تبليغاتX
بادبادک دم بريده

بادبادک دم بريده

باد آورده های يک مخ نيمه تعطيل

 

تو بارور کننده و من بارور شونده.

توان باروری تو در ثبات نسبی و من در يک جزر و مد ماهانه.

دستان تو بزرگتر از دستان من به حکم آمار و عرض شانه ات بيشتر.

ضربان قلبت کندتر و  نفست عميقتر.

عمرت اندکی کوتاهتر و باز هم بنا به آمار آنچه من و تو را خواهد کشت احتمالا متفاوت.

از چهل و شش ذره حامل ژنتيک من و تو يکی متفاوت و چهل و پنج تا يکسان.

...

يک مشت فرق بين من و تو. از این دست در بدنمان و شايد با تعميم ضعيفتری يک مشت فرق در طرز نگاهمان به زندگی.  و هر دو در تقلا برای خوشبختی. برای تعادل بين حکم عقل و احساس. برای برتری و پيشرفت. هر دو بخشنده و هردو کينه جوييم مگر نه. هر دو در ترس از شکست و نابودی که هر دو ميدانيم خواهد آمد.

نميفهمم و بگو که تو هم نميفهمی که از کجا من شدم نوع دوم. چرا حقوقم و اختياراتم  کمتر از تو شد و چرا تصميم تو بالادست اراده من؟  چه کسی گفت که سهم تو از من بيشتر است؟ چه کسی هنوز هم ميگويد و رويش پا ميفشارد؟

بيا و با من بخند به ريش تاريخ و فلسفه و رسومی که به حکم تفاوت عرض شانه و ضرب دست  و فيزيولوژی باروری من را زيردست تو ميشمارد. بيا و روی زمين بايست در کنار من. به رغم همان رسوم و فلسفه ای که تو را به آسمان ميبرد و من را به خاک می اندازد. که تو را روی شانه من سوار ميکند.  و از کنار من به دنيا نگاه کن نه از بالای سرم.  دوستی و عشق فرزند برابری است نه سروری و زيردستی. 

دنيا هنوز هم دنياييست که زور بازو در آن قدرت کنترل مياورد. به اميد روزی که نباشد. نه فقط برای من. نه. برای من و برای تو .

+ نوشته شده در  Wed 11 Mar 2009ساعت 13:28  توسط دم بريده  | 

 

نميخواهم بشنوم که من هم يکی هستم مثل هزار تا ديگری. تمام کن قصه ملال آورت را و به من گوش کن.

 تا ديروز نميديدمت. ميخواستمت. به دنبالت بودم. و نديدنت چه خيال انگيز بود. به هزار شکل و رنگ قشنگ تصويرت کرده بودم. و حالا که روبروی من نشسته ای... چه زشتی. چه ناجوری. کاش نيافته بودمت.  نگو به من که من هم کسی هستم مثل بقيه. نيستم. اگر تو من را مثل ديگران ميبينی اشکالی لابد در  توست. در شکلت که تکراری و ملال آور است. در لمست که سرد و بی لذت است.  بايد برايم طرحی نو مياوردی.

چقدر به دنبالت زندگيم را زير و بالا کردم. چقدر خيابان خلوتم را بالا و پايين رفتم. سواره و پياده. چقدر کاغذهای روی ميزم را زير و رو کردم. چقدر فکرهايم و آرزوهايم را جمع کردم. بر زدم. و از نو چيدم تا شايد چيدمان جديد خانه دلخواه تو شود و روزی مهمانت کند. فکرش را هم نميتوانی بکنی که چند بار تا کمر در آب سرد فرو رفتم و با نوک انگشتان دست و پا تمام سطح لزج ترديد را وجب به وجب به دنبال تو گشتم. چه ساعتهايی که پشت شيشه رو به خيابان نشستم و با عبور زيباترين رهگذرها دلم به اميد تو لرزيد. و در تمام این مدت يقين داشتم که برايم رنگ و طرح خواهی آورد روزی اگر پيدايت کنم. چقدر رويايت را ديدم. تو غرق در گرما.  تویی که در سرزمين پر نور خواب من مثل نگين ميدرخشيدی. چقدر با موسيقی قوی خنده ات رقصيدم و خنديدم در خواب. حالا صدای آرام  تو با گوشهای من سر جنگ دارد. کاش جستجويم نقطه پايان نداشت. بايد نميامدی. بايد ميدانستی که نميخواهمت به این شکل و وصف.

و حالا این منم و این تو. روبرويم. خاکستری. بی شکل .توده. بی نقش و واضح. درست  همانی که همه  ميگويند هستی.  ولی نه آن شکل که بايد برای من ميبودی. نه. چشمانم را ميبندم و تا پنجاه ميشمرم. نه اصلا تا بيست. بيشتر نه. وقتی که باز ميکنم چشمهايم را نميخواهم اینجا باشی. برو و سرما و لزجيت را ببر.  من را تنها بگذار با اميد پيدا کردن توی غير ممکن. تويی که شکل تو نيست. برو.

+ نوشته شده در  Wed 18 Feb 2009ساعت 8:47  توسط دم بريده  | 

 

برای تو مينويسم. از کی؟ نميدانم. تا کی؟  نميدانم. ميدانم که حالا برای تو مينويسم. تويی که ته روحت هم خبر ندارد. از کجا پيدايت شد؟ باورم نميشود وجود داشته باشی. تو خيالی؟ خوابی؟ در حرير خودبافته فرو رفته ام؟ چرا اول نديدم؟ سرم را در برف فرو کرده بودم. چرا اینقدر طول کشيد تا بفهمم برای تو است که مينويسم؟ حالا که ميشناسمت. وقتی نميشناختمت هم برای تو مينوشتم. ميدانم این را و نميدانم از کجا.

من  ديوانه شده ام. جوری که خودم هم باورم نميشود. آواز ميخوانم در روز روشن زير نگاههای کنجکاو و جدی. رنگين کمان ميبينم در شبهای منفی بيست درجه که باد برف پودری را به سر و صورتم ميپاشد. گرمای تو از يخ کنار خيابان بيرون ميزند و کف پايم را توی چکمه دو لايه قلقلک ميدهد. ميخندم. از درون ميخندم. از يک جايی در درون که نميدانستم وجود دارد. نميفهمم. هيچ نميفهمم. ولی ایمان پيدا کرده ام به چيزی که خيلی وقت پيش برايم شده بود قصه بچه ها. باورم نميشود که باور ميکنم هر صدايی را که از تو ميشنوم.  ایمان دارم به چيزهايی که اگر کس ديگری بگويد در رويش قهقهه ميزنم.از کی فهميدم ميشود کله پا از جايی نا معلوم آويزان بود و از این آويزانی بی بعد شاد؟ منی که هميشه بايد زمين زير پايم سفت ميبود ...

