را برای درک سهم من از عقايد و سليقه ها  ميبينم؟

با کسانی که با تو بد کرده اند سرد ميشوی، من هم به کسانی که با من بد کرده اند خوبی نميکنم. ديگر هرگز به تو بدی نخواهم کرد، ولی روزی که دلت را شکستم هم رفتارت با من عوض نشد. چطور توانستی؟

دوست زياد داشته ام، دوستهای خيلی خوب کم، ولی مثل تو نداشته ام. بوده اند کسانی که من را دوست داشته اند، يا من آنها را، ولی اين همه اعتماد برای من ناشناخته بود تا تو را نشناخته بودم.

هميشه شنيده بودم که آدمها عوض نميشوند. سرتاپا اميد به آينده ميشوم واطمينانم را به همه نصيحتهای بدبينانه این و آن از دست ميدهم  وقتی ميبينم که بعد از جر و بحث چه سخت تلاش ميکنی به قولهای " از اين به بعد" وفادار بمانی!

عادت کرده ام به داشتنت، اينقدر که گاهی فراموش ميکنم که پيش از اين چقدر زندگيم متفاوت بود. وقتی يادم می افتد که رشته  چه اتفاقهای نا محتملی من و تو را به هم رساند فکر ميکنم که اگر به قول تو سرنوشتی باشد به شدت به نفع من رقم خورده است!

دو سه شب پيش ناگهان چيزی يادم آمد: قبلترها شبهايی بود که دلم ميخواست با کسی حرف بزنم که حرفهايم را گوش کند و مشکلات من برايش مهم باشد. تقريبا هرگز پيش نمی آمد. بعد احساس نااميدی تا خرخره ام بالا می آمد. اين احساس را گم کرده ام، انگار که هيچوقت نبوده است. گمش کرده ام به واسطه دو چيز، تلفن، و تو.  و تلفن اختراع قديمی کسی است، تو کشف جديد من هستی...
...
 

هميشه همينطور بمان!

 

+ نوشته شده در  Sun 16 Mar 2008ساعت 21:10  توسط شادی  |