دنيا سازهای موافقش را برداشته و مينوازد. موزون. بی نقص. موسيقي مثل يک سيال گرم از تمام منافذ وجودم بيرون ميزند.  ميرقصم با این آهنگ و ميچرخم و فراموش ميکنم. در ميان تمام کارهايی که ميدانم  دارم ولی به ياد نمياورمشان. زمان برايم بی معنی شده است. مکان برايم بازی شده است. تمام منطق و قانون و اصولی را  که به دنبال هم قطار کرده بودم تا واگن آخر خرد کردم و مثل پولک به هوا پاشيدم. برف ميايد. لابلايش پولکهای رنگارنگ ميبينم.

 ميچرخد دنيا دور سرم. ميچرخد و نميخواهم بايستد. ديروز را به خاطر نمياورم. ایمان دارم که فردا نخواهد آمد. در هر لحظه به دنيا ميايم. تکثير ميشوم. تکه هايم را گم ميکنم و بعد ميبينم که شده ام تو. توی ديوانه. چه کرده ای؟ 

+ نوشته شده در  Thu 5 Feb 2009ساعت 14:15  توسط دم بريده  | 

 

۱. در يک بعد از ظهر پر رنگ سيزده سالگی، روز قبل از يکی از آخرين امتحانهای ثلث آخر من در زير درخت ارغوان  پدربزرگ نشسته بودم و کتاب روی زانو به عشق فکر ميکردم. به شروع شدنش. به تک تک لحظه هاي روی ابر راه رفتن و با کله زمين خوردنش. وهمانجا در تنهايی در آن گرمای خفه کننده هر ده دقيقه يکبار دلم فرو ميريخت. کتاب حرفه و فن که از روی زانويم روی خاک مرطوب افتاد هيچ انگيزه ای برای برداشتنش نداشتم.  عاشق بودم. هيجان زده و وحشتزده و فکرم به هيچ چيزی جمع نميشد. چند هفته ای بود که هر روز صبح در لحظه بيدار شدن با ترس کشف ميکردم که آن حس سنگين پر رنگ تر از روز قبل تمام دلم را پر کرده. بدون احتياج به هيچ استدلالی کاملا مطمئن بودم که دراماتيک ترين زندگی روی زمين متعلق به من است و زياد تعجب نميکردم اگر کسی به من ميگفت که فردا از شدت عشق ميميری.  فکر ميکردم که هرگز از دستش خلاص نخواهم شد. اگر هم بشوم خدا ميداند که چند بار بدترش سرم بيايد. شک نداشتم که قربانی بی رحمترين بازی روزگار شده ام و دلم به حال خودم ميسوخت.

در آن بعد از ظهر داغ و خيلی مهم سيزده سالگی و تکيه داده به درخت ارغوان پدربزرگ من  تصميم گرفتم که ديگر عاشق نشوم. به خودم قول دادم که اگر این تمام شود ديگر خودم را درگير عشق نخواهم کرد. بعد فکر کردم که غير ممکن است این تصميم را يادم بماند. به آن روز فکر کردم. غير از دلم که مثل سير و سرکه ميجوشيد و يکی دو تا نگاه و لبخند که لابد بعدها يادم ميرفت چيزی در آن نبود. هيچ چيزی نبود که این تصميم را جاودانه کند. خيلی روشن بود. لابد دفعه بعد که دلم بخواهد از توی سينه بيرون بپرد ياد گنگی از این تصميم خواهم کرد و به آن خواهم خنديد. بارها شنيده بودم که بگويند "عشق شانزده سالگی".  خودم را شانزده ساله تصور کردم که عاشق شده ام و اصلا يادم نميايد که چه تصميمی گرفته بودم.

از شانزده سالگی خودم عصبانی شدم و ديدم بايد کاری کنم که آن روز در زندگيم حک شود. يادداشتش کنم يک جا؟ يک انگشتر بخرم و به ياد این موضوع دستم کنم؟يا ساعتم را دست راست ببندم از این به بعد که سختی نگاه کردن به ساعت هر بار این روز را يادم بياورد؟ هيچ فايده ای نداشت. در همان سيزده سالگی هم فهميده بودم که عمر ياددشتها و انگشتر ها برای من سه چهار روز و حد اکثر چندين هفته بيشتر نيست. گمش خواهم کرد. ساعتم را هم لابد يک روز صبح که عجله داشته باشم به دست چپم ميبندم و بعد کل ماجرا يادم ميرود. يک چيزی بايد باشد که حتی اگر بخواهم هم نتوانم گمش کنم. مثل جای يک زخم قديمی روی زانو که هر از چند گاهی دويدن بی هوای يک روزت را برايت زنده کند.

توی گلخانه پدربزرگم يک قلاب زنگزده کوچک بود که هيچ وقت نفهميده بودم به چه درد ميخورد ولی بارها سعی کرده بودم که با آن روی چوب کند و کاری کنم و هر بار هم در يک لحظه از جا در رفته بود و يک يادگاری روی دستم گذاشته بود. قلاب را برداشتم و روی يکی از ريشه های پير  ارغوان مشغول شدم .شروع کردم اسم "او" را روی ريشه ورم کرده و خشک درخت بکنم.  ولی این بار خبری نبود. سعی کردم بی هواتر کار کنم. فايده ای نداشت. چشمهايم را بستم و ادامه دادم. آها! این هم از يادگاری ضد عشق من. از انگشت کوچک دست چپم خون ميچکيد. يک زخم نسبتا عميق که اگر روی انگشت بغلی بود روزی که ازدواج ميکردم زير حلقه پنهان ميشد. ولی اینجوری روی پشت انگشت کوچک هميشه ميديدمش. نشستم سر جايم و به اسم نيمه تمام او خيره شدم. زخم اساطيری خشک شد.

۲. در يک غروب زمستان در هفده سالگی من کنار بخاری گازی بيش از حد داغ ایستاده بودم و به جوشيدن لحظه ای اشکهايم نگاه ميکردم وقتی که از چانه ام روی صفحه فلزی بخاری ميفتادند و به جای سفيدی که از خودشان ميگذاشتند. آن روز داغ سيزده سالگی جلوی چشمم بود و جای زخم  کاملا واضح روی انگشت کوچکم. به خودم خيانت کرده بودم که عهد سيزده سالگيم را شکسته بودم. آن هم نه يک بار! درد اینقدر خالص و قوی بود که نه تنها همان وقت بلکه حالا هم تعجب ميکنم که نمردم.

۳. ماهها و ماهها در بيست و سه سالگی هر روز صبح که از خواب بيدار شدم دنبال عشق توی دلم گشتم. سعی کردم خودم را راضی کنم که هست. که کم کم می آيد. مطمئن بودم که يک جايی همان دور و بر هاست. که پيدايش ميشود. برايش خيلی روشن توضيح دادم که حالا وقتش است بيايد و آن هول دفعه های قبل را توی دلم بيندازد. حالا و با این آدمی که من تعيين کرده ام نه با هر کسی که خودش دلش بخواهد. به او قول دادم که دردهای قبلی را به او ميبخشم اگر بيايد. حالا وقتش است. و هر روز صبح با سرخوردگی به خودم وعده دادم که صدايم را شنيده است و فردا ميايد. به جای زخم انگشت کوچکم خيره شدم و با شرمندگی از عشق عذر خواستم. و وقتی که این عذر خواهی اثر نکرد کفری شدم  و از او پرسيدم که چه شده که ناگهان بعد از ده سال آن هم درست در تنها وقتی که نبايد آن قول را جدی بگيرد ياد آن روزی کرده که ميخواستم از دلم بيرونش بيندازم؟ تطميعش کردم. التماس کردم. گريه کردم. خودم و او را فريب دادم... و  توی دلم خالی نشد. آن حس ترسناک رنگارنگ نيامد که نيامد.

+ نوشته شده در  Mon 26 Jan 2009ساعت 10:32  توسط دم بريده  | 

 

صبح شنبه که از خواب بيدار شد آهنگ اجرای ديشب در سرش شروع کرد به نواخته شدن. از مستی مختصر شب قبل چيزی در سرش نمانده بود که خوب جای خوشحالی داشت. با اينکه شنبه ها هم بايد به مغازه ميرفت  ولی سرخوشی روز تعطيل سراغش آمده بود. سر يخچال رفت. نصف ليوان شير داشت، دريغ از يک دانه تخم مرغ. شير را بين خود و گربه اش که به دمپايی پنجه ميکشيد تقسيم کرد و سهم خودش را با يک خروار نان پايين داد. به ليست کارهای روزش که روی يخچال با آهنربای کفشدوز شکل وصل کرده بود اضافه کرد: سوپر مارکت: شير، تخم مرغ، گوجه.  خطاب به گربه گفت ببين چطور به خاطر يک لقمه نان آخر هفته هم بايد بدوم. به خاطر خودم و خودت. گربه دماغ شيری اش را به پايين شلوار ماليد. او نصف قوطی غذای گربه در ظرف خالی  ريخت و دستی به سر پشمالوي حيوانک کشيد. شال و کلاه کرد. ليستش را از روی يخچال با يک ضرب کند و کيف کرد که آهنربای کفشدوز شکل زمين نيفتاد.

آمد از در بيرون برود که ديد کليد ندارد. هنوز نيم ساعت تا وقت آرايشگاهش فرصت داشت. در يک ربعی که به دنبال کليدش گشت سی و پنج بار تکه مورد علاقه اش از آهنگی که ديشب خوانده بود را بلند  اجرا کرد. يادش افتاد به صحنه ديشب. به لباسش. و به چشمهای گيتاريست گروه رقيب که ديشب بين جمعيت توی کلوپ نشسته بود و به او خيره شده بود  و ليوانش را چند بار برای او بالا برده بود. و به خودش که زير نگاه او داغ شده بود و به موهايش با ادای اضافه تاب داده بود. گربه دست از خوردن کشيده بود و به ادا و اطوار و آواز خوانی سر صبح او نگاه ميکرد. بالاخره کليد را بالای کابينت پيدا کرد و از خانه زد بيرون.

از جلوی سوپرمارکت که رد ميشد يادش آمد که ليست کارهای روزش را توی کيف نگذاشته است. به خودش خنده اش گرفت: الکی خوش! و تکرار کرد : تخم مرغ، شير، گوجه. آرايشگاه هم که فراموشش نشده بود داشت سر راه مغازه ميرفت. نگاهی به ساعت، و قدمش را تند کرد. پنج دقيقه دير به در آرايشگاه رسيد. رفت تو و بلند سلام کرد.

آرايشگرش که داشت به سر مشتری قبلی رنگ ميماليد اشاره کرد که بنشيند. زن زير دست آرايشگر مدام سرش را تکان ميداد و در وسط ماجرای نامزدی خواهرش هر سه دقيقه يکبار ميگفت زياد قرمز نشود ها. آرايشگر هم هر بار تکرار ميکرد که رنگی به سرت زدم که در مجله های مد هم پيدا نميشود. بالاخره ماليدن رنگ تمام شد و زن با حوله روی دوشش رفت يک گوشه با يک مجله نشست .

آرايشگر شروع به خوش و بش کرد و به او گفت روی صندلی بنشيند. تعارفات هميشگی و بعد از او پرسيد که چه ميخواهد. مدل توی فکرش را برای آرايشگر با نيم اميد و نيم بی اعتمادی توضيح داد در حالی که توی دلش ميگفت مو است ديگر. خراب شده اش هم بلند ميشود. و در همان حال به خودش وعده ميداد که در اجرای هفته بعد چشم گيتاريست گروه رقيب را بيش از این هفته خيره خواهد کرد. آرايشگر سر پر اعتماد به نفسش را تکان داد و قيچی و شانه را برداشت و مشغول شد.

طبق معمول از او پرسيد موهايش را دفعه قبل چه کسی کوتاه کرده. و مطابق معمول باور نکرد هرچه او قسم و آيه آورد که خود شما و من پيش هيچ کس جز شما نميروم. بالاخره این بحث تمام شد و آرايشگر گفت حالا هر چه هم که بوده من برايت درستش ميکنم. او هم دست از توضيح دادن برداشت که حواس آرايشگر را پرت نکند. هميشه از این ترس داشت که اگر خيلی با آرايشگرش حرف بزند قيچی توی گردنش فرو برود. و نوبت رسيد به سخنرانی آرايشگر در مورد توان بينظيرش در درست کردن خرابکاريهای ديگران. و اینکه در چه مدرسه های آرايشگری درس خوانده و چه طور مشتری های جديد يکبار که پيش او می آيند به او ایمان می آورند و همه اینها را با سر بسيار بر افراشته و ژستهای قيچی و شانه تعريف ميکرد و   نگاهش مدام غرق لذت ميشد.

چند دقيقه ای به این منوال گذشت. آرايشگر با نيم نگاهی توی آينه به مشتری بعدی که روی صندلی پشت سرش نشسته بود گفت چنان موهايت را درست کنم که در عمرت هم نديده باشی. کسی باورش نميشود که از آن سری که از در آمد تو بشود چنين مويی ساخت که من ساختم. و او با خودش فکر کرد که این آرايشگر کی خسته ميشود از گفتن همين حرفها. ولی در خسته کننده ترين لحظه ای که او خدا خدا ميکرد تمام شود يک اتفاق استثنايی افتاد. اتفاقی که او اصلا تصورش را هم نميکرد. در این همه وقت که پيش این آرايشگر رفته بود هيچوقت چيزی شبيه به آن برايش اتفاق نيفتاده بود. البته این اتفاق چيزی بود که شايد توجه کس ديگری را زياد جلب نميکرد و يا بقيه آنرا به حساب کله نيمه فعال آرايشگر ميگذاشتند ولی او این آرايشگر را سالها بود که ميشناخت و هيچ وقت چيزی شبيه به این از او نديده بود.  صورت آرايشگر در يک لحظه حالت متفکر به خودش گرفت.  سرش را آرام پايين آورد و توی گوشش گفت: يادت باشد اين دفعه آخری است که پيش من برای کوتاه کردن موهايت می آيی... مدتی با تعجب به آرايشگر نگاه کرد. نگاهشان در هم خيره ماند. گفت يعنی چی؟ من که هزار بار به شما گفتم من پيش کس ديگه اي جز شما نميروم. آرايشگر باز سرش را پايين آورد. صدايش را آهسته تر کرد و گفت، نه، ولی يادت باشد که اين دفعه آخر در عمرت است که موهايت را پيش يک آرايشگر کوتاه ميکنی. يادت نرود.

بعد آرايشگر نفس عميقی کشيد. سرش را بالا آورد و شروع کرد حرف زدن در مورد اینکه در مدرسه آرايشگری همه اساتيد بالای سر او می ایستادند و ميگفتند او هنرمندترين آرايشگری است که به عمرشان ديده اند. او  به زور صدای آرايشگر را ميشنيد. سرش گيج ميرفت. اگر گيتاريست گروه مقابل هم الان از در تو ميامد احتمالا متوجه نميشد. داشت فکر ميکرد که این حرکت چه معنی ميداد. دفعه آخر که موهايت را کوتاه ميکنی يعنی چه؟ چرا يکهو این حرف را زد؟ چند بار سعی کرد از او بپرسد ولی تا دهانش را باز کرد کسی از در آمد تو و آرايشگر کل حواسش رفت به اینکه با مشتری جديد احوالپرسی کند و داستان نبوغش را از سر بگيرد.

او زير دست آرايشگر نشسته بود و به حرکت قيچی نزديک گردنش خيره شده بود. منظورش چه بود؟ اصلا چه باعث شد که این را بگويد؟ او چه ميداند که من چند بار ديگر پيش آرايشگر ميروم. آيا اصلا درست شنيدم؟ با خودش گفت لابد منظورش کنايه ای چيزی بوده به اینکه من دير به دير پيشش ميروم. گفت حالا که اینطور شد قبل از اینکه از در بيرون بروم برای دفعه بعدم وقت ميگيرم.

 آرايشگر حوله را از روی شانه اش برداشت. موهای روی حوله را تکاند و آينه را به دستش داد که پشت سرش را ببيند. از روی صندلی که بلند شد داشت فکر ميکرد که پيش منشی آرايشگاه برود و برای دفعه بعد وقت بگيرد .سری به سمت آرايشگر تکان داد و گفت ميبينمتان. بعد اتفاق عجيب ديگری افتاد. نه به عجيبی قبلی. چيزی مثل پس لرزه. آرايشگر يک قدم جلو آمد. توی چشمهايش نگاه کرد و در آغوشش کشيد. بعد بازويش را فشار داد و سری به مردی که روی صندلی نشسته بود تکان داد. خون به مغزش دويد. يعنی چه این در آغوش کشيدن؟ رد شدن از کنار ميز منشی آرايشگر را طول داد. ده دقيقه صرف پوشيدن کتش و بستن شالش کرد. اگر برای مثلا سه يا شش ماه بعد وقت ميگرفت و اگر حرف آرايشگر این تعبير مسخره را داشت که او قبل از اینکه دفعه بعد فرصت آرايشگاه رفتن را پيدا کند ميميرد و اگر به فرض مسخره تر این پيشبينی درست در ميامد... معنيش این بود که برای هر وقت که وقت بگيرد مهلت حد اکثری برای زندگيش تعيين کرده؟ يعنی ميشود؟

سعی کرد به خودش بخندد. قدمش را تند کرد و از در بيرون رفت. منشی آرايشگاه با فرياد صدايش کرد. قلبش ایستاد. تمام بدنش يخ کرد. منشی به دنبالش آمد و به او گفت که پول يادش رفته بدهد.پول را تند شمرد و کف دست منشی گذاشت و دويد. به خودش گفت اصلا این آرايشگر به درد نميخورد. سر راه برگشت از مغازه از آرايشگر آن طرف خيابان برای هفته بعد وقت ميگيرم. و بعد نبضی در مغزش تپيدن گرفت: يک هفته؟ فقط يک هفته؟ به خودش گفت خوب شايد هم برای ماه بعد وقت بگيرم. نه اصلا موهايم خيلی خوب شده این بار. برای سال بعد وقت ميگيرم. يا اصلا صبر ميکنم وقتی که دوباره نامنظم شد وقت ميگيرم. ولی نکند که آن وقت اصلا نرسد؟ از خيابان که رد ميشد بوق بلند يک ماشين از جا پراندش. راننده سرش را از پنجره بيرون کرد و بد و بيراهی گفت. او نفس حبس شده اش را بيرون داد و آمد وارد پياده رو شود که پايش به جدول گير کرد و پرت شد روی زمين. بی نگاه به مردمی که نگاهش ميکردند چند دقيقه روی برفها ماند. به خودش گفت بايد مواظب باشم. خيلی خيلی زياد. نکند این آخرين دفعه باشد که روی برف زمين ميخورم؟

به مغازه که رسيد رييسش پشت ميز داشت با يک مشتری سر قيمت چانه ميزد. مشتری که از در بيرون رفت رييس گفت چه خبر شده اینقدر آشفته ای؟ ديشب باز تمرين داشتی؟ چه بلايی سر موهايت آوردی؟ رفت که از انبار بسته جنسهای نو را بياورد. يادش افتاد به اجرای هفته بعد. با خودش گفت این آرايشگر هم حرفهای مزخرف زياد ميزند. همه اش که از خودش تعريف ميکند گاهی هم به سرش ميزند ادعای پيشگويی ميکند. در آينه کثيف توی انبار خودش را نگاه کرد. موهايش واقعا بد شده بود.فکرش رفت به گيتاريست گروه رقيب و سعی کرد آهنگی را که صبح توی سرش بود بلند بخواند. من فقط بيست و هفت سالم است. سالی يک بار هم مو کوتاه کنم لا اقل پنجاه بار ديگر در عمرم پيش آرايشگر خواهم رفت. مچ خودش را گرفت که مبهوت کنار بسته جنسهای نو ایستاده بود. سعی کرد تجسم کند که چه طور هفته بعد خواننده دوم گروه روی صحنه ميرود و  در ميان بهت تماشاچيان خبر مرگ او را ميدهد." او بهترين گروه ما بود. و فقط بيست و هفت سال داشت"و آنوقت قيافه خواننده دوم را تصور کرد با اشکی زوری توی چشمهايش. پوزخندی  زد. بدبختهای حسود.  خواهيد ديدکه بعد از من يک نفر هم برای ديدن اجرای شما نمی آيد. این را ميدانستيد واقعا گريه ميکرديد. و بسته را برداشت و برگشت توی مغازه.

رييسش گفت : چه خبرت است تو امروز. چرا با خودت حرف ميزنی؟  بيا تا مشتری نيامده به این دوست پسرت زنگ بزن که مارا بدبخت کرد. تلفن را برداشت. خواست برای دوست پسرش ماجرا را تعريف کند. بعد فکر کرد که بيخود چرا بزرگش کنم؟  يک احمقی يک لحظه خيالاتی شده دليل نميشود که من تمام روز دور شهر راه بروم برای همه تعريف کنم. دوست پسرش چند بار سعی کرد بفهمد که چرا او سرحال نيست. جواب سر بالا داد. بالاخره به او قول داد که شب سر وقت به فلان بار ميرود. و گذاشت پسر غر سرسری ای بزند در مورد اینکه شنبه همه دوستانش به اسکی ميروند و او مجبور است در خانه بماند چون دوست دخترش شنبه ها کار ميکند. به دوست پسرش گفت بايد با او حرف بزند. مدتها بود که بايد با او حرف ميزد در مورد اینکه مدتها بود که ديگر حرفی با او نداشت. ولی این را که گفت خودش مطمئن نبود در مورد چه ميخواهد با او حرف بزند. اصلا فرصتی خواهد بود که با او حرف بزند؟ بالاخره سر و ته تلفن را هم آورد...

در مغازه را که بست هوا تاريک شده بود. مردم شاد و شنگول خيابان را پر کرده بودند.  سعی کرد به ليست کارهای روزش فکر کند. هيچ چيزی يادش نميامد جز اینکه بايد به آرايشگاه ميرفت و وقت ميگرفت. با خودش گفت شايد من الان تصميم بگيرم که تا آخر عمر موهايم را کوتاه نکنم. يادش افتاد به زنی که يک بار در يک مهمانی ديده بود با موهايی تا زانو که وسط جمع ميرقصيد . موهای زن خيلی بد ريخت بود .اداهای بدريخت ترش هم انگار از نوک موهايش نشت ميکرد. آن روز فکر کرده بود هيچ وقت نميگذارد موهايش بيش از حد بلند شود. به خودش گفت حد يعنی چه مثلا؟ موهای پر من هيچ وقت آنقدر سيخ سيخ نميشود. اصلا  شايد آن موهای شاخ شاخی به نظر خيليها قشنگ هم بيايد. شايد هم هميشه جمعش کنم و يک دسته غول آسا بالای سرم بسازم. از جوانمرگ شدن که بهتر است.

در حال خودش بود که ديد منشی آرايشگاه آن طرف خيابان دارد از در بيرون می آيد. با تمام قدرت دويد.  وقتی به منشی رسيد يکهو متوجه شد که وسط راه زمين نخورده و ضربه مغزی نشده. گفت برای فردا وقت ميخواهم. خودش تعجب کرد. برای فردا؟ اصلا بهتر. مگر چقدر ميتوانم در این حال بمانم؟ فردا می آيم تا  از سرم دست بردارد. جهنم هر چه زودتر از فکرش راحت شوم بهتر است. نيم ساعت با منشی چانه زد تا حاضر شد برگردد تو ی آرايشگاه و دفتر را نگاه کند. فردا پنج بعد از ظهر. منشی پشت چشم مفصلی نازک کرد و اسم او را در دفتر نوشت.

از جلوی آرايشگاه اول که رد ميشد با خودش فکر کرد ميرود تو و از آرايشگر ميپرسد که منظورش از حرفی که امروز صبح زد چه بود. آرايشگاه بسته بود. از جلوی سوپر مارکت با قدمهای تند رد شد. اگر امشب شب آخر باشد چه؟ کی حوصله تخم مرغ خريدن دارد؟ يادش به قرار بار امشب افتاد. به خودش گفت بايد او را يک بار ديگر ببينم. شايد هم نه. يادش افتاد به گيتاريست گروه رقيب. آيا برای من گريه خواهد کرد؟ آيا منظره من روی صحنه ديشب تا ابد جلوی چشمش خواهد بود؟

از تلفن عمومی سر خيابان شماره دوست پسرش را گرفت.  گفت که حالش خوب نيست و بايد زود به رختخواب برود. خدا را شکر کرد که تلفن همراهش دو روز قبل سوخته بود.  بعد ياد دوست دختر کمر باريک و سياه موی گيتاريست گروه رقيب افتاد. هميشه وقتی که آنها اجرا داشتند او توی جمعيت ميرقصيد. به خودش گفت کاش ميشد. کاش بيشتر وقت داشتم. سعی کرد به خودش تلقين کند که این فکر مسخره است. نشد. نتوانست خودش را راضی کند که به کلوپی که گروه رقيب شنبه شبها در آن اجرا داشتند برود. اگر ميرفت يعنی پذيرفته بود که ميرود بار آخر او را ببيند. وگرنه با این قيافه که نميشد رفت.

 نفس عميقی کشيد و به طرف خانه راه افتاد. به خودش گفت که فردا بعد از ظهر ميرود موهايش را کوتاهتر ميکند. خيالش راحت ميشود و شايد خوشگلتر هم بشود. بعد هفته ديگر ميرود سر اجرای گروه رقيب و به آنها ميگويد که ميخواهد با آنها بخواند. در خانه را که باز کرد گربه توی بغلش پريد. سرسری دستی به پشمهايش کشيد. نصفه مانده قوطی غذای گربه را از يخچال در آورد و توی ظرفش ريخت. و صاف رفت توی رختخواب.

وقتی که با چشمهای خشک از توی رختخواب در آمد ساعت پنج صبح بود. دريغ از يک ذره خواب. من چه ام شده است. چراغ را روشن کرد. گربه غرغری کرد و غلت زد. قيچی را از توی کشو در آورد. توی حمام رفت. جلوی آينه ایستاد. موهای نه چندان خوش مدل را در دست گرفت و يک دسته اش را بريد. دسته مو روی شانه اش و زمين پخش شد. چه فايده ای داشت. خيلی واضح يادش بود که آرايشگر گفته بود دفعه آخری است که "پيش يک آرايشگر" موهايت را کوتاه ميکنی. فکر کرد که به قرار فردايش نرود. مغازه و دوست پسر  و گيتاريست گروه رقيب را ول کند و برود مدرسه آرايشگری. تا آن موقع حتما موهايش بلند شده. بعد خودش موهای خودش را کوتاه کند. بعد فکر کرد که اگر زمان ديگری بود مثلا ديروز صبح چقدر از این فکر احمقانه خودش خنده اش ميگرفت. موهايش را عقب زد و نوک قيچی را روی گردنش گذاشت.

 

+ نوشته شده در  Tue 20 Jan 2009ساعت 14:17  توسط دم بريده  | 

 

نيستی و خبری از تو هم نيست. روزها و روزها با ترس دنبالت ميگردم. ترس از اینکه پيدايت نکنم. ترس از اینکه پيدايت کنم. دود شده ای انگار. نفسی به راحتی. لبخندی در گوشه لب. لبخند پر طعنه بازنده ای که قانون بازی را بعد از بارها شنيدن قهقهه تمسخر حريف ياد بگيرد. پس نوبت به من رسيد. پس تو هم خاطره شدی... خاک گرفتی... مردی. اصلا  بوده ای هرگز مگر؟  بعد وقتی که نشسته ام پشت کامپيوترم بيخيال و خندان، کاسه در دست و فرو رفته در صندلی...  در ميان رخوت نيافتنت و دلتنگی روزهايی که داشتمت... با دو پا محکم روی شانه ام فرود می آيی.

ضربه ات شانه ام را کبود ميکند. بویت اتاقم را پر ميکند. و خنده ات گوشهايم را.  بوده ای. هستی و هيچ جا هم نرفته بودی تمام این مدت. و مچ خودم را ميگيرم که باز هم پيدا کردنت را با تپشی پنهانی انتظار کشيده ام در همان لحظه هايی که شادی گم کردنت را با سنگدلی ساختگی بر سر خودم کوبيده ام.

درست همان وقت که فکر ميکنم تو را در قبل جا گذاشته ام. درست در لحظه ای که ميخواهم يک کف مرتب برای خودم بزنم که بالاخره توانستم از پی این همه سال بين  "تو" و "صلاح" دومی را انتخاب کنم تو با آن آغوش مه آلود جلوی رويم حاضر ميشوی... با سينه ستبر در برابر اراده من... و يک چروک پشت گردنت به ازای هر بار که ترکت کردم. شکستگی مختصرت چيزی از تو کم نکرده. انگار هر بار يک رنگ نو هم به تو اضافه ميشود. مثل نقش اسرار آميز يک خالکوبی جديد روی بدنت که بخواهم خودم را به نديدنش بزنم و نتوانم. توی کهنه کار که هميشه نوترينی. پر از شگفتی و خواهش... پر از وعده و افسانه... و ميدانم که چندان دور نيست روزی که از آغوش خواب آلوده تو باز  بيرون بخزم و شک کنم که همه چيز را در خواب ديده ام...

تکرار هزارباره جنگ تو و منطق هيچ چيز را به من ياد نداده است جز اینکه ديگر قولی ندهم. هيچ قولی به تو نميدهم که در خواب جا نگذارمت و يا هيچ وعده ای به خودم که آخر از دست تو خلاص شوم. ميدانم که تکرار خواهد شد باز و باز هم. و باز من گول رنگهای جنون آميزت را خواهم خورد و مست خواهم شد از معجون ترس و شوق که تو در ساختنش استادی. و باز تو زخم گذر زمان را خواهی خورد و خماری و فراموشی من را ... بارها پس از این من گمان خواهم برد که تو را جا گذاشته ام در راه و بارها تو من را باز خواهی يافت و به گمانم خواهی خنديد. بچرخ تا بچرخيم.

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت 11:5  توسط دم بريده  | 

 

بچه کوچک من سلام. اول بايد برايت توضيح بدهم اینکه با تو حرف ميزنم معنيش این نيست که به خودت بگيری و فکر کنی که وقتش است پا به این دنيا بگذاری. نه. الان خيلی خيلی زود است! اول بايد به مادرت فرصت بدهی برای پذيرايی از تو آمادگی پيدا کند که آن هم احتمالا يک ده دوازده سالی وقت می برد. يک چيزهايی توی این دنيا هست که مادرت بايد قبل از به دنيا آمدن تو ببيند و ياد بگيرد و در مورد خيلی چيزها بايد تنهايی تصميم بگيرد (يعنی بدون تو و خيليهايش هم بدون پدرت!) . این هم برای تو بهتر است و هم برای مادرت (و هم به احتمال زياد برای پدرت). دلم نميخواهد هيچ وقت به جايی برسم که بگويم "کاش نداشتمت" . بگذريم.

ميخواهم بگويم که دوستت دارم بينهايت. این را بگويم و بعد بايد بگويم اميدوارم که پدرت هم دوستت داشته باشد بينهايت. ای کاش این دور و بر بودی و ميتوانستی به من بگويی از بين همه کسانی که در آينده لابد پدر بچه های کوچولو خواهند شد کدام را ترجيح ميدهی. فکر کنم نظر يکی مثل تو خيلی به من کمک کند. ولی خوب مثل معمای مرغ و تخم مرغ است ديگر ميدانی؟ اگر اینجا بودی  معنيش این بود که پدرت را من پيدا کرده بودم که خوب در این صورت حتی اگر هم او را نميپسنديدی مجبور بودی به رويت نياوری!!!

توی فکرم هست که غير از به دنيا آوردن تو و احتمالا خواهر(ها) يا برادر(ها) يت ممکن است بروم چند تا کوچولوی ديگر را هم بياورم توی خانه پيش خودمان. فکر ميکنم این خيلی خوب است چون احساس ميکنم من و تو اینقدر در خودمان گرما داريم که بتوانيم کوچولوهايی که مثل تو مامان ندارند را هم زير بال بگيريم. نظرت چيست؟ البته این به چند تا چيز بستگی دارد و يکيش این است که در يک کلام  وقتش که شد بتوانيم بگوييم که از پسش بر مياييم. ولی خوب گفتم که توی فکرش باشی  و اگر بعدا حرفش شد جا نخوری.

 يک چيزهايی هست توی این دنيا که ميخواهم بدانی حتی قبل از اینکه پايت را تويش بگذاری. ميخواهم این را بدانی که دنيا پر از چيزهای خوب و بد است و نظر آدمها هم در مورد اینکه چه چيزی خوب است و چه چيزی بد با هم فرق ميکند زمين تا آسمان . من خيلی طول کشيد تا فهميدم که خوب برای من آن چيزی است که به نظر من خوب است و هيچ اهميتی ندارد که چند درصد بقيه آدمها آن را قبول دارند. کاش تو این را از اول بدانی.

و دلم ميخواهد این را بدانی که آدمها موجودات خيلی خيلی خيلی پيچيده ای هستند و هيچ دو نفری پيدا نميکنی که مثل هم باشند. دلم ميخواهد به جمع زدن آدمها بگويی نه! اینکه اشتباهی فرض کنی چيزهايی را در مورد بقيه ميدانی خطرناکترين کار روی این زمين است چون شانس ديدن مهمترين و زيباترين ظرافتهای آدمها را از تو ميگيرد.  مثلا اینکه بخواهی به يک گروه از آدمها به خاطر جنسيت يا مليت يا سن يا شغل  يا لحن صدا  يا هر چيزی مثل اینها يک خاصيت کلی نسبت بدهی باعث ميشود که از کنار قشنگترين احتمالات زندگيت بی تفاوت بگذری بدون اینکه اجازه بدهی اتفاق بيفتند.

دلم ميخواهد با چشمان باز توی این دنيا زندگی کنی و از آن مهمتر با دل باز (منظورم را از دل باز اولين باری که عاشق شوی ميفهمی) . و دلم ميخواهد بدانی که هيچ دردی نبايد بگذارد که تو چشم يا دلت را ببندی. در نهايت شرمندگی بايد بگويم این يکی را هم خيلی طول کشيد تا مادرت بفهمد.  

این را هم بدان که وقتی تو در این دنيا باشی من هميشه در ته دلم خواهم خواست که همه چيزت را بدانم ولی تو نبايد بعضی چيزها را به من بگويی. ميدانم که وقتی تو بزرگ شوی زمانه عوض خواهد شد و چيزهايی را در مورد زندگی تو من نخواهم توانست  بفهمم حتی اگر برايم توضيح دهی. از همين جا به تو بگويم که مجبور نيستی این چيزها را به من بگويی. مهم نيست که در آن موقع چه دستوری بدهم!

راستی يادم رفت بگويم که غير از من خاله و مادربزرگت برای دوست داشتنت يا دقيقتر بگويم برای عاشق شدن به تو مدتهاست که اعلام آمادگی کرده اند. این است که نگران نباش. در جايی که تو دنيا ميايی عشق و توجه برايت کم نخواهد بود.

حرفهايم برای تو تمامی ندارد. ولی الان بايد وقت صرف کارهايی کنم که بعدها خواهی ديد کمترين جا را در خاطرات آدم و بيشترين جا را در وقت آدم ميگيرند.

بعدا باز برايت خواهم نوشت.

مامانت، سالها قبل از به دنيا آمدن تو.

 

+ نوشته شده در  Wed 3 Dec 2008ساعت 12:3  توسط دم بريده  | 

 

باز نخواهم گشت. هرگز.  نميخواهم اطمينان قلابی بطن گذشته را. متولد شده ام. در يک حادثه درد آلود و خونين. هوای بيرون را نفس کشيده ام.  دير است برای بازگرداندن من! گذشته ام  و گذشته است. 

 گذشته ام از راهروی تاريک و پيچ در پيچ "زشت است!" ها و "نبايد" ها و "نگو" ها.  پاسخ تمام پرسشها و خواسته ها و دستوراتت يک کلام مقدس  است : "نه!"

سر از زير مرداب براورده ام انگار. عاشق شده ام در يک نگاه به صدهزار نيلوفر روی سطح. باز نميگردم. ديگر باز نميگردم. کجا بود آسمان بی سقف من این همه وقت؟ لحظه ای که ميترسيدم هيچگاه نيايد رسيده است. جدار پوسيده خاطرات شکافته است و من بر خاک افسانه ای آينده ایستاده ام. خدای من چقدر شادم و چقدر شيفته! 

                                               "آه ای يقين يافته بازت نمی نهم!"

+ نوشته شده در  Tue 25 Nov 2008ساعت 12:39  توسط دم بريده  | 

نفسم زير وزن نخ  تنگ ميشود.  کی ميخواهی پيچيدن را تمام کنی؟ صد لايه نخ دور دستها و گوشها و چشمهايم پيچيده اي، سيصد دور به دور پاهايم. هيچ نفهميدم کی زمستان رفت و تابستان شد و چه وقت نفس تابستان بريد. زير بار نخ خبری از سرما نيست.

يادم می آيد سه سال پيش را که سر نخ را به جايی بند کردم و شروع کردم به پيچيدن. من سه سال پيش هنوز به کار پيچيدن است. از خير آن سر نخ که در دست سه سال پيش است گذشته ام. مدتهاست. سر ديگر نخ را بايد پيدا کنم. بايد به ياد بياورم.
جواب تمام سوالهای اين چند سال را با پيچيدن داده ام. جواب برهنگی و ترس را. جواب سردر گمی را. اما نگاهی به دور و برت بينداز. همه جا کلاف! يک از يک سردرگمتر و ترسانتر! دريغ از يک کف دست پوست برهنه. کور بوده ام سه سال.

سوز سرما را روی پوست برهنه ام ميخواهم، سر کلاف را در دستم.

+ نوشته شده در  Sat 15 Nov 2008ساعت 7:14  توسط دم بريده  | 

 

زن نود و شش ساله گفت: ده روزم را ميخواهم. من تصميمم را گرفتم. آن موقعی که قرارداد را امضا کردم جوان و خام بودم. الان ده روزم را ميخواهم...

جادوگر سياهپوش به ساعتش نگاه کرد. : يک نگاهی به خودت بنداز. صورت لطيف پوست صاف بدون حتی اثری از يک چروک. قد راست و گوشت تن سفت و به جا. فکر کرده ای که اگر همين قرارداد را امضا نکرده بودی توی این هفتادو هشت سال چه تغييراتی ميکردی؟ هيچ نگاه کرده ای به آدمهای به سن خودت؟ اصلا به سن خودت هم نه تا حالا به يک آدم شصت ساله دقت کرده ای؟

زن نود و شش ساله دندانهايش را به هم فشار داد : گفتم که.برايم مهم نيست. تو آن موقع من را خام کردی. من ميخواهم امضايم را پس بگيرم. من آن موقع بچه بودم چه ميفهميدم. يا قرارداد را همين جا پاره کن يا در لحظه ای که جان من را بگيری به دادگاه ارواح شکايت ميکنم و  ميدانی که خسارتی که برای من از تو  ميگيرند کفاف يک زندگی تمام و عيار را از اول با همه زرق و برقهايش ميدهد.

جادوگر دوباره به ساعتش نگاه کرد: اگر همين الان نبايد پيش يک مشتری مثل تو ميرفتم تا خود دادگاه ارواح با تو می آمدم ببينم حرف حسابی داری که بزنی يا نه. ولی مهم نيست. نخواستيم بابا آن ده روزی از این عمرت را که ميخواستی به من بدهی. همان ده روز ديگر بمير. اصلا ميدانی ده روز ديگر چه جور مرگی برای تو مقرر شده بود؟

زن گفت: فرقی نميکند.

جادوگر گفت: مرگ از تشنگی! آن هم در نود و شش سالگی. فکر کردی اگر جوانی و زيباييت نبود این همه آدم دور و برت را گرفته بودند؟ حتی يک نفر نبود يک ليوان آب دستت بدهد. يک عمر زيبايی و جوانی از من گرفتی در ازای فقط ده روز که زودتر سرت را بگذاری بميری حالا بعد این همه سال زيرش ميزنی. اگر برای  این مشتری که الان دارم نميخواستم تو را به عنوان مثال بخشش و خيرخواهی خودم بياورم همين حالا این جان به درد نخورت را ميگرفتم و هزار سال هم در دادگاه ارواح يا هر جای ديگر ميدويدی يک روز هم به این دنيا برت نميگرداندم.  بدان که شانس آوردی.

زن آمد حرفی بزند ولی دهانش را باز کرد و بست. بالاخره جادوگر را راضی کرده بود. حالا این پيرمرد هر چه دلش بخواهد بگذار بگويد. پير مرد دست در جيب شنل سياهش کرد و چند صد برگ کاغذ مچاله در آورد: بيا تا قوت چشمهايت به جاست قرارداد خودت را از بين اینها پيدا کن.

 زن دسته را از دست جادوگر گرفت. قرارداد رنگ موی دايم در ازای  دو ساعت آخر زندگی. قرارداد لاغری تضمينی در ازای هشت ساعت آخر زندگی. قرارداد همسر خوب در ازای هفت روز آخر و کلی کاغذهای این جوری. زن با خودش فکر کرد که چند تا از این آدمها  در لحظه مرگ دلشان خواهد خواست که هرگز پای این کاغذ را امضا نميکردند؟ آها!  اینجاست. زن کاغذ خودش را پيدا کرد. قرارداد جوانی و زيبايی دايم در ازای ده روز آخر زندگی. چه کسی باور ميکرد که هفتاد و هشت سال از روزی که با دستهايی درست به همين شکل این قرارداد را امضا کرده بود ميگذشت؟ لابد جادوگر هم به همين فکر ميکرد.   يک دو سه و قرارداد را از وسط پاره کرد.

نفسی که به خيال خودش ميخواست به راحتی بکشد در گلو گير کرد و انگار از سوراخ سوزن رد شد تا پايين رفت. نيمی از موهای مشکی روی زمين ريخت نيمه ديگر آشفته و سفيد دورصورتش ول شد. صورتی که انگار هوايش را خالی کرده باشند  ناگهان  در هم فرو رفت . زن خم شد. خم شد و با درد روی زمين افتاد. از ميان پرده ای از مه که ناگهان جلوی چشمهايش را گرفت اول از همه ديد که شوهر چهل ساله خوش اندامش غيب شد. جادوگر پوزخند زد: چه فکر کردی؟ فکر کردی این مرد در سی سالگی با يک پيرزنی مثل تو ازدواج ميکرد؟ الان این مرد يک زن سی و خورده ای ساله و سه بچه زيبا دارد. بچه ای که از مرد چهل ساله داشت هم بدون هيچ توضيحی به دنبال پدر غيب شد.

بعد نوبت به سه تا بچه ای که از شوهر دومش داشت رسيد. جادوگر خنديد: خدا خود شوهر دومت را بيامرزد تو که ميدانی از روحيه تو خوشش آمده بود. همه اش ميگفت این زن نه تنها در سی و پنج سالگی  صورتش مثل دخترهای هجده ساله ميماند بلکه عين هجده ساله ها سر حال هم هست. بعد هم دنيا چرخی زد و خانه بزرگی که تويش بودند يک جا غيب شد و زن گوشه خيابان افتاد. يادش آمد که خانه هم يادگار شوهر دوم بوده. جادوگر فقط پوزخند زد.

زن با صدای لرزان پرسيد: شوهر اولم چطور؟

- هيچی  خوب چه تو  جوان و زيبا ميماندی و چه نه او وقتی سی و سه سالت بود زير کاميون ميرفت.

زن فکر کرد خوب شد که آن موقع به فکر بچه دار شدن نيفتاده بود. جادوگر گفت:ضمنا  کار اولت به عنوان وکيل سر جايش است ولی کاری که در شصت و هشت سالگی به عنوان مدل گرفتی را با این قيافه بهت نميدادند. و يک تل مجله از کنار زن غيب شد.

- به هر حال از کار اولت مقداری در آمد داشتی که يک خانه در آن طرف شهر با آن ميخريدی. وظيفه من نيست که تو را آنجا ببرم. همينقدر که بهت گفتم خيلی است. خودت پاشو برو. ماشينت هم جلوی خانه ات پارک است. خوب ديگر من جدا ديرم شده است. خوش بگذرد.

 و جادوگر هم غيب شد. مدتی طول کشيد تا زن بتواند از جا بلند شود. يک داروخانه در آن طرف خيابان بود. بايد هر طور شده به آن ميرسيد و مقداری مسکن برای انواع درد  و يک عصا ميخريد. ده روز داشت که دنيا را ببيند. با يک حالت عجيب ناگهان دلش ريخت. انگار همه چيز کم کم جا می افتاد. هرگز اینقدر هيجان زده نبود. اینقدر احساس سبکی نکرده بود.

+ نوشته شده در  Tue 2 Sep 2008ساعت 11:15  توسط دم بريده  |